English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

خاطرات برادر پروین قدس

ایام محرم سال 1376 بود. هنوز پیراهن های سیاه را به تن داشتیم. جهت تجلیل از مقام شامخ شهید عزیز، عباس آقا صابری کتابچه ای تحت عنوان « دُرد نوشان بلا » با نظر جناب سردار باقرزاده آماده کردیم. هر چند مشکل زمانی داشتیم، به هر حال با عنایات خود شهید، توانستیم در مراسم سالگرد این شهید عزیز کتابچه را آماده و پخش کنیم. حسین آقا صابری مدام از طرف خانواده و خودش تقدیر و تشکر می کرد، ولی از اینکه مصاحبه و عکسی از او در کتاب چاپ کردیم گلایه داشت، که این هم از روی خصلت تواضعی او بود. و در مجلس سال هم چنان رغبتی برای پخش کتابها نداشت. بعد از فراغت از مجلس بزرگداشت عازم اهواز شدیم. حسین آقا هم به اهواز آمده و طبق معمول، از بدو ورود به قرارگاه مشغول کار شد. دنبال هماهنگی، کار های عقب افتاده و از باب اینکه مدیریت داخلی قرارگاه کمیته جستجوی مفقودین در جنوب بود، شدیداً سرش گرم بود. در منطقه عملیاتی فکه برنامه نقل و انتقالات مقرری بودکه ضرورت ایجاب می کرد حسین آقا خودشان به فکه بروند که به اتفاق همسفر شدیم.
بادگرم جنوب همچون شلاقی بر صورتها می نواخت و آفتاب داغ خوزستان چهره ها را عوض کرده، با این حال با رسیدن به مقرّ دنباله کارها گرفته شد، فرصتی پیش آمد تا به اتفاق عزیزان به سوی مقتل شهدا برویم، و این پیشنهاد حسین آقا بود که به محل شهادت عباس هم سری بزنیم. در طول مسیر بعد گذر از میادین مین و معبر سیم های خاردار توپی و پشت سر گذاشتن تپه ها به معراج گاه شهیدان عزیز شاهدی و غلامی رسیده، ضمن خواندن فاتحه از خاطره حضور همسران و فرزندان این شهداء برای حسین آقا تعریف می کردم. سپس راهی مقتل عباس آقا صابری شدیم و در این روز های سالگرد این شهید عزیز توفیقی شد که عرض ادب کنیم. سکوت حسین آقا مرا متوجه خویش کرد، انگار در ظاهر آرام و در درون تلاطم و طوفانی داشت. مثل همیشه دوربین همراهم بود، به بهانه عکس گرفتن از جمع دوستان در مقتل عباس آقا همه را طلبیدیم تا جمع شوند و عکس بیاندازیم و این حسین آقا بود که از جمع کنار رفت. هر چه اصرار کردم سودی نبخشید و مرا در حسرت داشتن عکس او در مقتل برادرش عباس گذاشت. دیگر منصرف شدم، دقایقی نقل خاطره از شهدا به مقرّ باز گشتیم. بچه های تفحّص گرمای فکه را عصری با بساط فوتبال خودشان به مسخره گرفته بودند. حسین آقا را به جمع خواستند. در گوشه ای نشسته و مشغول نوشتن هستم، ولی حواسم پیش بازی بچه هاست. حسین نیز با چه اشتیاقی در این گرما مشغول بازی با یک جفت کتانی امانی سایز کوچک بود.
