English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

آیه 218

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أُوْلَـئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ
وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
البقرة    آیه   218
کسانی که ایمان آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد، نموده اند ، به رحمت خدا امید می دارند و خدا آمرزنده و مهربان است  

Surely those who believed and those who fled (their home) and strove hard in the way of Allah these hope for the mercy of Allah and Allah is Forgiving, Merciful.

 
 

 

شان نزول آیه:

گفته‏اند: این آیه در مورد "سریه عبد اللَّه بن جحش" نازل شده است. جریان چنین بود که: پیش از جنگ "بدر" پیامبر اسلام "عبد اللَّه بن جحش" را طلبید و نامه‏اى به او داد و هشت نفر از مهاجرین را همراه وى نمود و به او فرمان داد پس از آنکه دو روز راه پیمود، نامه را بگشاید، و طبق آن عمل کند. او پس از دو روز طى طریق نامه را گشود و چنین یافت: "پس از آنکه نامه را باز کردى، تا "نخله" (سرزمینى بین مکه و طایف) پیش برو و در آنجا وضع قریش را زیر نظر بگیر و جریان را به ما گزارش بده". "عبد اللَّه" جریان را براى همراهانش نقل نمود و اضافه کرد: پیامبر مرا از مجبور ساختن شما در این راه منع کرده است، بنا بر این هر کس آماده شهادت است با من بیاید، و دیگران باز گردند. همه با او حرکت کردند و هنگامى که به" نخله" رسیدند، به قافله‏اى از قریش برخورد کردند که "عمرو بن حضرمى" در آن بود. چون روز آخر رجب (یکى از ماههاى حرام) بود، در مورد حمله به آنها به مشورت پرداختند. بعضى گفتند: اگر امروز هم از آنها دست برداریم وارد محیط حرم خواهند شد و دیگر نمى‏توان متعرض آنها شد. سرانجام شجاعانه به آنها حمله کردند "عمروبن حضرمى" را کشتند و قافله را با دو نفر نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آوردند. پیغمبر به آنان فرمود: من به شما دستور نداده بودم که در ماههاى حرام نبرد کنید و خود دخالتى در غنائم و اسیران نکرد. مجاهدان ناراحت شدند و مسلمانان به سرزنش آنها پرداختند، مشرکان نیز زبان به طعن گشودند که محمد (صلی الله علیه و آله) جنگ و خونریزى و اسارت را در ماههاى حرام، حلال شمرده در این هنگام آیه 217 نازل شد. پس از آنکه این آیه نازل شد، "عبد اللَّه بن جحش" و همراهانش اظهار کردند که در این راه براى درک ثواب جهاد کوشش کرده‏اند و از پیامبر پرسیدند که آیا اجر مجاهدان را دارند یا نه؟ آیه بعدی یعنی 218 نازل گردید. "سریه" به آن دسته از جنگهاى اسلامى گفته مى‏شود که پیامبر در آن شرکت نداشت. " مطرزى" مى‏گوید:" سریه" از" سرى" که به معنى حرکت در شب است، گرفته شده به خاطر اینکه آنها غالبا مخفیانه حرکت مى‏کنند.

 

ترجمه ها:

ترجمه فولادوند

از تو در باره کارزار در ماه حرام مى‏پرسند. بگو: «کارزار در آن، گناهى بزرگ و باز داشتن از راه خدا و کفر ورزیدن به او و [باز داشتن از] مسجد الحرام [حج‏]، و بیرون راندنِ اهل آن از آنجا، نزد خدا [گناهى‏] بزرگتر، و فتنه [شرک‏] از کشتار بزرگتر است.» و آنان پیوسته با شما مى‏جنگند تا- اگر بتوانند- شما را از دینتان برگردانند. و کسانى از شما که از دین خود برگردند و در حال کفر بمیرند، آنان کردارهایشان در دنیا و آخرت تباه مى‏شود، و ایشان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود.

ترجمه مجتبوی

همانا کسانى که ایمان آورده‏اند و کسانى که هجرت کرده و در راه خدا جهاد کرده‏اند، به مِهر و بخشایش خدا امید دارند، و خدا آمرزگار و مهربان است.

ترجمه مشکینی

البته کسانى که ایمان آورده و کسانى که هجرت نموده و در راه خدا جهاد کرده‏اند، آنها به رحمت خداوند امیدوارند، و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.

ترجمه بهرام پور

البته کسانى که ایمان آوردند و کسانى که هجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان به رحمت خدا امیدوارند و خدا آمرزنده‏ى مهربان است.

 

تفاسیر:

