English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

پای صحبت پدر شهید

اردیبهشت سال 1347 شب اربعین بود، خداوند فرزند پسری به خانواده مان به امانت سپرد که به همین مناسبت اربعین، نامش را حسین گذاشتیم. این بچه از بدو طفولیت تیزهوش و مؤدّب بود. به درس نیز علاقه زیادی داشت، بخصوص درس ریاضی اش خیلی خوب بود. از همان دوران نوجوانی به همراه برادرانش حسن و عباس مرتباًََََ در محافل معنوی من جمله مساجد و هیئات حسینی حضور داشت و بزرگ شده پای منبر بودند. الحمدالله در آن زمان رژیم خوب بار آمدند، حتی در دوران انقلاب که ما در تظاهرات شرکت می کردیم، این سه برادر را با اینکه خیلی کوچک بودند با خودم برای تظاهرات می بردم و با پیروزی انقلاب اسلامی این سه برادر سرسبد محافل و مجالس شدند. منباب مثال؛ سال 1358 تکیه ای که در سر کوچه مان هست با نیایش حسن، عباس و حسین بودند. چادری زده و چراغی نصب می نمودند و یک طبل کوچک هم داشتند و به نوبت می نواختند و تدریجاً، بچه های محل نیز جمع شده و سینه زنی راه می انداختند هنوز هم این تکیه ها سالهاست که مشتاقان اهل بیت(ع) را در خود جای داده و بعدها اهالی محل تصمیم گرفتند محل را رونقی دهند و آنجا را بزرگ نموده و تکیه ای رسمی درست شد و سال 75 بود که عباس در ایام مرخصی از تفحّص که در تهران بود از او قول گرفتند که ایام محرم به تکیه بیاید و نوحه بخواند، ولی قسمت آن بود که همین روز ها به محضر مولایش بشتابد و عرض ادب کند.
حسین چهارده ساله بود که عضو بسیج در مسجد امام حسین (ع) شد. شب ها برای پاسداری و حراست در سنگر مساجد حضور می یافت و حتی منافقین چند شب او را تعقیب و تهدید کرده بودند و هر چند به من نگفته بود تنها مادرش را از قضیه در جریان گذاشته بود، ولی اهمیت نمی داد، چون که عشق به اسلام و قرآن و مسجد داشت و این گونه حرکت ها برای او مانعی نمی شد. اصلاً خصوصیات ویژه ای داشت. در دوران تحصیل او، یک روز از مدرسه مرا خواستند و گفتند چرا به لباس های فرزندتان در این ایام نزدیکی عیدی نمی رسيد؟ لباس مناسبی برایش تهیّه کنید. آن موقع پانصد تومان به مادرش دادم تا برای حسین لباس بخرد. صبح با حسین برای خرید می روند و از جلوی مسجد امام حسین (ع) که عبور می کردند، ایام اوائل جنگ بود که بلندگوی مسجد جهت کمک های مردمی به جبهه، اطلاعیه پخش می کردند. حسین به مادرش می گوید: شلوار من چه عیبی دارد؟ من این را می پوشم و از مادرش می خواهد که مادر، وجه لباس را برای جبهه هدیه کنید و مادر قبول کرده و حسین منتظر می ماند تا مادر وجه را در صندوق ریخته و قبض آن را دریافت کند. حسین ابداً اهل ریا و خودنمایی نبود و کارهای خوبش را به رخ نمی کشید و یک نوع مظلومیتی داشت.
زمانی که من در جبهه بودم به مغازه همسایه مان زنگ زدم. او به من اطلاع داد که حسین جهت گذراندن دورۀ آموزشی به پادگان رفته اند. چند روز بعد به تهران آمده و به پادگان محل آموزش حسین رفته، مطلع شدم که دوره آموزش آنها سه ماه بود و زیر نظر برادر میثم، چهرۀ معروف آموزش، در حال گذراندن دوره می باشد. بعد از اتمام دوره چنین گفت: عازم منطقۀ کردستان هستم. اولین مأموریتش در پاوه در حدود چهار ماه طول کشید و در درگیری با اشرار از ناحیه سر مجروح شد. این مجروحیت او سه ماهی طول کشید و علی رغم اصرار ما جهت مداوا، به بیمارستان سپاه نرفت و می گفت برای سپاه خرج بر می دارد. در حدود سه هفته جهت پانسمان به دکتر می رفت و در همین ایام برادرش حسن عازم کردستان شد. حسین جهت دیدن برادرش به کردستان رفت، از بس به همدیگر علاقه داشتند یک ماهی در همانجا ماند و از شدت علاقه حسین در حضور مقرشان تعریف می کرد که چند بار تا ترمینال او را آورده و تا اتوبوس سوارش کردم، وقتی به مقر باز گشتم حسین را زودتر از خودم در آنجا می دیدم و  خدا می داند چگونه به این زودی باز گشته بود. که آخر سری فرمانده مان می گفت: حسن آقا شما با حسین آقا چه کار دارید به ایشان در مقر همه علاقه منند و حسین آزادند بیایند و بروند.