بعد از مدتی خورشید، طبق معمول از کار روزانه خود دست کشیده و در انتهای افق داشت ناپدید می شد. بچه ها هم خیس عرق دست از بازی کشیده و مشغول گرفتن وضو شدند. در معراج الشهدا به سوی نماز جماعت در کنار شهدا شتافتیم، بعد از نماز جماعت و صرف شام جبهه ای، در ورودی سنگر نشسته که حسین آقا با برادر هزبانی بساط بگو بخند را گرم کردند و تا پاسی از شب جلوی سنگر بگو بخند بود. در حالیکه از شدت گرم عقرب ها نیز به چشم می خوردند. پس از یک شب و روز کار و تلاش به سوی قرارگاه در اهواز باز گشتیم. شب در ستاد اهواز سردرد شدیدی گرفتم که ظاهراً گرما زده شدم. خیلی زود حسین آقا متوجه  کسالت من شد و بسیار پریشان و با اصرار زیاد مرا به بیمارستان رساند. ساعاتی تا پاس شب مداوا و رسیدگی برادرانه حسین آقا، بعد به ستاد برگرداند و از اینکه حسین آقا به زحمت زیادی افتادند، شرمنده بودند. هنوز حال درست و حسابی نداشتم، ولی به خاطر پرس و جوی حسین آقا و دل نگرانیش از رخت و خواب برخاسته و دوربین عکاسی را برداشتم، تا جهت فراموشی سردرد، خودم را مشغول کنم. چشمانم را در ویزور دوربین متمرکز نموده و با اولین چرخش برادر علیرضا غلامی را در خود جای داد و صحنه ای که از پشت ویزوز دیدم، چهره ای از علیرضا غلامی بود که روی صندلی و دست و صورت نشسته و انگار در عالم دیگری سیر می کرد. تا خواستم دگمه را فشار دهم، متوجّه شده و با متانتی تمام از جلوی دوربین فرار کرد، و من پشیمان از اینکه دیر جنبیدم و موفّق نشدم عکس را ثبت کنم. در این میان حسین آقا با شوخ طبعی به بچه ها می گفت: دوربین حاجی خطرناک است و از هر کسی عکس بگیرد، رفتنی است.
یکدفعه جهت دوربین را به طرف حسین آقا چرخاندم که حسین آقا حالا از شما... که یکدفعه خدایی جمله در دهانم عوض شد. گفتم: خودمانیم حسین آقا چقدر زیبا شدید، خنده ای مستانه زد و دست به جلوی لنز آورد و مانع شد. حس قریبی آن شب مرا از درون نهیب می زد که از او عکس بگیرم. شروع کرد به نماز خواندن، در حالی که سرش را پائین انداخته بود امکان انداختن عکس خوب نبود. سید تقی نیز به او اقتدا کرد. حسین آقا در حین رفتن به سجده، مهر سید تقی را برداشت و به طرفی پرت کردکه ما همگی زدیم زیر خنده. در نماز دوم بود که از اصل غافلگیری استفاده کردم و در قنوت عکسی از حسین آقا ثبت کردم و از پشت ویزور در لحظه ثبت عکس لبخند ملیح او را در ذهن سپردم. بعد از نماز گفت: حاجی آقا کار خودت را کردی. گفتم:حسین آقا نمی دانی چه عکس زیبایی شد. نه تنها او، بلکه در دیوار عکس عباس هم افتاد. بعد از علی آقا یکی از سربازها مدام به حسین آقا اصرار می کرد که او را نیز به منطقه ببرند و حسین آقا به شوخی می گفت منطقه که جای بچه نیست. بالاخره با اصرار فراوان علی و اشتیاق به دیدن منطقه، حسین آقا تسلیم شد و قرار شد فردا صبحی آماده شود تا با آنها برود. بعد با یکی از سربازها، عصری برخورد لفظی داشت. شبانه به سراغش رفت و در گوشه ای دل آن برادر سرباز را بدست آورد. سپس به سویم آمد و از دوربینی که داشت سوال می کرد که کیفیت عکس برداری اش چگونه هست و گفت فردا چند قطعه عکس می خواهم در مقتل عباس بگیرم که قدری توضیح دادم و گفت حاجی فردا شما به منطقه نیایی که حالت خوب نیست و استراحت کن. گفتم نه الحمد لله حالم درست شده و مشکلی نیست. قدری بگو و مگو نهایتاً راضی شد که صبحی عازم فکه شود.
نماز صبح را خوانده بودیم که متو جه شدم حسین آقا و آقای غلامی و دیگر دوستان می خواهند حرکت کنند. گفت حسین آقا الآن می آیم. دوباره حسین آقا گیر داد که هنوز حالت میزان نیست و هی دلیل و بهانه می آورد. نهایتاً رو به من کرد و گفت: حاجی لا اقل بروید یک دوش بگیرید تا سرحال شوید تا با هم برویم. با عجله بسوی حمام رفتم. حسین آقا زیر پیراهنی نو برایم آورد، دیگر مطمئن شدم که منتظرم هستند. از حمام که بیرون آمدم، متوجّه شدم که رفته اند.