تفسیر مجمع البیان

تفسیر المیزان

تفسیر نور

تفسیر اطیب البیان

تفسیر کشاف

تفسیر نمونه

حاشیه

تفسیر مجمع البیان

ترجمه‏ 215. [اى پیامبر!] از تو مى‏پرسند: «چه چیز [در راه خدا]انفاق کنند؟» بگو: «هر [دارایى و ]ثروتى انفاق مى‏کنند، باید براى پدر و مادر، نزدیکان، یتیمان، بینوایان و درراه‏ماندگان باشد [و به‏دست آنان برسد]؛ و هر کار نیکى که انجام دهید، بى‏گمان خدا از آن آگاه است.» 216. پیکار [عادلانه،] بر شما مقرّر شده است، اگرچه برایتان خوشایند نیست؛ و ممکن است شما چیزى را خوش نداشته باشید، حال‏آنکه برایتان خوب [و سازنده‏] باشد؛ و ممکن است چیزى را دوست داشته باشید، درحالیکه برایتان بد [و زیانبار] باشد؛ و خداست که [همه چیز را] مى‏داند و شما نمى‏دانید. 217. از تو [اى پیامبر!] درمورد ماه حرام مى‏پرسند [که‏] کارزار در آن [چگونه است؟ ]بگو: «کارزار در آن [جنایتى‏] بزرگ [و گناهى نابخشودنى‏] است؛ ولى بازداشتن خلق از راه خدا و کفرورزیدن به او، و [جلوگیرى از ورود به ]مسجدالحرام و بیرون‏راندن ساکنان آن، در پیشگاه خدا، [گناهى سهمگین‏تر و] بزرگتر است؛ و [گناه ]فتنه‏انگیزى [گاه‏] از کشتار [هم‏] بزرگتر [و تباه‏آفرین‏تر] است.» و [کافران با شما اى توحیدگرایان!] هماره مى‏جنگند تا اگر امکان یافتند، شما را از دینتان [به شرک و کفر ]برگردانند؛ و هر که از شما از دین خود برگردد و در حال کفر بمیرد، [باید بداند که‏] کارهایش در این جهان و سراى بازپسین [تباه و ]بى‏اثر شده است، و چنین کسانى اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود. 218. بى‏گمان کسانى که ایمان آورده و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد پرداخته‏اند، آنانند که به بخشایش خدا امید بسته‏اند؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است. نگرشى بر واژه‏ها «یسئلونک»: از تو مى‏پرسند. «ینفقون»: انفاق مى‏کنند. و نفقه، هزینه کردن و بیرون کردن چیزى از دارایى از راههاى عادلانه و خداپسندانه‏اى چون هدیه، هبه، صله و ... است. «کُرْه»: رنج و مشقّت؛ و چنانچه با فتحه باشد، به‏مفهوم بى‏میلى و کراهت است؛ و این دو مى‏توانند با هم نباشند، چرا که انسان گاه چیزى را دوست دارد امّا بدست‏آوردن آن براى او مشقّت‏بار است، و گاه به چیزى بى‏میل است درحالیکه بدست آوردنش، مشقّتى برایش ندارد. «خیر»: به‏معناى خوبى و متّضاد «بدى و شرارت» است. «صدّ»: بازداشتن، جلوگیرى کردن. این واژه با واژه‏هایى چون منع و صرف هم‏معناست. «لایزالون»: هماره، همیشه، همچنان. اصل این واژه از «زوال» گرفته شده و با افزودن «لا» بر آن، این معنا را یافته است. «حبطت»: باطل شد، تباه شد، بى‏اثر و نابود شد. «هاجروا»: هجرت کردند. این واژه از «هجر» به‏معناى دورى و جدایى گرفته شده و متّضاد آن، «وصل» است. «جاهدوا»: جهاد کردند. «یرجون»: امید دارند. این واژه از «رجاء» گرفته شده است. شأن نزول‏ در شأن نزول نخستین آیه این بحث - آیه 215 - گفته‏اند: «عمربن جموح» که یکى از مسلمانان کهنسال بود و ثروتى بسیار داشت، روزى به‏حضور پیامبر (ص) شرفیاب شد و پرسید: «اى پیامبر خدا! مى‏خواهم با دارایى خود کار خوبى انجام دهم؛ مرا راه نمایید که چه چیز انفاق کنم و آن را به چه کسانى بدهم؟» و در این هنگام بود که این آیه شریفه در پاسخ او فرود آمد. در شأن نزول و داستان فرود سومین آیه این بحث - آیه 217 - آورده‏اند که: پیامبر گرامى (ص) هفده ماه پس از هجرت سرنوشت‏سازش به مدینه، گروهى از مسلمانان فداکار را به فرماندهى پسرعمه‏اش «عبداللّه اسدى» به نقطه‏اى معیّن بر سر راه کاروان تجارتى تجاوز کاران قریش اعزام داشت. این سپاه در روز آخر جمادى‏الثّانى با کاروان قریش روبرو شد و در این مورد که آیا جنگ را با شرک‏گرایان آغاز کنند یا به جهت آنکه این روز، آخرین روز جمادى‏الثّانى و جزءِ ماههاى حرام است، از پیکار خوددارى ورزند، مردّد بودند. که سرانجام پس از بگومگو، کارزار در گرفت و بعد از کشته‏شدن سردمدار کاروان، همه‏چیز به غنیمت گرفته شد. پس از آن، شرک گرایان مکّه کسانى را نزد پیامبر (ص) گسیل داشتند تا از آن حضرت بپرسند: «آیا او کارزار را در ماههاى حرام روا مى‏شمارد؟» و در پاسخ آنان این آیه فرود آمد. مفسّران برآنند که چهارمین آیه این بحث - آیه 218 - درباره نخستین برخورد مسلمانان به فرماندهى «عبداللّه اسدى» با شرک گرایان قریش فرود آمده است. ماجرا از این قرار بود که پیامبر گرامى (ص) هفده ماه پس از هجرت خویش، «عبداللّه» را به فرماندهى سپاهى فرمان داد تا به نقطه معیّنى حرکت کنند. درضمن نامه‏اى نوشت و در آن را بست و به عبداللّه فرمود: بعد از دو روز راهپیمایى در این مسیر، آن را بگشاید و بخواند و مطابق آن عمل کند ... آنان در سر راه خویش، به کاروان تجارتى قریش برخورد کردند و همانطور که گذشت، درگیرى شروع شد ... و رئیس کاروان شرک به‏دست عبداللّه کشته شد. بعداز این ماجرا، از آنجا که برخى مى‏پنداشتند این درگیرى در آخرین روز جمادى‏الثّانى، که جزءِ ماههاى حرام است، روى داده، بنابراین اگر عبدالله گناهى نکرده باشد، پاداشى نخواهد داشت. آنگاه این آیه شریفه فرود آمد. تفسیر آیاتى که در این بخش راجع به آنها بحث مى‏شود، همچنین چند آیه بعداز آن، در پاسخ به پرسشهایى که در موارد مختلف از پیامبر گرامى (ص) پرسیده‏اند، نازل شد. «یسئلونک ماذاینفقون؟ قل ما انفقتم من خیرٍ» [اى پیامبر!] از تو مى‏پرسند: «چه چیز انفاق کنند؟» بگو: «از هرچیز که شایسته بهره‏ورى باشد» پرسشى که در این آیه شریفه هست، درحقیقت دو وجه دارد: نخست اینکه چه چیزى انفاق کنند؟ و دیگر اینکه به چه کسانى انفاق کنند؟ و پاسخ نیز هر دو بعد پرسش را درنظر دارد؛ چرا که در این قسمت از آیه شریفه مى‏فرماید: بگو: «هر گونه از ثروت و دارایى خویش که شایسته بهره‏ورى باشد»؛ و به همین دلیل از آنها به «خیر» تعبیر شده است. و در جمله دیگر همین آیه مبارکه - که تفسیر آن بعد از این مى‏آید - به بخش دوّم سؤال پاسخ داده مى‏شود. «فللوالدین و الاقربین والیتامى والمساکین وابن‏السّبیل» در این جمله از آیه شریفه، راه هزینه کردن دارایى و اینکه به چه کسانى باید انفاق شود، به‏ترتیب اهمیت ذکر مى‏شود؛ بدینصورت: 1. پدر و مادر؛ 2. نزدیکان؛ 3. یتیمان و بى‏سرپرستان؛ 4. بینوایان؛ 5. درراه‏ماندگان. درخصوص ماهیت این انفاق، در میان مفسّران بحث است: 1. عدّه‏اى معتقدند انفاق که در آیه شریفه راههاى مصرف آن بیان شده، استحبابى است و به کسانى داده مى‏شود که زکات به آنها تعلّق نمى‏گیرد؛ امّا صدقه واجب است. 2. گروهى دیگر برآنند که این آیه درمورد زکات است و راههاى مصرف آن، با آمدن آیه شریفه «اِنَّمَاالصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساکینِ وَ...»(379) نسخ شده است. ولى به اعتقاد ما، از آنجا که بر نسخ این آیه دلیلى نداریم، دیدگاه نخست بهتر مى‏نماید؛ زیرا زکات واجب را نمى‏توان به فرزند، پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ داد؛ و درصورتیکه فقیر باشند، بر فرزند واجب است که در صورت توان، هزینه زندگى آنان را تأمین کند. «و ماتفعلوا من خیرٍ فانّ‏اللّه به علیمٌ» و هرکار نیک و شایسته‏اى انجام دهید، بیقین خدا به آن داناست؛ و پاداش آن را بى‏کم و کاست به شما مى‏دهد؛ چرا که چیزى بر او پوشیده نمى‏ماند. ارتباط آیات‏ ارتباط این آیه با آیه قبل آن است که در آن آیه به پایدارى و شکیبایى و جهاد در راه خدا فرمان داده مى‏شود، و در این آیه به انفاق در راه او؛ و هر دو دعوت به کار شایسته و خداپسندانه مى‏کنند. «کتب علیکم‏القتال و هو کرهٌ لکم» پیکار عادلانه بر شما مقرّر شده است، گرچه برایتان خوشایند نیست‏ در این آیه شریفه، سخن از جهاد است، و در آن روشن مى‏شود که خیر و صلاح شما در فرمان به جهاد است؛ گرچه برایتان خوشایند نباشد، و یا براى شما زحمت و مشقّت داشته باشد. گاه ممکن است انسان چیزى را بدان دلیل دوست نداشته باشد که با طبیعت او هماهنگ نیست یا از آن نفرت دارد؛ امّا چون خدا فرمان داده است، انجام مى‏دهد و آن را مى‏پذیرد، بسان روزه درگرماى تابستان. برخى برآنند که منظور از «خوش نداشتن» این است که پیش از مقرّر شدن جهاد، کارزار برایتان ناخوشایند بود، امّا اینک که واجب شده است، آن را دوست مى‏دارید و براى خشنودى خدا انجام مى‏دهید؛ چرا که انسان باایمان چیزى را که خدا واجب ساخته است، با رضایت قلب انجام مى‏دهد. «و عسى ان‏تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم و عسى ان تحبّوا شیئاً و هو شرٌّ لکم» و ممکن است چیزى را خوش نداشته باشید درحالیکه برایتان خوب و سازنده باشد چرا که در آن یکى از دو خیر پیروزى و کسب غنایم یا شهادت براى شما خواهد بود؛ یا چیزى را دوست داشته باشید، درصورتیکه برایتان بد و زیانبار باشد ... شما نرفتن به جهاد را مى‏خواهید و به زندگى عشق مى‏ورزید، امّا فراموش مى‏کنید که تسلّط دشمن بر شما و آنگاه ذلّت و اسارت و فقر و محرومیت از پاداش دنیا و آخرت، چقدر دردناک است! «واللّه یعلم و انتم لاتعلمون» و خداست که از همه‏چیز آگاه است و شما نمى‏دانید او از منافع و مصالح و سرانجام کار و فرجام نیک زندگى شما داناست؛ امّا شما اینها را نمى‏دانید. بنابر این، آنچه را خدا دستور داده است، با همه وجود انجام دهید و زحمت و رنج آن را به جان پذیرا شوید. همه مفسّران جز «عطاء» بر این عقیده‏اند که آیه شریفه بر وجوب جهاد دلالت دارد، منتها وجوب آن را کفایى مى‏داند؛ یعنى اگر هیچکس فرمان را انجام ندهد، همگى گناهکارند، امّا اگر گروهى بر انجام‏دادن آن همّت گماشتند و آن را بسنده بودند، وجوب از دیگران برداشته مى‏شود. لکن عطاء مى‏گوید: آیه شریفه بیانگر این واقعیت است که جهاد بر یاران پیامبر(ص) واجب بوده، نه دیگران. و روشن است که این نظر دربرابر دلالت آیه و اجماع مفسّران، ارزشى ندارد. یسئلونک عن‏الشّهرالحرام قتالٍ فیه» از تو [اى پیامبر!] درمورد ماه حرام مى‏پرسند که کارزار در آن چگونه است؟ در این آیه شریفه نیز روى سخن با پیامبر گرامى(ص) است. همانگونه که گذشت، این پرسش را کفر گرایان قریش که در اندیشه عیبجویى و عیب‏تراشى بودند و مى‏خواستند بگویند که چگونه شما در ماه حرام کارزار را روا مى‏دانید، مطرح کرده‏اند. بعضى نیز معتقدند که مردم باایمان، خود، این پرسش را طرح کرده‏اند و نیّت آنان هم آگاهى بود، نه چیز دیگر. منظور از ماه حرام، ماه رجب بود؛ و این ماهها را بدان دلیل ماههاى حرام نامیده‏اند که کارزار را در آنها حرام مى‏شمردند و براى این ماهها حرمت و احترام خاصّى قائل بودند. در جاهلیت، ماه رجب را ماه نابود کننده فقر و گرسنگى و آلات جنگ و خونریزى مى‏نامیدند؛ چرا که معتقد بودند با ترک جنگ، فقر و کشتار ازمیان مى‏رود، امنیت و آرامش در همه جا سایه مى‏افکند، راهها امن مى‏شود و مردم با یکدیگر از در صلح و آشتى درمى‏آیند. و راستى هم چنین بود. قل قتالٌ فیه کبیرٌ و صدٌّ عن سبیل‏اللّه و کفرٌ به والمسجدالحرام و اخراج اهله منه اکبر عنداللّه» [اى پیامبر!] بگو: کارزار در ماه حرام، گناهى بزرگ است، امّا بازداشتن مردم از راه خدا و دین او و کفرورزیدن به او، و نیز جلوگیرى از رفتن به مسجدالحرام و بیرون‏راندن ساکنان مکّه به جرم ایمان به خدا و هجرت‏دادن آنان، در پیشگاه پروردگار، گناهى بزرگتر است‏ از تعبیر قرآن شریف به «قتالٌ فیه کبیرٌ» چنین برمى‏آید که جنگ در ماههاى حرام روا نیست؛ و نقل کرده‏اند که پیامبر (ص) دیه رئیس کاروان قریش را نیز پرداخت. «والفتنة اکبر من‏القتل» و گناه فتنه‏انگیزى در دین، از کشتن [«عمرخضرمى»] هم بزرگتر است‏ برخى برآنند که حرمت پیکار در ماه حرام و در کنار مسجدالحرام، با این آیه شریفه که مى‏فرماید: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى‏ لاتَکُونَ فِتْنَةٌ ...»(380) (و با آنان پیکار کنید تا فتنه‏اى نماند...) و نیز با این آیه شریفه که: «وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ...»(381) (...و آنان [شرک گرایان‏] را هرکجا یافتید، بکشید...) نسخ شده است. امّا بعضى بر این عقیده‏اند که در ماههاى حرام، جنگ نارواست و این آیه شریفه هرگز نسخ نشده است. و ما معتقدیم دربرابر آنان که براى ماههاى حرام و مسجدالحرام، حرمتى قائلند و در این ماهها دست به جنگ نمى‏گشایند، این حرمت باید رعایت شود؛ و تنها در سال فتح مکّه، خداوند به پیامبر (ص) اجازه داد که به هر صورت وارد مکّه شود، همانگونه که آن حضرت فرمود: «پیکار در این ماهها، تنها یک‏بار بر من روا شد و تا قیامت بر هیچکس جایز نخواهد بود»؛ امّا دربرابر کسانى که حرمت ماههاى حرام و مسجدالحرام را نگه نمى‏دارند و در این ماهها نیز جنگ را آغاز مى‏کنند، دفاع مجاز شناخته شده است. «ولایزالون یقاتلونکم حتّى یردّوکم عن دینکم ان‏استطاعوا و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هوکافرٌ فاولئک خبطت اعمالهم فى‏الدّنیا و الآخرة» و کافران با شما [توحید گرایان‏] هماره پیکار مى‏کنند تا اگر توانستند شما را از دین و آیینتان به کفر و جاهلیت باز گردانند؛ و هرکه از شما از دین خود باز گردد و در همان حال بمیرد، چنین کسانى کارهایشان در دنیا و آخرت تباه و بى‏اثر شده است؛ چرا که برخلاف خواست خدا و فرمان او قرار گرفته و این اقدام او، به‏منزله انجام‏ندادن عمل است، و کفر یکى از آفاتى است که کارهاى شایسته را نابود و بى‏اثر مى‏سازد، زیرا کار به گونه‏اى انجام مى‏شود که درخور پاداش نیست. «و اولئک اصحاب‏النّار هم فیها خالدون» و آنان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود تناسب آیه‏ تناسب و هماهنگى جملات آیه شریفه بدینصورت است که در آغاز روى سخن با پیامبر (ص) است و مى‏فرماید: از تو راجع به جنگ در ماه حرام مى‏پرسند و اینکه کارزار در کنار مسجدالحرام چگونه است؟ به آنان بگو: آن گناهى است بزرگ، امّا کفر به خدا و جلوگیرى مردم باایمان از زیارت خانه خدا و عمل به دین و هجرت‏دادن مردم از وطن خویش در نزد خدا، گناهش بزرگتر و کیفرش سهمگین‏تر است. و آنگاه مى‏افزاید: هان اى مردم باایمان! کافران با شما پیکار مى‏کنند تا شما را از دین خدا بیرون برند و کارهاى ظالمانه و زشت آنان، گناهش از آنچه مى‏پرسند، بزرگتر است. «انّ‏الّذین آمنوا والّذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل‏اللّه اولئک یرجون رحمت‏اللّه واللّه غفورٌ رحیمٌ» این آیه که آخرین آیه این بحث است، در پاسخ به برخى پندارها و جوسازیها فرود آمده است؛ مى‏فرماید: بیقین کسانى که به خدا، پیامبر و روز رستاخیز ایمان آورده، و آنان که براى دین و دیندارى، خانه و زندگى و وطن خویش را ترک و هجرت کرده‏اند، و آنها که در راه پیشرفت دین و برداشتن خار و خاشاک از سر راه حقّ و بندگان خدا، با کفرگرایان و شرارت‏پیشگان پیکار کردند، در این جهان و سراى دیگر به بارگاه خدا امید دارند و در اندیشه و آرزوى رسیدن به خشنودى و نعمتهاى جاودانه او هستند و در دنیا نیز به یارى خدا امیدوارند؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است. این نکته درخور دقّت است که آیه شریفه، این سه‏کار بزرگ - ایمان، هجرت و جهاد - را در کنارهم یاد مى‏کند، تا موقعیت و ارزش و نقش آنها را نشان دهد و انسانها را بدانها ترغیب کند؛ و گرنه هر یک از این ویژگیها به‏تنهایى نیز درخور پاداشى شکوهمندند، و ممکن است از یکدیگر جدا هم باشند. چرا؟ چرا بااینکه مردم باایمان و شایسته کردار درخور پاداشى شایسته و بایسته‏اند، در این آیه شریفه، این حقیقت با امید و آرزو گره زده شده است؟! پاسخ‏ به این پرسش، چند پاسخ مى‏توان ارائه داد: 1. یک علّت آن است که انسانها از آینده بیخبرند و نمى‏دانند فرجام کارشان خداپسندانه خواهد بود یا تغییرى منفى در آنان رخ خواهد داد و درخور کیفر خواهند شد. 2. دیگر اینکه این امید و آرزوى بخشایش از خدا و پاداش او، نه براى ایمان و جهاد و هجرت، بلکه درمورد لغزشهایى است که موفّق به توبه نشده‏اند، یا شده‏اند امّا نمى‏دانند عفو شده‏اند یا نه. 3. برخى برآنند که منظور آیه شریفه این است که انسان هماره باید به آمرزش و بخشایش خدا امیدوار باشد؛ چرا که امید به رحمت او از ارکان دین و نومیدى از رحمت او، کفر و گناهى بدان حدّ است که قرآن هشدار مى‏دهد: «... لا یَأْیْئَسُ مِنْ رَوْحِ‏اللَّهِ اِلَّاالْقَوْمُ‏الْکافِرُونَ.» (382) ... از رحمت و بخشایش خدا، تنها گروه کافران نومید مى‏شوند. و نیز مى‏فرماید: «... فَلا یَأْمَنُ مَکْرَاللَّهِ اِلَّاالْقَوْمُ‏الْخاسِرُونَ.»(383) و از کیفر و عذاب او، تنها زیانکاران احساس امنیت مى‏کنند. با این بیان، بر انسان باایمان زیبنده است که نه از بخشایش خدا نومید شود و نه از کیفر و عذاب او احساس امنیت کند، بلکه شرایط میانه‏اى درپیش گیرد و از کیفر و عذاب خدا برحذر باشد و به لطف و مهر و آمرزش او امیدوار؛ و پرواپیشه سازد: «...یَحْذَرُالْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ...» (384). و بدینسان، مردم باایمان پروردگار خویش را با خوف و رجا مى‏خوانند...: «... یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفَاً وَ طَمَعَاً...»(385). به هر صورت، از آیه شریفه برنمى‏آید که اگر کسى درحال انجام گناه و اصرار بر ظلم و بیداد بمیرد، مى‏تواند به رحمت خدا امید بندد؛ چرا که این مفهوم، دریافت از نوع وصف است و از دیدگاه بسیارى از دانشمندان نمى‏توان به آن تکیه کرد. افزون بر آن، چه بسا که ایمان و هجرت و جهاد که مایه امید است، همراه با گناه بزرگى باشد که مایه یأس و نگرانى است؛ بنابراین، آیه این مورد را شامل نمى‏شود. به‏نظر ما، در میان سه پاسخ، دیدگاه دوّم که ازنظرتان گذشت، درست مى‏نماید. نظم و ارتباط آیات‏ در آیه ماقبل آخر این بحث - آیه 217 - از عذاب و کیفر خدا سخن بمیان آمد؛ از این رو، در این آیه، از پاداش پروردگار پرمهر بحث شد تا توازن و تعادلى باشد و مردم را میان خوف و رجا یا نگرانى و امید، به راه شایسته و کارهاى بایسته ترغیب کند. پرتوى از آیات‏ در دوّمین آیه این بحث - آیه 216 - قرآن شریف روح فرمانبردارى از آفریدگار هستى را بر جانها و قلبها مى‏دمد و به آنها نشاط و طراوت مى‏بخشد و آنها را شکوفا مى‏سازد؛ بنابراین، انسانهاى باایمان در مراحل و درجات یکسانى از رشد فکرى و عقیدتى و ایمانى قرار ندارند و از این نظر مى‏توان آنها را به سه گروه تقسیم کرد: الف - گروهى آنچنان اوج مى‏گیرند که دربرابر خدا خود را نمى‏نگرند و همان مى‏شوند که او از بنده‏اش خواسته و همان را مى‏خواهند که او اراده فرموده است. اینان نه درد را مى‏پسندند و نه درمان را، نه وصل را و نه هجران را؛ و تنها آن را مى‏پسندند که جانان مى‏پسندد. اینان پیامبران و امامان نورند. ب - گروه دوّم، خداپرستانى هستند که به مرحله فداکارى رسیده‏اند و از ایثار جان در راه جانان دریغ ندارند؛ به همین دلیل، نه نماز، نه زکات، نه انفاق و نه جهاد، هیچکدام برایشان ناخوشایند نیست... همه فرامین خدا را خوش دارند و به‏جان مى‏پذیرند. ج - امّا گروهى هم هستند که در مرحله فروترى قرار دارند؛ از این رو، سختیها و خطرها برایشان خوشایند نیست. و این آیه شریفه پیام مى‏دهد که: هان! شما از آینده و باطن رخدادها بیخبرید و خدا دانا و آگاه است؛ پس، سلیقه و میل خود را ملاک قرار ندهید، بلکه روح فرمانبردارى از خدا را در خود قوّت بخشید که او خیر و صلاح بندگان را مى‏خواهد: «و عسى ان تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم». سوّمین آیه این بحث - آیه 217 - هشدار مى‏دهد که غرور را باید کنار گذاشت و هشیار بود و از خدا حسن ختام و فرجام نیک خواست؛ چرا که فقط انجام‏دادن عمل شایسته، نجات‏بخش نیست، بلکه صیانت و حفظ آن هم لازم است. و باید دانست که گاه ممکن است انسان به گناهانى آلوده شود که اعمال نیک او را بى‏اثر و تباه سازد و آنگاه فرجامش به شقاوت ختم شود. پیامبر گرامى(ص) فرمود: «ایّا کم والحسد فانّ‏الحسد یأکل‏الحسنات کماتأکل‏النّارالحطب.»(386) هان! بر شما باد دورى و پروا از حسد؛ چرا که این آفت، نیکیها را مى‏خورد، درست بسان آتش که هیزم خشک را مى‏سوزاند. و در آیه واپسین این بحث، عکس مطلب بالا ذکر شده است؛ بدین معنا که ممکن است فردى، اعمال شایسته و سرنوشت‏سازى انجام دهد که گناهان قبلى او را بپوشاند و فرجامى خوش و سعادتمند براى وى درپى آورد؛ چرا که پیامبر گرامى (ص) فرمود: «انّ‏الحسنات یذهبن‏السّیّئات.»(387) (نیکیها و شایستگیها، بدیها را ازمیان برمى‏دارد). و نیز فرمود: «اتّق‏اللّه حیث کنت و اذا عملت سیّئة فاعمل حسنة تمحوها.»(388) (در هرحال و هرجا از خدا پروا کن... و هنگامى که کار بدى از تو سرزد، کار شایسته‏اى دربرابر آن انجام ده تا آن عمل زشت را از پرونده اعمال تو محو کند).