در عملیات کربلای 5 (شلمچه) هر سه برادر در منطقه حضور داشتند ولی گردان هایشان فرق می کرد، حتی به علت شباهت بسیار زیاد بین حسن و حسین روزی مسئول ایستگاه صلواتی به حسین که جهت خوردن صبحانه به آنجا رفته بود، گفته بود که: برادر، شما الآن صبحانه خوردید. همرزمان حسین به آن برادر می گویند نه برادر، اخوی ایشان بوده که قبل از حسین آقا آمده و صبحانه خورده است. در ادامه مأموریت هایش به جبهه در عملیات کربلای 8 در منطقه حلبچه نیز شرکت کرد و در حدود 7 ماه بدون آمدن به مرخصی بود، که مصدومیت شیمیائی پیدا کرد تا به تهران بازگشت. هرچند ما از مصدومیت او خبر نداشتیم ولی از ریزش موی صورتش فهمیدیم که شیمیائی شده است.
بعد از اتمام جنگ که موضوع تفحّص شهدا و مفقودین پیش آمد، برادرش عباس به گروه تفحّص پیوست که در حین مأموریت تفحّص شهدا به شهادت رسید و حسین گفت که می خواهم کار عباس را ادامه دهم.
وقتی گفتیم که این کار خطر دارد، اظهار داشت که من در کارهای اداری تفحّص فعالیت می کنم و از اجر منزلت جایگاه تفحّص و باز گرداندن شهدا به آغوش خانواده هایشان سخن می گفت. مرا به یاد جملات عباس قبل از شهادت می انداخت که او نیز در این مضموم عباراتی را به کار می برد.
عباس در تاریخ 5/3/75 ایام تاسوعا به شهادت رسید و روز عاشورا به خاک سپرده شد و درست یک سال بعد، حسین همراه با گروه تفحّص که جهت انتقال وسائل تفحّص و شناسائی کانال و گذر از معبر در منطقه فکه با مین والمری که زیر خاک در استتار بود برخورد می کند و با انفجار پاهای حسین قطع شده و همراه سرهنگ علیرضا غلامی به شهادت می رسد و دوستانش نیز مجروح می گردند.
حسین واقعاً عاشق امام خمینی(رضوان الله) و رهبر عزیزمان حضرت آیت الله خامنه ای بود و در چند سالۀ عمرشان در عشق به رهبر و ولایت خاضعانه تلاش کردند. و روحیه ایشان طوری بود که بعد از شهادت، خیلی ها فهمیدند که او از چهارده سالگی اهل بسیج و جبهه بوده و چندین بار مجروحیت داشته است. بطوریکه بعد از شهادت حسین، دوستانش عکسی را از حسین در کنار جیپ 106 دیدند و متعجب بودند که حسین در جنگ نیز حضور داشته است؟
با شهادت حسن و عباس دو برادر، حسین دیگر در این دنیا نبود و انگار در عالم دیگری سیر می کرد و آخرین روزی هم که قصد رفتن داشت، من خوابی را دیدم که حسین در اتاق دراز کشیده و سربند یا حسین (ع) به پیشانی داشت و خون از سرش می ریخت و همه جا را خون سرش سرخ کرده بود. من در خواب گفتم که حسین من هم شهید شد و از خواب بیدار شدم و خوابم را برای هیچکس نقل نکردم. درست بعد از چهل روز از دیدن این خواب ، حسین شهید شد. در آخرین رفتنش هم به منطقه، مثل دفعات قبل نبود. همینطور روبروی ما نشسته و نگاه عمیقی می کرد و حرف نمی زد. سکوت وجودش را فرا گرفته بود. همراهش یکی از برادران تفحّص هم بود که با او عازم اهواز بودند.
من نان تازه و شیر گرفته بودم. گفتم: یک لقمه نان و چایی بخورید. گفت: نه دیر می شود و موقعی که می خواست از در بیرون برود، ایستاد و چند دقیقه ای به ما و منزل نگاه عمیقی کرد و سپس راهی شد.
یک هفته ای از رفتنش نگذشته بود و در واقع 23 روز بعد از سالگرد برادرش عباس خبر شهادت حسین را آوردند و ما الآن مفتخریم که سه فرزند پسر داشته و در راه اسلام و قرآن دادیم و الآن به برکت خون این شهدا، خداوند عزت و شر به این مملکت و این ملت عطا نموده. نباید در مقابل این زحمت ها و خون ها نا شکری کنیم که امام (رضوان ا...) فرمودند: « اگر ناشکری بکنید، خدا برایتان بلا نازل می کند. » البته بجز عده ای بی تفاوت خیلی از مردم می فهمند که اینها بفرمان امام و رهبرشان که به آنها عشق می ورزیدند، با آغوش باز به استقبال شهادت رفتند و این عزت و آزادگی را برای کشورشان به ارمغان آوردند.
به همراه برادران تفحّص به دست بوسی آیت الله خامنه ای رفته بودیم، آقا فرموده اند: « تا مشخص شدن تکلیف آخرین فرد از شهدایی که مفقود می باشند، کار تفحّص ادامه داشته باشد. »
حال وقتی پیکر های مطهر این شهدا به آغوش ملت باز می گردند و تشییع می شوند برای ملت پیام دارند شهدا می آیند و مردم می گویند که اینها به خاطر ما رفتند و نباید سنگر اینها خالی بماند. وقتی به وصیتنامه شهدا دقت می کنیم، می بینیم که برای حفظ اسلام و به فرمان امام و مقتداشان رفته اند و پیروی از ولایت فقیه کردند. ولایت فقیه هم سلسله مراتب دارد، یعنی منشأ اصلی آن خود خداوند می باشد. یعنی اگر کسی ولایت را قبول نداشته باشد، دینش قبول نیست. خداوند انشاءالله برای شما عزیزان که زحمت می کشید سلامتی بدهد و در این راه پر فراز و نشیب که همانا حفظ سنگر شهداست پیروزتان گرداند.
والسلام

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.