از این کار حسین آقا خیلی شاکی شدم. در این میان علی آقا محمودوند آمدند که مرا در آن حال دید. او که تازه از نطقه طلائیه رسیده بود و بین راهی حسین آقا را دیده بود و سفارش ایشان را برایم رساند که حسین گفت از طرف من از حاجی بهزاد عذر خواهی بکن. چون با آن حالت تب و لرز و گرمای هوا ممکن است مشکلی برایش پیش بیاید و همچنین محل کلید تویوتا در اتاقش را سفارش کرده که در صورت نیاز حاجی بهزاد بردارند. با سفارشات حسین آقا، علی آقا نیز از بردن من به طلائیه امتناع کرد و او نیز رفت. دیگر احساس کردم قسمت اینگونه بوده که بمانم.
در کنار عباس آقا کثیری در اتاق نشستم. صبحی مادر حسین آقا به ستاد اهواز زنگ زدند و سراغ حسین آقا را گرفت و بچه ها جواب دادند که به بیرون رفته اند و تا ساعتی دیگر بر می گردند. دوباره تلفن به صدا در آمد، حاجی عباس آقا کثیری گوشی را برداشت که این بار از بیمارستان مخبری فکه بود. با اندکی صحبت رنگ عباس آقا عوض شد و صدای وامصیبتای حاجی عباس، دنیا را دور سرم چرخاند. به حاجی نزدیک شدم، چه خبر  حاجی؟ گفت نمی دانم. یک دفعه همه حواس ها به پیش حسین آقا صابری رفت نکنه حسین آقا...؟ دوباره تلفن به صدا در آمد. نفس در سینه ها حبس بود و صدای تپش قلب ها اوج گرفته بود. پشت گوشی خبر کوتاه و دردناک. با انفجار مین والمری از جمع 7 نفر بچه ها دو نفر شهید و پنج نفر به شدت زخمی شده اند. حاجی عباس با لکنت زبان پرسید شهدا که هستند؟ سرهنگ علیرضا غلامی، حسین صابری. حال تصور باید کرد که بچه ها در ستاد چه حالی پیدا کردند، همهمه برپاست. خدایا چند روز پیش سالگرد برادرش عباس دومین شهید خانواده بود و حال آخرین فرزند پسر از این خانواده نیز به شهادت رسید. دیگر هیچکس حال دیگری را نمی فهمید. بغض گلوی بچه ها را می فشرد. به حاجی گفتم حاجی، آمار مجروحین و شهدا که هفت نفر است، بایستی هلی کوپتر برود. حاجی سریع سید تقی را خواست که خودش را به هوانیرو برساند و خودش نیز تلفنی تماس گرفت. انصافاً دقایقی نگذشت هلی کوپتر بلند شد. در این وانفسا باز مادر حسین آقا تماس گرفت و چقدر مصرّ بودند که باید حسین آقا صحبت کند. الله اکبر از این عالم که مادر در همین لحظات برایش آشکار شده است، هر طوری بود مادرش را قانع کردند که سریعاً می گوئیم تماس بگیرند. حاج عباس سراغ وسیله نقلیه شد که باید الآن یک نفر تخریبچی به منطقه عازم شود. چراکه در تماس های بعدی خبر دادند که هنوز پیکر آقای غلامی در میدان مین افتاده و نیاز به تخریبچی هست. یکدفعه به یاد سفارش حسین آقا افتادم که محل کلید تویوتا را گفته و انگار برایش الهام شده، پیش رفتم حاجی من خودم هستم و می روم. حاجی عباس گفت راستی حواسم نبود. حاجی قربانت سریع خودت را به فکه برسان و پیکر آقای غلامی را برداشته و آخرین وضعیت را به ما برسان.
بار سوم که مادر حسین آقا زنگ زد نمی دانم دیگر بچه ها چگونه جواب دادند؟
سریع کلید را برداشته، در حین خروج از ستاد، برادر سیّد مجید هم رسید. به همراه سیّد به طرف فکه به راه افتادیم. امروز هوا نیز از روزهای استثنایی خوزستان بود. به قدری هوا گرم بود که نفس ها در سینه حبس می شد. با نهایت سرعت به طرف فکه در حرکتیم. در ذهنم صحبت های دیشب حسین آقا را مرور می کردم. (( حاجی این کتاب زندگینامه عباس خیلی جالبه، ولی یک ماه زودتر آماده کردی، در طرح روی جلد بجای پرنده بایستی تصویر دیگری می بود. ))  تازه می فهمیدم منظور حسین آقا از زمان انتشار کتاب، استفاده از عکس دیگر و رغبتی برای پخش نکردن به جهت شهادت خودش و استفاده از عکس او بود. به زمین گیر بودن خودم و به آسمانی بودن آن ها غبته می خوردم.