 حاشیه

تفسیر المیزان
سوره البقرة: آیات 216 تا218

ترجمه آیات:‏ قتال بر شما واجب شده در حالى که آن را مکروه مى‏دارید و چه بسا چیزها که شما از آن کراهت دارید در حالى که خیرتان در آن است و چه بسا چیزها که دوست مى‏دارید در حالى که شر شما در آن است و خدا خیر و شر شما را مى‏داند و خود شما نمى‏دانید (216). از تو از ماه حرام و قتال در آن مى‏پرسند بگو قتال در ماه حرام گناهى بزرگ است ولى جلوگیرى4مشرکین از راه خدا و کفر به آن و جلوگیریشان از رفتن شما به مسجد الحرام و بیرون کردنشان مؤمنین را از آنجا نزد خدا گناه بزرگترى است چون فتنه است و فتنه جرمش از قتل بزرگتر است و این مشرکین لا یزال با شما قتال مى‏کنند به این امید که اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند و هر کس از شما از دین خود برگردد و در حال کفر بمیرد اینگونه افراد اعمال نیکشان بى‏اجر شده در دنیا و آخرت از آن بهره‏مند نمى‏شوند و آنان اهل جهنم و در آن جاویدانند (217). کسانى که ایمان آوردند و کسانى که مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان امیدوار رحمت خدا باشند که خدا غفور و رحیم است (218). بیان آیات‏ " کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ..." کتابت همانطور که مکرر گذشت ظهور در واجب شدن دارد، البته اگر کلام در زمینه تشریع باشد، و امام اگر زمینه کلام تکوین باشد، و در چنین زمینه‏اى مثلا بفرماید: (کتب اللَّه)، آن وقت معناى راندن قضا را مى‏دهد. و چون زمینه گفتار مساله تشریع است کلمه (کتب) معناى (واجب شد) را مى‏دهد، پس آیه دلالت دارد بر اینکه جنگ و قتال بر تمامى مؤمنین واجب است، چون خطاب متوجه مؤمنین شده، مگر کسانى که دلیل آنها را استثنا کرده باشد، مانند آیه:" لَیْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ، وَ لا عَلَى الْمَرِیضِ حَرَجٌ" «1» و آیات و ادله دیگر. و در آیه مورد بحث نفرمود: (کتب اللَّه) خدا بر شما واجب کرد، بلکه فرمود (کتب) بر شما واجب شد، و این بدان جهت است که در ذیل آن دارد (وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ)، و در چنین مقامى نام خدا بردن و فاعل را معرفى کردن نوعى هتک حرمت خداست، و تعبیر به صیغه مجهول نام خداى عز اسمه را از سبکى و استخفاف حفظ مى‏کند، چون در آیه فرمانى صادر شده که مورد کراهت مؤمنین است. و کلمه (کره) به ضمه کاف به معناى مشقتى است که انسان از درون خود احساس کند حال چه از ناحیه طبع باشد و یا از ناحیه‏اى دیگر و کلمه (کره) با فتحه کاف به معناى مشقتى است که از خارج به انسان تحمیل شود، مثل اینکه انسانى دیگر او را به کارى که نمى‏خواهد مجبور سازد، و در قرآن کریم آمده:" لا یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ کَرْهاً" «2» و نیز آمده: " فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً" «3». _______________ (1) بر نابینا و لنگ و بیمار حرجى در ترک جهاد نیست." سوره نور آیه 61" (2) این عمل بر شما حلال نیست که با تهدید از زنان ارث ببرید." سوره نساء آیه 18" (3) به آسمان و زمین گفت: باید بیائید چه به رغبت و چه به زور." سوره فصلت آیه 11" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 247 [چرا جنگیدن و قتال بر مؤمنین کره و گران بوده؟] و اما اینکه چرا جنگیدن و قتال بر مؤمنین کره و گران بوده؟ یا از این جهت است که در جنگ جانها در خطر قرار مى‏گیرد، و حد اقل خستگى و کوفتگى دارد و ضررهاى مالى به بار مى‏آورد، و امنیت و ارزانى ارزاق و آسایش را سلب مى‏کند، و از این قبیل ناراحتى‏ها که مورد کراهت انسان در زندگى اجتماعى است به دنبال دارد. آرى اینگونه ناملایمات طبعا بر مؤمنین هم شاق است، هر چند خداى سبحان مؤمنین را در کتاب خود مدح کرده و فرموده: در میان آنان افرادى هستند که در ایمانشان صادقند، و آنچه مى‏کنند جدى و سودمند است، لیکن در عین حال طایفه‏اى از ایشان را مذمت مى‏کند که در دلهایشان انحراف و لغزش هست، و این معنا با مراجعه به آیات مربوطه به جنگ بدر و احد و خندق و غزوات دیگر کاملا به چشم مى‏خورد. و معلوم است مردمى که مشتمل بر هر دو طایفه هستند. و بلکه اکثریت آنها را طایفه دوم تشکیل مى‏دهد. وقتى مورد خطاب قرار گیرند، صحیح است که صفت اکثر آنان را به همه آنان نسبت داد، و گفت: (قتال مکروه شما است)، البته این وجه اول بود. و یا از این جهت بوده که مؤمنین به تربیت قرآن بار آمده‏اند، و عرق شفقت و رحمت بر تمامى مخلوقات در آنان شدیدتر از دیگران است، تربیت شدگان قرآن حتى از آزار یک مورچه هم پرهیز دارند، و نسبت به همه خلایق رأفت و مهر دارند، چنین کسانى البته از جنگ و خونریزى کراهت دارند، هر چند دشمنانشان کافر باشند، بلکه دوست دارند با دشمنان هم به مدارا رفتار کنند، و آمیزشى دوستانه داشته باشند، و خلاصه با عمل نیک و از راه احسان آنان را به سوى خدا دعوت نموده، و به راه رشد و در تحت لواى ایمان بکشانند، تا هم جان برادران مؤمنشان به خطر نیفتد، و هم کفار با حالت کفر هلاک نشوند و در نتیجه براى ابد بدبخت نگردند. چون مؤمنین اینطور فکر مى‏کردند، خداى سبحان در آیه مورد بحث به ایشان فهمانید که اشتباه مى‏کنند، چون خدایى که قانونگذار حکم قتال است، خوب مى‏داند که دعوت به زبان و عمل. در کفارى که دچار شقاوت و خسران شده‏اند هیچ اثرى ندارد، و از بیشتر آنان هیچ سودى عاید دین نمى‏شود، نه به درد دنیاى کسى مى‏خورند، نه به درد آخرت. پس اینگونه افراد در جامعه بشریت عضو فاسدى هستند که فسادشان به سایر اعضا هم سرایت مى‏کند، و هیچ علاجى به جز قطع کردن، و دور افکندن ندارند. این وجه هم براى خود وجهى است. و این دو وجه هر چند هر دو مى‏توانند جمله: (وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ) را توجیه کنند، و لیکن وجه اول به نظر با آیات عتاب مناسب‏تر است، علاوه بر اینکه تعبیر در جمله: (کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ) هم به بیانى که گذشت که چرا به صیغه مجهول آمده مؤید وجه اول است. [معناى کلماتى چون" عسى" و" لعل" در کلام خداى سبحان‏] " وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ..." در سابق گذشت که کلمات (عسى) و (لعل) و امثال آن در کلام خداى تعالى در همان معناى امیدوارى استعمال شده، لیکن لازم نیست که امید قائم به خود گوینده یعنى‏ ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 248 خداى تعالى باشد، تا اشکال شود امید نسبت به جاهل از آینده است، و در خدا معنا ندارد، بلکه کافى است که قائم به مخاطب یا در مقام تخاطب باشد، پس اگر خداى سبحان هم مى‏فرماید (امید است چنین و چنان شود)، نه از این جهت است که خود او امید دارد، بلکه به این عنایت است که مخاطب و یا شنونده امیدوار شود. و تکرار کلمه (عسى) در آیه شریفه براى این است که مؤمنین از جنگ کراهت داشتند، و علاقمند به صلح و سلم بودند، خداى سبحان خواست تا ارشادشان کند بر اینکه در هر دو جهت اشتباه مى‏کنند، توضیح اینکه اگر مى‏فرمود: (عسى ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم، او تحبوا شیئا و هو شر لکم) معنایش این مى‏شد که ملاک کار کراهت و محبت شما نیست، چون بسا مى‏شود که این کراهت و محبت به چیزى تعلق مى‏گیرد که واقعیت ندارد، و این سخن را به کسى مى‏گویند که یک بار اشتباه کرده باشد مثلا تنها از دیدن زید کراهت داشته و اما کسى که دو بار خطا کرده یکى اینکه از دیدن اشخاص کراهت ورزیده، و یکى هم اینکه دوستدار گوشه‏گیرى و تنهایى شده، در برابر چنین کسى بلاغت در گفتار ایجاب مى‏کند به هر دو خطایش اشاره شود، و گفته شود تو نه در کراهتت از معاشرت راه درست را پیش گرفته‏اى، و نه در علاقه‏ات به گوشه‏گیرى زیرا (عسى ان تکره شیئا و هو خیر لک و عسى أن تحب شیئا و هو شر لک، چه بسا از چیزى بدت آید که برایت خوب باشد و چه بسا به چیزى علاقمند باشى و برایت بد باشد) براى اینکه تو جاهل هستى، و خودت به تنهایى نمى‏توانى به حقیقت امر برسى. در آیه مورد بحث هم مؤمنین چنین وضعى داشتند، هم از قتال کراهت داشتند، و هم بطورى که جمله" أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ" نیز اشاره دارد، به سلم و صلح علاقمند بودند، لذا خداوند خواست ایشان را به هر دو اشتباهشان واقف سازد، با دو جمله مستقل یعنى" عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا ..." و" عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا ..." مطلب را بیان فرمود. " وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ" این جمله بیان خطاى ایشان را تکمیل مى‏کند، چون خداى تعالى خواسته است در بیان این معنا راه تدریج را بکار ببندد تا ذهن مؤمنین یکه نخورد، لذا در بیان اول تنها احتمال خطا را در ذهنشان انداخت، و فرمود در باره هر چه کراهت دارید احتمال بدهید که خیر شما در آن باشد. و در باره هر چه علاقمندید احتمال بدهید که برایتان بد باشد، و بعد از آنکه ذهن مؤمنین از افراط دور شد، و حالت اعتدال به خود گرفته به شک افتاد، قهرا جهل مرکبى که داشت زایل شد، و در چنین حالتى دوباره روى سخن را متوجه آنان کرده فرمود: این حکم یعنى حکم قتال که شما از آن کراهت دارید حکمى است که خداى داناى به حقایق امور تشریع کرده، و آنچه شما آگهى دارید و مى‏بینید هر چه باشد مستند به نفس شما است، که بجز آنچه خدا ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 249 تعلیمش داده علمى ندارد، و از حقایق بیشترى آگاه نیست. پس ناگزیر باید در برابر دستورش تسلیم شوید. و این آیه شریفه در اثبات علم على الاطلاق براى خدا، و نفى آن از غیر خدا مطابق سایر آیاتى است که دلالت بر معنا دارد، مانند آیه شریفه:" إِنَّ اللَّهَ لا یَخْفى‏ عَلَیْهِ شَیْ‏ءٌ" «1» و آیه شریفه:" وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ، إِلَّا بِما شاءَ" «2» و ما در تفسیر آیه:" وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ" «3» پاره‏اى مطالب در باره جنگ و قتال گذراندیم بدانجا نیز مراجعه شود. [سؤال در باره جنگ در ماه حرام و پاسخ آن‏] " یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ" این آیه شریفه از قتال در ماه‏هاى حرام منع و مذمت مى‏کند، و مى‏فرماید: این کار جلوگیرى از راه خدا و کفر است، و این را هم مى‏فرماید که با این حال بیرون کردن اهل مسجد الحرام از آنجا جرم بزرگترى است نزد خدا، و بطور کلى فتنه از آدم‏کشى بدتر است. مى‏خواهد اعلام بدارد این سؤال که آیا جنگ در ماه‏هاى حرام جایز است یا نه؟ به دنبال حادثه‏اى بوده که چنین سؤالى را ایجاب مى‏کرده، و قبلا قتلى البته اشتباها واقع شده بوده. چون در آخر آیات هم مى‏فرماید:" إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا، وَ الَّذِینَ هاجَرُوا، وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ، أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ..."، و با جمله خدا غفور و رحیم است مى‏فهماند بعضى از مهاجرین قتلى مرتکب شده، و به ناچار مهاجرت کرده بودند و کفار همین جرم را مایه جنجال قرار داده بودند، و این قرائن داستان عبد اللَّه بن جحش و اصحابش را که در روایات آمده تایید مى‏کند. " قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ، وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ، وَ کُفْرٌ بِهِ، وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ..." کلمه (صد) به معناى جلوگیرى و یا برگرداندن است، و مراد از سبیل اللَّه عبادت‏ها و مخصوصا مراسم حج است، و ظاهرا ضمیر در کلمه (به) به سبیل بر مى‏گردد، در نتیجه مراد از کفر نامبرده کفر عملى است نه کفر اعتقادى، و کلمه (المسجد الحرام) عطف است بر کلمه (سبیل اللَّه)، و در نتیجه معنا چنین مى‏شود که قتال در مسجد الحرام صد از سبیل اللَّه، و صد از مسجد الحرام است. این آیه دلالت مى‏کند بر حرمت قتال در شهر حرام، و بعضى از مفسرین گفته‏اند: این‏ _______________ (1) خدا هیچ چیزى بر او پوشیده نیست." سوره آل عمران آیه 5" (2) مردم احاطه به هیچ یک از علم‏هاى خدا ندارند، مگر به آن مقدارى که او خواسته باشد." سوره بقره آیه 255" (3) سوره بقره آیه 190 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 250 آیه بوسیله آیه:" فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ" «1» نسخ شده ولى درست نیست، به همان دلیلى که در تفسیر آیات قتال گذشت. " وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ..." یعنى این عملى که مشرکین مرتکب شدند و رسول خدا و مؤمنین به وى را که همان مهاجرین باشند از مکه که زادگاه ایشان بود بیرون کردند، از قتال در مسجد الحرام بزرگتر است، و آزار و شکنجه‏هایى که مشرکین در باره مسلمانان روا داشته، و نیز دعوت به کفرشان از یک قتلى که از سوى مسلمانان رخ داده بزرگتر است، پس مشرکین حق ندارند مؤمنین را ملامت کنند، با اینکه آنچه خود کرده‏اند بزرگتر است از خلافى که مؤمنین را به خاطر آن ملامت مى‏کنند، علاوه بر اینکه آنچه مؤمنین کردند و در شهر حرام یک مشرک را کشتند، به خاطر خدا و به امید رحمت خدا کردند. و خدا هم آمرزگار رحیم است. " وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ ..." کلمه (حتى) براى تعلیل است، و معناى (لیردوکم) را مى‏دهد (وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ ...). این جمله تهدیدى است علیه مرتدین، یعنى کسانى که از دین اسلام برگردند، به اینکه اگر چنین کنند عملشان حبط مى‏شود، و تا ابد در آتش خواهند بود. گفتارى پیرامون حبط کلمه حبط به معناى باطل شدن عمل، و از تاثیر افتادن آن است، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده، از آن جمله فرموده:" لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ، وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ" «2». و نیز فرموده:" إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ، وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ، مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً، وَ سَیُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ، یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ، وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ" «3». _______________ (1) سوره توبه آیه 6 (2) اگر شرک بورزى بطور مسلم عملت حبط مى‏شود و از زیانکاران خواهى بود." سوره زمر آیه 65" (3) به درستى کسانى که کافر شدند و از راه خدا جلوگیرى نموده، با رسول به دشمنى برخاستند، بعد از آنکه راه هدایت بر ایشان روشن شد، بدانند که به خدا هیچ ضررى نمى‏رسانند، و به زودى اعمالشان حبط مى‏شود، اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما خدا و رسول را اطاعت کنید، و زنهار که اعمال خود را باطل مکنید." سوره محمد آیه 33" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 251 و ذیل همین آیه سوره محمد که میان کفار و مؤمنین مقابله انداخته، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده، و به اینان مى‏فرماید زنهار مواظب باشید عملتان باطل نگردد، دلالت دارد بر اینکه حبط به معناى بطلان عمل است، هم چنان که از آیه:" وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها، وَ باطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُونَ" «1» نیز این معنا استفاده مى‏شود و قریب به آن آیه:" وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ، فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً" «2» است. [معنا و آثار حبط اعمال و بیان اینکه مراد از حبط ابطال مطلق اعمال (عبادى و معیشتى) است‏] و سخن کوتاه اینکه کلمه (حبط) به معناى باطل شدن عمل و از تاثیر افتادن آن است، بعضى گفته‏اند: اصل این کلمه از حبط با حرکت است، یعنى با فتحه حا و با، و حبط به معناى پرخورى حیوان است، بطورى که شکمش باد کند، و گاهى منجر به هلاکتش شود. و آنچه خداى تعالى در باره اثر حبط بیان کرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنیا و هم در آخرت است، پس حبط ارتباطى با اعمال دارد، از جهت اثر آخرتى آنها، آرى ایمان بخدا همانطور که زندگى آخرت را پاکیزه مى‏کند زندگى دنیا را هم پاکیزه مى‏سازد، هم چنان که قرآن کريم فرمود:" مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ" «3». این بود معناى کلمه حبط، حال ببینیم چگونه اعمال کفار و مخصوصا مرتدین در دنیا و آخرت حبط مى‏شود؟ و ایشان زیانکار مى‏گردند؟ اما زیانکاریشان در دنیا که بسیار روشن است. و هیچ ابهامى در آن نیست براى اینکه قلب کافر و دلش به امر ثابتى که همان خداى سبحان است بستگى ندارد، تا وقتى به نعمتى مى‏رسد نعمت را از ناحیه او بداند، و خرسند گردد، و چون به مصیبتى مى‏رسد آن را نیز از ناحیه خدا بداند، و دلش تسلى یابد، و نیز در هنگام حاجت دست به درگاه او دراز کند، به خلاف مؤمن که در همه این مراحل زندگى دلش به جایى بستگى دارد. _______________ (1) آنچه در دنیا کردند بى‏نتیجه شد، و آنچه کردند باطل گشت." سوره هود آیه 16" (2) و ما به آنچه کردند پرداختیم، و تمامى اعمالشان را به باد فنا دادیم." سوره فرقان آیه 23" (3) هر کس چه مرد و چه زن عمل صالحى کند، به شرطى که ایمان داشته باشد، ما او را به حیاتى طیب زنده نموده و اجرشان را طبق بهترین آنچه مى‏کردند مى‏دهیم." سوره نمل آیه 97" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 252 و خداى تعالى در این مقایسه مى‏فرماید:" أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ، وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ، کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها؟" «1» و مؤمن را در زندگى دنیا نیز داراى نور و حیات خوانده و کافر را مرده و بى‏نور، و نظیر آن آیه:" فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقى‏، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً، وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمى‏" «2». که از راه مقابله مى‏فهمیم زندگى مؤمن و معیشتش فراخ و وسیع و قرین با سعادت است. و همه این مطالب و علت سعادت و شقاوت را در یک جمله کوتاه جمع کرده و فرموده: " ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا، وَ أَنَّ الْکافِرِینَ لا مَوْلى‏ لَهُمْ" «3». پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالى که حبط مى‏شود، مطلق کارهایى است که انسان به منظور تامین سعادت زندگى خود انجام مى‏دهد، نه خصوص اعمال عبادتى، و کارهایى که نیت قربت لازم دارد، و مرتد، آنها را در حال ایمان، و قبل از برگشتن به سوى کفر انجام داده، علاوه بر دلیل گذشته، دلیل دیگرى که مى‏رساند: مراد از عمل، مطلق عمل است، نه تنها عبادت، این است که: دیدید حبط را به کفار و منافقین هم نسبت داده، با اینکه کفار عبادتى ندارند، و در این باره فرموده:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ، وَ الَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ، ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ، فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ" «4». و نیز مى‏فرماید:" إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ، وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ، فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ، أُولئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِینَ" _______________ (1) آیا کسى که مرده بود ما زنده‏اش کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم زندگى مى‏کند، مثلش مثل کسى است که در ظلمت‏هایى قرار گرفته باشد که بیرون شدن برایش نیست؟. " سوره انعام آیه 122" (2) زندگى کافر و معیشتش در دنیا نیز تنگ و خسته کننده است و در قیامت او را کور محشور مى‏کنیم." سوره طه آیه 127" (3) و همه اینها بدان جهت است که خدا سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند، و اینکه کافران سرپرستى ندارند." سوره محمد آیه 11" (4) اى کسانى که ایمان آورده‏اید اگر خدا راى یارى کنید، یاریتان مى‏کند، و قدمهایتان راى ثابت و استوار مى‏سازد، و کسانى که کافر شدند و اعمالشان ... را گم کرد، چون آنان از آنچه خدا نازل کرده بود کراهت داشتند، و خدا هم اعمالشان راى حبط کرد." سوره محمد آیه 9" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 253 «1» و آیاتى دیگر. پس حاصل آیه مورد بحث مانند سایر آیات حبط این است که کفر و ارتداد باعث آن مى‏شود که عمل از این اثر و خاصیت که در سعادت زندگى دخالتى داشته باشد مى‏افتد، هم چنان که ایمان باعث مى‏شود، به اعمال آدمى حیاتى و جانى مى‏دهد، که به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمى مى‏دهد، حال اگر کسى باشد که بعد از کفر ایمان بیاورد، باعث شده که به اعمالش که تا کنون حبط بود حیاتى ببخشد، و در نتیجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند، و اگر کسى فرض شود که بعد از ایمان مرتد شده باشد، تمامى اعمالش مى‏میرد، و حبط مى‏شود، و دیگر در سعادت دنیا و آخرت وى اثر نمى‏گذارد، و لیکن هنوز امید آن هست که تا نمرده به اسلام برگردد، و اما اگر با حال ارتداد مرد، حبط او حتمى شده، و شقاوتش قطعى مى‏گردد. [بى اساس بودن نزاع در اینکه آیا اعمال شخص مرتد تا حین مرگ باقى است یا به محض ارتداد حبط مى‏شود] از اینجا روشن مى‏شود که بحث و نزاع در اینکه آیا اعمال مرتد تا حین مرگ باقى است و در هنگام مرگ حبط مى‏شود، یا از همان اول ارتداد حبط مى‏شود بحثى است باطل و بیهوده. توضیح اینکه بعضى قائل شده‏اند، به اینکه اعمالى که مرتد قبل از ارتداد انجام داده، تا دم مرگش باقى است، اگر تا آن لحظه به ایمان خود برنگردد آن وقت حبط مى‏شود، و به این آیه استدلال کرده که مى‏فرماید:" وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ" «2» و چه بسا آیه:" وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً" «3» هم آن را تایید کند، چون این آیه نیز حال کفار در هنگام مرگ را بیان مى‏کند و نتیجه این نظریه آن است که اگر مرتد در دم مرگ به ایمان سابق خود برگردد، صاحب اعمال سابق خود نیز مى‏شود، و دست خالى از دنیا نمى‏رود. بعضى دیگر قائل شده‏اند به اینکه به محض ارتداد اعمال صالح آدمى باطل مى‏شود، و _______________ (1) آنهایى که به آیات خدا کفر مى‏ورزند، و پیامبران را