به بیمارستان مخبری رسیدیم که هلی کوپتر از زمین بر می خواست. پورنقی، هزبابی، علی سرباز مجروحین بودند و پیکر آقای غلامی را نیز به عقبه فرستاده شدند. در بیمارستان به ما اطلاع دادند که هنوز پاهای حسین آقا را پیدا نکردند که در انفجار قطع شده است. به سوی محل حادثه عازم شدیم. کنار جاده جلوی مقرّ بچه ها، برادر حاجی گنجی را دیدیم که حالی منقلب داشت و مانع رفتن ما می شد. او را به صبوری دعوت کردیم و به طرف محل شهادت بچه ها حرکت نمودیم. برادر حسین را نیز جلوی مقرّ بچه های لشکر 27 محمد رسول الله (ص)  دیده و آخرین وضعیت را جویا شدیم. حسن آقا را با سر و وضعی خونین مشاهده کردیم و او دل به دریا زده و زحمت زیادی در مورد انتقال مجروحین و شهدا از داخل میدان مین در این گرما کشیده است.
واقعاً فکه امروز دوباره کربلایی به خود دیده بود. هوای قبارآلود همراه با سوز و گرما نفس انسان را بند می آورد. به مقتل عباس صابری رسیدیم. انبوه قطرات خون مانند شبنم صبحگاهی بر همه جا نشسته بود. وارد میدان مین شدیم. قرار شد از دو جهت حرکت کنیم. با تمام احتیاط پیش می رفتیم. بوی خون و شهادت فضا را پر کرده بود، مسیری که ما طی می کردیم به کانالی منتهی می شد که احتمال زیادی هست چندین شهید در آنجا وجود دارد و برای رسیدن به این کانال، این سومین حادثه ای بود که باعث پرپر شدن عزیزانمان می شد.
چندین سال پیش شهیدان محمود غلامی و سعید شاهدی، پارسال شهید عباس صابری و امسال نیز حسین صابری و علیرضا غلامی در طی این مسیر به دیدار معبود خود شتافتند. این عزم راسخ بچه های تفحّص را نشان می دهد، به خاطر رجعت شهدا، تا پای جان پیش می روند.
الآن به کربلای حسین آقا صابری و سرهنگ غلامی می رسیدیم. کاسه مین والمری تا نصف پر از خون حسین آقاست و لنگه کفش های بچه ها و حسین آقا و دور و بر آن پر از خون... پاهای بی جان و متلاشی شده حسین آقا را یافتیم و با دوربین چند فرم عکس ثبت کردم و آنها را در لای چفیه گذاشتیم.
لعن و نفرین خدا بر کسانی باد که به این خونها خیانت می کنند. قیافه معصوم سرهنگ غلامی و صحنه ای که دیشب از داخل ویزور دوربین دیدم، درست مقابل دیدگانم نقش بسته و سرفه های ممتد او به خاطر مجروحیت و مصدومیت شیمیائی و حرف های او مبنی بر اینکه دکتر ها جوابش کرده مدام در گوشهایم زنگ می زنند.حسن آقا خود را بعد انفجار به محل می رساند از حسین آقا می گوید که در دقایق اولیه حسین آقا با وجود قطع پاهایش با حالت نشسته که هنوز زنده بودند و از اینکه بچه ها می خواستند به طرفش بروند نهی می کرد و می گفت باید تخریبچی بیاید. برادران وقتی بالای سر او رسیدند ذکر یا حسین (ع) بر لب داشته و به علت شدّت جراحت و گرمای هوا، عطش شدیدی بر او غلبه کرده و مثل مولایش سرور سالار شهیدان لب تشنه بود. چند دقیقه نگذشته، تن مجروح حسین آقا را تا محل شهادت عباس آقا می آورند، در آنجا حسین آقا آرام می گیرد و به ندای ارجعی الی ربّک، لبیک می گویند.
جهت رساندن پا ها به پیکر مطهر حسین آقا باید عجله می کردیم. سریعاً به طرف اهواز حرکت کردیم. در بین راه به علت سرعت و دست انداز ها لاستیک جلو ترکید. کناری زدیم و ما بدون زاپاس وسط بیابان سوزان فکه ماندیم. با استمداد از روح شهید وسیله ای را دیدیم که به طرف ما می آید. او علی آقا محمودوند بود که موضوع شهادت بچه ها را شنیده و از طلائیه به فکه خود را رسانده که با تعویض چرخ ماشین به همراه علی آقا به سرعت به طرف اهواز حرکت کردیم. متأسفانه پیکر مطهر حسین آقا را به فرودگاه و سپس به هواپیما منتقل کردند و در فرودگاه اهواز از انتقال پاها بدین وضع ممانعت کردند. جرّ و بحث بالا گرفت، هر چند حرف آن ها منطقی بود که بایستی بسته بندی و ... شود، ولی ترس ما از نرسیدن به پیکر بود. خلاصه یکی از کارمندان هواپیمایی برایم قول داد که فردا صبحی با اولین پرواز ما را راهی کند. به سوی ستاد بازگشتیم. در ستاد پاهای حسین را در معراج شهدا که همواره در آن پیکر مطهر چند شهید تازه کشف شده وجود داشتند گذاشتیم. بچه ها همان شب در فراق یارانشان اشک ماتم ریخته و شام غریبان بر پا کردند. صبح روز بعد در حالی که پا ها را در داخل نایلونی در کیف دیپلمات جاسازی کردم، به طرف فرودگاه رفته... . یکی از مأمورین فرودگاه اصرار بر باز کردن کیف و دیدن محتویات آن را داشت. نهایتاً با وساطت یکی از کارمندان که از دیشب در جریان کار بود، موضوع فیصله یافت و با همکاری مسئولین هواپیمایی بلیط تهیه شد و به سوی تهران پرواز کردم. در دلم غوغایی بود. چهره ملکوتی و زیبای حسین یک لحظه از ذهنم پاک نمی شد. در فرودگاه بچه ها دنبالم آمده بودند، با دیدن آنها دلم آماده گرفت. به طرف معراج شهدا حرکت کردیم و توانستیم قبل از شروع مراسم تشییع، پا ها را به پیکر مطهر برسانیم. با دیدن پیکر بی جان حسین، بغض های فرو خورده ام ترکید و سیل اشک بر گونه هایم سرازیر شدند.
حسین جان چه آرام خفته ای، حسن جان شرمنده ایم، قدرت همپائی نبود، سلام ما دردمندان را به شهدا و امام شهدا برسانید دیگر کلام یاری نمی کرد، اصلاً ما چه باشیم با شهدا سخن بگوئیم. پدر صبور و مادر زینب گونه شهیدان عباس، حسن و حسین صابری، اینک برای وداع آخرین آمدند. خدایا این پدر و مادر داغ سه فرزند در دل دارند و در تعجبم که خدا چه صبوری به آنها عطا فرموده است.
امت شهید پرور با تجمّع در جلوی درب خانه شهیدان صابری، ملائک را برای تشییع دعوت کردند، با آمدن پیکر مطهر حسین آقا، غوغایی در محل به پا خاست. تابوت همچون زورق کوچکی بر بالای دریای دست های امت مسلمان در حرکت بود. تابوت را به سختی داخل حیاط کوچک خانه بردند و مادر حسین، همچون زینب قهرمان درس صبر و استقامت به همگان می داد. دوربین عکاسی من صحنه ها را ثبت می کرد. دیگر رمقی بر تن ندارم و ضعف بر من مستولی گشته بود. بعد از اقامه نماز، تابوت به طرف بهشت زهرا (س) حرکت کرد و این جا بود که برادر احسان محمد حسنی به فریادم رسید و مرا از میان سیل خروشان جمعیت بیرون کشید و به علّت ضعف و بی حالی به بیمارستان منتقلم کرد و بستری شدیم و یک ماهی با انواع دارو و آمپول ها مریضی سخت را همراه با درد فرق تحمل نمودیم و دیدارمان ماند به قیامت و باری از مسئولیت خطیر شهدا به دوش.
بهزاد پروین قدس
 

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.