مى‏کشند، آنان را هم که مردم را به رعایت عدالت مى‏خوانند به قتل مى‏رسانند، تو ایشان را به عذابى دردناک مژده ده، که اینان همانهایند که اعمالشان در دنیا و آخرت حبط مى‏شود و به هیچ وجه یاورى ندارند." سوره آل عمران آیه 22" (2) و کسى که از شما از دین خود برگردد، و در نتیجه در حال کفر بمیرد اعمالشان در دنیا و آخرت حبط مى‏شود. (3) سوره فرقان آیه 23" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 254 دیگر بر نمى‏گردد، هر چند که بعد از ارتداد دوباره به ایمان برگردد، بله بعد از ایمان بار دومش مى‏تواند تا دم مرگ اعمال صالحى انجام دهد، و آیه شریفه که قید مرگ را آورده منظورش بیان این جهت است، که تمامى اعمال که تا دم مرگ انجام داده حبط مى‏شود. و ما گفتیم اصلا جایى براى این بحث نیست، چون اگر در آنچه ما گفتیم دقت کنى متوجه مى‏شوى که آیه شریفه در صدد بیان این معنا است که تمامى اعمال و افعال مرتد از حیث تاثیر در سعادتش باطل مى‏شود. [بررسى مساله تاثیر اعمال نیک و بد در یکدیگر (احباط و تکفیر)] در اینجا مساله دیگرى هست که تا حدى ممکن است آن را نتیجه بحث در حبط اعمال دانست، و آن مساله احباط و تکفیر است، و آن عبارت است از اینکه آیا اعمال در یکدیگر اثر متقابل دارند و یکدیگر را باطل مى‏کنند، و یا نه بلکه حسنات حکم خود، و اثر خود را دارند، و سیئات هم حکم خود و اثر خود را دارند، البته این از نظر قرآن مسلم است که حسنات چه بسا مى‏شود که اثر سیئات را از بین مى‏برد، چون قرآن در این باره تصریح دارد. بعضى از علما قائل به تباطل و تحابط اعمال شده‏اند، و گفته‏اند: اعمال یکدیگر را باطل مى‏سازند، و آن گاه این علما در بین خود اختلاف کرده، بعضى گفته‏اند: هر گناهى حسنه قبل از خود را باطل مى‏کند، و هر حسنه‏اى سیئه قبل از خود را از بین مى‏برد، و لازمه آن حرف آن است که انسان یا تنها حسنه برایش مانده باشد، و یا تنها سیئه. و بعضى دیگر گفته‏اند: میان حسنات و سیئات موازنه مى‏شود، به این معنا که از حسنات و سیئات هر کدام بیشتر باشد، به مقدار آنکه کمتر است از آنکه بیشتر است کم مى‏شود، تا بقیه بیشتر بدون منافى باقى بماند، و لازمه این دو قول این است که براى هر انسانى از اعمال گذشته‏اش بجز یک قسم نمانده باشد، یا حسنه به تنهایى، و یا سیئه به تنهایى و یا اینکه هر دو با هم مساوى بوده، و تساقط کرده‏اند، و هیچ چیز برایش نمانده باشد. و این درست نیست، زیرا اولا از ظاهر آیه:" وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ، خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً، عَسَى اللَّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ" «1» بر مى‏آید که اعمال چه حسنات و چه سیئات، باقى مى‏ماند، و تنها توبه خدا سیئات را از بین مى‏برد، و تحابط به هر معنایى که تصورش کنند با این آیه نمى‏سازد. و ثانیا خداى تعالى در مساله تاثیر اعمال همان روشى را دارد که عقلا در اجتماع انسانى خود دارند و آن روش مجازات است، که کارهاى نیک را جدا پاداش مى‏دهند، و _______________ (1) و یک دسته دیگرند که به گناهان خود اعتراف کرده، اعمالى صالح و اعمالى طالح را بهم در آمیخته‏اند و امید است خدا از ایشان در گذرد، که خدا آمرزگار مهربان است." سوره توبه آیه 103" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 255 کارهاى زشت را جداگانه کیفر، مگر در بعضى از گناهان که باعث قطع رابطه مولویت و عبودیت از اصل مى‏شود، که در این موارد تعبیر به حبط عمل مى‏کنند، و آیات در اینکه روش خدا این است بسیار زیاد است، و حاجتى به آوردن آنها نیست. بعضى دیگر گفته‏اند: نوع اعمال محفوظند، و هر یک از اعمال اثر خود را دارد چه حسنه و چه سیئه. بله چه بسا مى‏شود که حسنه سیئه را از بین مى‏برد هم چنان که فرمود:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً، وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ" «1». و نیز فرموده:" فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ" «2» و نیز فرموده:" إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ" «3». بلکه بعضى از اعمال گناه را مبدل به حسنه مى‏کند، هم چنان که فرمود: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ" «4». در اینجا مساله دیگرى هست که اصل و بنیان آن دو مساله است، و آن این است که ببینیم مکان و زمان این جزا و استحقاق آن کجا و چه وقت است؟ بعضى گفته‏اند: هنگام عمل، بعضى دیگر گفته‏اند: حین مرگ و بعضى دیگر گفته‏اند: عالم آخرت است، بعضى هم گفته‏اند هنگام عمل است به موافات، به این معنا که اگر آن حالى را که در حال عمل داشت تا دم مرگ ادامه ندهد، مستحق جزا نیست مگر آنکه خدا بداند که سرانجام حال او چیست، و بر چه حالى مستقر مى‏شود، در نتیجه، همان جزائى را که در حال عمل مستحق بود برایش نوشته مى‏شود. صاحبان این اقوال هر یک براى گفته خود استدلال به آیاتى متناسب با آن کرده‏اند، چون بعضى از آیات هستند که مناسب با یکى از این اوقات و منطبق با آن مى‏شود، البته گاهى به وجوه عقلیه‏اى که براى خود ترکیب و تلفیق کرده‏اند استدلال نموده‏اند. _______________ (1) اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اگر از خدا بترسید خداى تعالى برایتان نیروى جداسازى حق از باطل قرار مى‏دهد، و گناهانتان را تکفیر مى‏کند." سوره انفال آیه 29" (2) پس هر کس عجله کند در دو روز، گناهى بر او نیست." سوره بقره آیه 203" (3) اگر از کبیره‏هاى گناهانى که از آنها نهى مى‏شوید دورى کنید بدیهایتان را از شما محو مى‏کنیم." سوره نسا آیه 31" (4) مگر کسى که توبه کند، و ایمان آورده عمل صالح انجام دهد، اینان همانهایند که خدا گناهانشان را مبدل به حسنات مى‏کند." سوره فرقان آیه 70" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 256 [مساله اصلى در مبحث احباط و تکفیر، زمان و مکان استحقاق جزاى اعمال است‏] ولى آنچه جا دارد گفته شود: این است که اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تکفیر و مسائلى نظیر اینها راه نتیجه اعمال را که در تفسیر آیه:" إِنَّ اللَّهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها ..." «1»، بیان شد پیش بگیریم، لازمه آن راه این است که بگوئیم نفس و جان انسانى ما دام که متعلق به بدن است جوهرى است داراى تحول که قابلیت تحول را هم در ذات خود دارد، و هم در آثار ذاتش، یعنى آن صورتهایى که از او صادر مى‏شود، و نتایج و آثار سعیده و شقیه قائم به آن صورتها است. بنا بر این وقتى حسنه‏اى از انسان صادر مى‏شود، در ذاتش صورت معنویه‏اى پیدا مى‏شود، که مقتضى آن است که متصف به صفت ثواب شود، و چون گناهى از او سر مى‏زند صورت معنویه دیگرى در او پیدا مى‏شود که صورت عقاب قائم بدان است، چیزى که هست ذات انسان از آنجایى که گفتیم متحول و از نظر حسنات و سیئاتى که از او سر مى‏زند در تغیر است، لذا ممکن است صورتى که در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتى مخالف آن شود، این است وضع نفس آدمى، و همواره در معرض این دگرگونى هست تا مرگش فرا رسد، یعنى نفس از بدن جدا گشته، از حرکت و تحول (حرکت از استعداد به فعلیت و تحول از صورتى به صورتى دیگر) بایستد. در این هنگام است که صورتى و آثارى ثابت دارد، ثابت یعنى اینکه دیگر تحول و دگرگونگى نمى‏پذیرد، مگر از ناحیه خداى تعالى، یا به آمرزش و یا شفاعت به آن نحوى که در سابق بیان کردیم. و همچنین اگر در مساله ثواب و عقاب مسلک مجازات را به آن جور که در گذشته بیان کردیم اختیار کنیم، در آن صورت حال انسان از جهت به دست آوردن حسنه و سیئه و اطاعت و معصیت نسبت به تکالیف الهیه و ترتب ثواب و عقاب بر آنها حال یک انسان اجتماعى از جهت تکالیف اجتماعى و ترتب مدح و ذم بر آنها خواهد بود. و ما مى‏بینیم عقلا به مجرد اینکه فعلى از فاعلش سرزد، اگر فعل خوبى باشد شروع مى‏کنند به مدح او، و اگر بد باشد مى‏پردازند به مذمت و ملامتش ولى این معنا را هم در نظر دارند که مدح و ذمشان دائمى نمى‏تواند باشد، چون ممکن است به خاطر عوض شدن فاعل عوض شود، آنکه فعلا مستحق مدح است در آینده مستحق مذمت و آنکه فعلا مستحق مذمت است در آینده مستحق مدح شود. _______________ (1) سوره بقره آیه 26 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 257 پس عقلا هم هر چند مدح و ذم فاعل را به محض صدور فعل از فاعل بکار مى‏زنند، و لیکن بقاى آن دو را مشروط به این مى‏دانند که فاعل عملى بر خلاف آنچه کرده بود نکند، و تنها کسى را مستحق مدح ابدى و یا مذمت همیشگى مى‏دانند، که یقین کنند وضع او عوض نمى‏شود، و این یقین وقتى حاصل مى‏شود که فاعل دستش از عمل کوتاه شود، یا به اینکه بمیرد و یا حد اقل دیگر استعداد زنده ماندن نداشته باشد، چنین کسى را اگر فاعل عمل نیکى بوده مستحق ستایش دائمى، و اگر مرتکب جنایتى شده سزاوار مذمت دائمى مى‏دانند. [قول صحیح در مساله احباط و تکفیر با توجه به مساله زمان و مکان استحقاق جزا] از اینجا معلوم شد که همه آن اقوالى که در مسائل نامبرده نقل کردیم، اقوالى باطل و منحرف از حق بود، براى اینکه بناى بحث را بر اساسى گذاشته بودند که اساسى و درست نبود. و معلوم شد که اولا حق مطلب این است که انسان به مجرد اینکه عملى را انجام داد مستحق ثواب و یا عقاب مى‏شود، و لیکن این استحقاقش دائمى نیست، ممکن است دستخوش دگرگونى بشود، و وقتى از معرض دگرگونى در مى‏آید که دیگر عملى از او صادر نشود، یعنى بمیرد. و ثانیا در مساله حبط شدن به وسیله کفر و امثال آن، حق این است که حبط هم نظیر استحقاق اجر است، که به مجرد ارتکاب گناه مى‏آید، ولى همواره در معرض دگرگونى هست تا روزى که صاحبش بمیرد، آن وقت یک طرفى مى‏شود. و ثالثا حبط همانطور که در اعمال اخروى هست در اعمال دنیوى هم جریان مى‏یابد. و رابعا فرض تحابط یعنى حبط طرفینى در اعمال، و اینکه یک عمل عمل دیگر را حبط کند، و دومى هم اولى را حبط کند، فرضیه‏اى است باطل، به خلاف تکفیر و امثال آن. گفتارى پیرامون احکام اعمال از حیث جزا [اشاره به اعمال نیک و بدى که به انحاء مختلف در یکدیگر اثر مى‏گذارند] یکى از احکام اعمال آدمى این است که پاره‏اى از گناهان حسنات دنیا و آخرت را حبط مى‏کند، مانند ارتداد که آیه شریفه:" وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ..." آن را باعث حبط اعمال در دنیا و آخرت معرفى کرده، و یکى دیگر کفر است کفر به آیات خدا و عناد به خرج دادن نسبت به آنکه آن نیز به حکم آیه:" إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ، وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ، أُولئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ" «1» باعث حبط اعمال در _______________ (1) سوره آل عمران آیه 32 (که ترجمه‏اش در همین نزدیکى‏ها گذشت) ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 258 دنیا و آخرت است. و همچنین در مقابل آن دو گناه بعضى از اطاعتها و اعمال نیک هست، که اثر گناهان را هم در دنیا محو مى‏کند و هم در آخرت، مانند اسلام و توبه، به دلیل آیه شریفه:" قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ، لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ، وَ أَنِیبُوا إِلى‏ رَبِّکُمْ، وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذابُ، ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ، وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ"." «1» و آیه شریفه:" فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقى‏، وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمى‏" «2». و نیز بعضى از گناهان است که بعضى از حسنات را حبط مى‏کند مانند دشمنى با رسول خدا ص که به حکم آیه شریفه:" إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً، وَ سَیُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ، یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ" «3» باعث حبط بعضى از حسنات مى‏شود، چون مقابله میان دو آیه اقتضا مى‏کند که امر به اطاعت از رسول در مقابل و به معناى نهى از مشاقه با رسول بوده. و نیز ابطال در آیه دوم معناى حبط در آیه اول باشد. و نیز مانند صدا بلند کردن در حضور رسول خدا ص که به حکم آیه شریفه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ. وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ" _______________ (1) بگو اى بندگان من که بر نفس خود ستم کردید، از رحمت خدا مایوس مشوید، که خدا همه گناهان راى مى‏آمرزد، چون که او آمرزگار رحیم است، و به سوى پروردگارتان برگردید، و تسلیمش شوید، قبل از آنکه عذاب به سراغتان آید، و آن وقت یارى نشوید، و بهترین آنچه از ناحیه پروردگارتان به سویتان نازل شده پیروى کنید." سوره زمر آیه 55" (2) پس هر کس هدایتم راى پیروى کند نه گمراه مى‏شود و نه بدبخت، و هر کس از یاد من اعراض کند معیشتى تنگ خواهد داشت و روز قیامت هم او راى کور محشور مى‏کنیم." سوره طه آیه 124" (3) به درستى آنان که کافر شدند، و از راه خدا جلوگیرى کردند، و با رسول دشمنى ورزیدند آنهم بعد از آنکه راه هدایت برایشان روشن شد، هرگز هیچ ضررى به خدا نمى‏زنند، و به زودى اعمال خودشان حبط مى‏شود، هان اى کسانى که ایمان آورده‏اید خدا راى و نیز رسول راى اطاعت کنید، و اعمال خود راى باطل مسازید." سوره محمد آیه 33" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 259 «1». و نیز بعضى از کارهاى نیک است که اثر بعضى از گناهان را از بین مى‏برد مانند نمازهاى واجب که به حکم آیه شریفه:" وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَیِ النَّهارِ، وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ، إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ". «2» باعث محو سیئات مى‏گردد و مانند حج که به حکم آیه شریفه: " فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ، وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ" «3». و نیز مانند اجتناب از گناهان کبیره که به حکم آیه شریفه:" إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ" «4» باعث محو سیئات مى‏شود، و نیز به حکم آیه شریفه:" الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ، إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ" «5» باعث محو اثر گناهان کوچک مى‏شود. و نیز بعضى از گناهان است که حسنات صاحبش را به دیگران منتقل مى‏کند، مانند قتل که خداى تعالى در باره‏اش فرموده:" إِنِّی أُرِیدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ" «6» و این معنا در باره غیبت و بهتان و گناهانى دیگر در روایات وارده از رسول خدا و ائمه اهل بیت(ع) نقل شده، و همچنین بعضى از طاعتها هست که گناهان صاحبش را به غیر منتقل مى‏سازد، که بزودى خواهد آمد. و نیز بعضى از گناهان است که مثل سیئات غیر را به انسان منتقل مى‏کند، نه عین آن را، مانند گمراه کردن مردم که به حکم آیه: _______________ (1) هان اى کسانى که ایمان آورده‏اید صدایتان راى بلندتر از صداى پیامبر در نیاورید، آن طور که با یکدیگر داد و فریاد مى‏کنید، و زنهار مواظب باشید با این رفتار اعمالتان ندانسته حبط نشود." سوره حجرات آیه 2" (2) نماز راى در دو طرف روز و پاره‏اى از شب بپا دار که حسنات سیئات راى از بین مى‏برد." سوره هود آیه 115" (3) کسى که دو روز زودتر و یا دیرتر برگردد گناهى بر او نیست." سوره بقره آیه 203" (4) اگر از گناهان کبیره‏اى که از آن نهى شده‏اید اجتناب کنید ما سیئات شما راى محو مى‏کنیم. " سوره نسا آیه 30" (5) کسانى که از گناهان کبیره و فواحش اجتناب مى‏کنند، و تنها جرمشان گناهان کوچک است خدا آنان راى مى‏آمرزد، چون پروردگار تو آمرزشى وسیع دارد." سوره نجم آیه 32" (6) من مى‏خواهم که تو با کشتن من گناهان خودت و گناهان مرا به دوش بگیرى." سوره مائده، آیه 34" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 260 " لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ، وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ" «1». و نیز فرموده:" وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ" «2» و همچنین بعضى از اطاعتها هست که مثل حسنات دیگران را به انسان منتقل مى‏کند، نه عین آنها را، و قرآن در این باره فرموده:" وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ" «3». باز پاره‏اى از گناهان است که باعث دو چندان شدن عذاب مى‏شود، و قرآن در این باره فرموده:" إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ" «4» و نیز فرموده:" یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ" «5». و همچنین پاره‏اى از طاعتها هست که باعث دو چندان شدن ثواب مى‏شود، مانند انفاق در راه خدا که در باره‏اش فرموده:" مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ" «6». و نظیر این تعبیر در دو آیه زیر آمده:" أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ" «7»" یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ، وَ یَغْفِرْ لَکُمْ" «8». علاوه بر اینکه به حکم آیه شریفه" مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها" «9» بطور کلى کارهاى نیک پاداش مکرر دارد. و نیز پاره‏اى از حسنات هست که سیئات را مبدل به حسنات مى‏کند، و خداى تعالى‏ _______________ (1) تا تمامى وبال گناهان خود را و پاره‏اى از گناهان کسانى را که بدون دلیل گمراه کرده‏اند در روز قیامت به دوش بکشند." سوره نحل آیه 35" (2) حتما وزر و وبالهاى خود را با وزرهایى دیگر به دوش خواهند کشید." سوره عنکبوت آیه 13" (3) آنچه خود کردند مى‏نویسیم، و آنچه اثر نیک هم باقى گذاشتند مى‏نویسیم." سوره یس، آیه 12" (4) آن گاه دو برابر در زندگى و دو برابر در مرگ عذابت مى‏چشاندیم." سوره اسرا آیه 75" (5) عذاب او دو برابر خواهد شد." سوره احزاب آیه 30" (6) مثل کسانى که اموال خود را در راه خدا انفاق مى‏کنند مانند دانه‏اى است که هفت سنبله مى‏دهد، و در هر سنبله صد دانه مى‏آورد." سوره بقره آیه 251" (7) اینان اجرشان را دو بار مى‏گیرند." سوره قصص آیه 54" (8) خدا از رحمت خود دو چندان به شما مى‏دهد، و برایتان نورى قرار مى‏دهد تا با آن نور مشى کنید، و شما را مى‏آمرزد." سوره حدید آیه 28" (9) هر کس عمل خیرى کند ده برابر مثل آن را خواهد داشت." سوره انعام آیه 160" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 261 در این باره فرموده:" إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ" «1». و نیز پاره‏اى از حسنات است که باعث مى‏شود نظیرش عاید دیگرى هم بشود، و در این باره فرموده:" وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ، أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ، کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ" «2». ممکن است اگر در قرآن بگردیم نظیر این معنا را در گناهان نیز پیدا کنیم، مانند ظلم به ایتام مردم، که باعث مى‏شود فرزند خود انسان یتیم شود، و نظیر آن ستم در فرزندان ستمگر جریان یابد، که در این باره مى‏فرماید:" وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ" «3». و باز پاره‏اى حسنات است که سیئات صاحبش را به دیگرى و حسنات آن دیگرى را به وى مى‏دهد هم چنان که پاره‏اى از سیئات است که حسنات صاحبش را به دیگرى و سیئات دیگرى را به او مى‏دهد، و این از عجایب امر جزا و استحقاق است، که ان شاء اللَّه بحث پیرامون آن در ذیل آیه شریفه:" لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ، وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلى‏ بَعْضٍ، فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً، فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ" «4» و در موارد همه این آیاتى که دیدید روایات بسیار متنوعى وارد شده، که ان شاء اللَّه هر دسته از آنها را در ذیل آیه مناسبش نقل خواهیم کرد. [نظامى که از لحاظ پاداش و کیفر اعمال بر اعمال حاکم است مغایر نظام طبیعى اعمال است‏] و با دقت در آیات سابق و تدبر در آنها این معنا روشن مى‏شود که اعمال انسانها از حیث مجازات یعنى از حیث تاثیرش در سعادت و شقاوت آدمى نظامى دارد غیر آن نظامى که اعمال از حیث طبع در این عالم دارد. چون در این عالم عمل خوردن مثلا که یک عمل انسانى است، از حیث اینکه عبارت است از مجموع حرکاتى جسمانى و فعل و انفعالهایى مادى که تنها قائم به شخص خورنده است، و اثرش هم که عبارت است از سیر شدن، عاید فاعل به تنهایى مى‏شود، و با خوردن من دیگرى‏ _______________ (1) مگر کسانى که توبه کنند، و ایمان آورده اعمال صالح کنند که خدا گناهانشان را مبدل به حسنات خواهد کرد." سوره فرقان آیه 70" (2) کسانى که ایمان آوردند و ذریه‏شان از ایشان در ایمان به خدا پیروى کردند، ما ذریه‏شان را به ایشان ملحق مى‏کنیم، و از عملشان چیزى کم نمى‏کنیم، هر کسى در گرو عمل خویش است." سوره طور آیه 21" (3) کسانى که مى‏ترسند بعد از مردنشان به ذریه‏شان ستم شود، باید از خدا بترسند." سوره نسا آیه 8" (4) مى‏خواهد تا خبیث را از طیب جدا نموده، و همه خبیث‏ها را روى هم نهاده یک جا متراکم کند و در جهنمش قرار دهد." سوره انفال آیه 38" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 262 سیر نمى‏شود، و همچنین قیامى به غذاى خورده شده دارد، که آن را از صورتى به صورت دیگر در مى‏آورد، ولى با جویدن این غذا غذاهاى دیگر جویده نمى‏شود، و هضم نمى‏گردد، و نیز غذایى که به صورت نان بوده مبدل به برنج نمى‏شود، و ذات و هویتش متبدل نمى‏گردد و همچنین اگر زید عمرو را بزند، این حرکاتى که از او سر زده تنها زدن است و چیز دیگرى نیست، و تنها زید زننده است نه دیگرى، و تنها عمرو زده شده نه دیگرى، و همچنین مثالهاى دیگر. و لیکن همین افعال در نشاه سعادت و شقاوت احکامى دیگر دارد، هم چنان که مى‏بینیم قرآن کریم گناهان را که از نظر نظام دنیایى اى بسا خدمت به نفس و کام‏گیرى از لذات باشد ظلم به نفس خوانده مى‏فرماید:" وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ" «1». و نیز فرموده:" وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ" «2» و نیز فرموده:" انْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ" «3». و نیز فرموده:" ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ، مِنْ دُونِ اللَّهِ؟ قالُوا: ضَلُّوا عَنَّا، بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً. کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ الْکافِرِینَ" «4». [اختلاف بین این دو نظام نه تنها مخالف مبانى عقلى نیست بلکه مبتنى بر احکام کلیه عقلائیه است‏] و سخن کوتاه آنکه عالم مجازات نظامى جداگانه دارد، چه بسا مى‏شود که یک عمل در آن عالم مبدل به عملى دیگر مى‏شود، و چه بسا عملى که از من سر زده مستند به دیگرى مى‏شود، و چه بسا به فعلى حکمى مى‏شود غیر آن حکمى که در دنیا داشت، و همچنین آثار دیگرى که مخالف با نظام عالم جسمانى است. و این معنا نباید باعث شود که کسى توهم کند که اگر این مطلب را مسلم بگیریم باید احکام عقل را در مورد اعمال و آثار آن بکلى باطل بدانیم، و در اینصورت دیگر سنگ روى سنگ قرار نمى‏گیرد، بدین جهت جاى این توهم نیست که ما مى‏بینیم خداى سبحان هر جا استدلال خودش و یا ملائکه موکل بر امور را بر مجرمین در حال مرگ یا برزخ حکایت مى‏کند، _______________ (1) به ما ستم نکردند و لیکن در همان حال به نفس خود ستم مى‏کردند." سوره بقره آیه 57" (2) و نیرنگ بد، جز به صاحبش نرسد." سوره فاطر آیه 43" (3) چگونه علیه خود به خود دروغ گفتند." سوره انعام آیه 24" (4) سپس به ایشان گفته مى‏شود: کجایند آن خدایانى که به جاى خدا و بعنوان شریک خدا مى‏پرستیدند؟ در پاسخ اول مى‏گویند چنین چیزى نمى‏یابیم، (بعدا عادتى که به دروغ داشتند وادارشان مى‏کند بگویند) اصلا ما در دنیا چیزى نمى‏پرستیدیم، آرى خدا اینطور کافران را گمراه مى‏کند." سوره مؤمن آیه 74" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 263 و همچنین هر جا امور قیامت و آتش و بهشت را نقل مى‏نماید، همه جا به حجت‏هاى عقلى یعنى حجت‏هایى که عقل بشر با آنها آشنا است استدلال مى‏کند، و همه جا بر این نکته تکیه دارد، که خدا به حق حکم مى‏کند و هر کس هر چه کرده به کمال و تمام به او بر مى‏گردد. و از آن جمله مى‏فرماید:" وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ، ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرى‏، فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها، وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جِی‏ءَ بِالنَّبِیِّینَ، وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ، وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ" «1». و نیز در قرآن این خبر مکرر آمده، که خدا بزودى در قیامت در میان مردم به حق داورى، و در آنچه اختلاف دارند به حق حکم مى‏کند، و در این باب کلامى که از شیطان حکایت فرموده کافى است که گفت:" إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ، وَ وَعَدْتُکُمْ، فَأَخْلَفْتُکُمْ، وَ ما کانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ، إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی، فَلا تَلُومُونِی، وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ" «2». از اینجا مى‏فهمیم که هر چند میان نشاه طبیعت و نشاه جزا همانطور که گفتیم اختلاف روشنى هست، و لیکن چنان هم نیست که حجت و دلیل عقلى در نشاه اعمال و نشاه جزا باطل باشد، چیزى که هست باید با دقت و تدبر حل عقده کرد. و چیزى که این عقده را مى‏گشاید، این است که خداى تعالى در دعوت مردم و ارشادشان به زبان خود آنان حرف زده، و در مخاطباتش با آنان و بیاناتى که براى آنان دارد، طبق عقول اجتماعى سخن گفته، و به اصول و قوانینى تمسک کرده، که در عالم عبودیت و مولویت دایر است، خود را مولى و مردم را بندگان، و انبیا را فرستادگانى به سوى بندگان شمرده، و با امر و نهى و بعث و زجر و بشارت و انذار و وعده و تهدید و سایر ملحقات آن از قبیل عذاب، و مغفرت، و غیره ارتباط خود را با آنان حفظ فرموده. _______________ (1) چون در صور دمیده مى‏شود هر کس که در آسمانها و زمین است، مى‏میرد مگر کسى که خدا بخواهد آن گاه نوبتى دیگر در صور دمیده مى‏شود، که ناگهان همه به حالت ایستاده و تماشا در مى‏آیند، و زمین به نور پروردگارش روشن گشته، نامه اعمال را مى‏آورند، و انبیا و شهدا آورده مى‏شوند، و بین بشر به حق داورى مى‏شود، و ستمى نمى‏شود و هر کس هر چه کرده به کمال و تمام پس مى‏گیرد، و او به آنچه مردم کرده‏اند داناتر است." سوره زمر آیه 70" (2) به درستى خدا به شما وعده داد وعده‏اى حق و من هم وعده‏اى دادم، و وفا نکردم، ولى با این حال من دست زورى بر شما نداشتم، جز این نبود که شما را دعوت کردم و شما هم به اختیار خود اجابتم کردید، پس مرا ملامت نکنید بلکه خود را ملامت کنید." سوره ابراهیم آیه 22" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 264 این طریقه قرآن کریم است در سخن گفتن با مردم، و خود او تصریح مى‏فرماید که مساله عظیم‏تر از آن توهم‏ها و خیالاتى است که به ذهن مردم مى‏رسد، و چیزى است که حوصله مردم گنجایش آن را ندارد، حقایقى است که فهم بشر بدان احاطه نمى‏یابد، و بهمین جهت آن حقایق را نازل و باز هم نازل کرده، تا هم افق با ادراک بشر شود، و در نتیجه آن مقدارى که خدا مى‏خواهد از آن حقایق و از تاویل این کتاب عزیز بفهمند هم چنان که فرمود: " وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ" «1». پس قرآن کریم در خبر دادن از خصوصیات احکام جزا و آنچه مربوط به آن است اعتمادش بر احکام کلیه عقلائیه است، که در بین عقلا دایر است، و اساسش مصالح و مفاسد است. و لطف قضیه در اینجا است که این حقایق پنهان از سطح فهم‏هاى عادى با همه بلندى افقش قابل تطبیق با احکام عقلایى نامبرده است، و مى‏شود با آنها توجیهش کرد. آرى عقل عملى اجتماعى هیچ امتناعى ندارد از اینکه بعضى از مفسدین را مثلا به تمامى آثار سویى که بر عمل زشتش مترتب مى‏شود، و ضررهایى که به اجتماع مى‏زند مؤاخذه نموده، مثلا از قاتل تمامى حقوق اجتماعى که به خاطر مرگ مقتول فوت شده، مطالبه کند، و یا اگر سنت زشتى در اجتماع باب کرده او را به تمامى زشتى‏هایى که دیگران مرتکب مى‏شوند مؤاخذه کند. در مثال اول حکم کند به اینکه آنچه مقتول گناه داشته به حسب اعتبار عقلى به گردن قاتل است، و در مثال دوم حکم کند به اینکه تمامى گناهانى را که افراد اجتماع به خاطر پیروى از سنت او انجام داده‏اند گناه خود او است، هر چند که گناه یک یک آن افراد هم هست و همانطور که تک تک افراد را مؤاخذه مى‏کند، او را نیز مؤاخذه مى‏نماید. و همچنین ممکن است در باره کسى که عملى را انجام داده حکم کند به اینکه انجام نداده، و یا در باره فعلى معین و محدود حکم کند به اینکه آن فعل نیست، و یا حسنات دیگران حسنات ما است، و یا اینکه انسان امثال آن حسنات را دارد، همه اینها به مقتضاى مصالحى است که موجود باشد. پس قرآن کریم این احکام عجیبى که در باب جزا دارد از قبیل مجازات و یا پاداش‏ _______________ (1) سوگند به کتاب مبین که ما آن را خواندنى عربى کردیم تا شاید تعقلش کنند، و اینکه این کتاب در ام الکتاب بود، که نزد ما مقامى بلند و فرزانه دارد." سوره زخرف آیه 4" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 265 انسان، به خاطر کارى که دیگران کرده‏اند، و نسبت دادن فعل به کسى که فاعل آن نیست، و فعلى را غیر آن کردن و امثال آن را تعلیل نموده، و با قوانین عقلائیه‏اى که در ظرف اجتماع و در سطح افکار عمومى جریان دارد توضیح مى‏دهد، هر چند که بر حسب واقع و حقیقت نظامى دارد غیر نظام عالم حس، و احکام اجتماعى و عقلایى محصور در چهار دیوارى زندگى دنیا است و به زودى براى انسان چیزهایى که در امروز برایش مستور بود کشف مى‏شود و این کشف در روز قیامت است که همه سرائر و باطن‏ها ظاهر مى‏شود. هم چنان که قرآن کریم فرموده:" وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى‏ عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ، هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِیلَهُ؟ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ، قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ" «1». و نیز فرموده:" وَ ما کانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ اللَّهِ، وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ، وَ تَفْصِیلَ الْکِتابِ لا رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ" (تا آنجا که مى‏فرماید):" بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ، وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ" «2». [بیان عدم اختلاف و تعارض بین دو دسته آیات مربوط به جزاى اعمال‏] با این بیانى که ذکر کردیم اختلافى که در نظر ابتدایى میان آیات مربوطه به این احکام عجیب و میان امثال آیه:" فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ" «3» و آیه:" کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ" «4» و آیه:" وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏" «5» و آیه:" إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً" «6» و آیات بسیارى دیگر موجود است برطرف مى‏شود. _______________ (1) با اینکه ما کتابى به سویشان فرستادیم، که آن را از روى علم شرح داده‏ایم، تا هدایت و رحمت باشد براى مردمى که ایمان مى‏آورند، آیا جز این است که این کفار در انتظار تاویل آن کتابند، روزى که تاویلش مى‏آید آنها که در دنیا از یادش برده بودند مى‏گویند به راستى رسولان پروردگار ما حق آورده بودند." سوره اعراف آیه 52" (2) این قرآن را نمى‏توان گفت افترایى است به خدا، بلکه مصدق کتب آسمانى قبل از خود، و تفصیل و توضیح آن کتابها است، شکى در آن نیست که از ناحیه پروردگار عالمیان است- تا آنجا که مى‏فرماید- بلکه چیزى را که به علم آن نرسیده‏اند، و از تاویل آن خبر ندارند دروغ شمرده‏اند." سوره یونس آیه 39" (3) سوره زلزال آیه 7 (4) هر کس گروگان عمل خویش است." سوره طور آیه 21" (5) انسان به جز کرده خودش پاداشى ندارد." سوره نجم آیه 39" (6) خدا مردم را به هیچ وجه ظلم نمى‏کند." سوره یونس آیه 44" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 266 براى اینکه آیات دسته اول که مورد بحث ما است حکم مى‏کند به اینکه گناهان کشته شده به ظلم، به گردن قاتل ظالم است، و وقتى به گردن او بود اگر مؤاخذه‏اش کنند، به گناهان خودش مؤاخذه‏اش کرده‏اند، و نیز آن آیات حکم مى‏کرد که هر کس سنت بدى باب کند پیروان آن سنت به تنهایى آن گناه را مرتکب نشده‏اند، باب کننده نیز مرتکب شده، پس یک معصیت دو معصیت است، و اگر حکم مى‏کرد به اینکه یاور ظالم در ظلمش و پیرو پیشواى ضلالت هر دو شریک در معصیتند، و مثل خود ظالم و پیشوا، فاعلند، قهرا مصداق آیه:" لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ ..." و نظایر آن مى‏شوند، نه اینکه این دو طایفه از حکم آیه نامبرده مستثنا باشند و یا مورد نقض آن واقع گردند. آیه شریفه:" وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ، وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ، وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ" «1» هم به همین معنا اشاره مى‏کند، چون جمله (و خدا به آنچه مى‏کردند داناتر است) دلالت و یا حد اقل اشعار به این دارد که پرداخت و دادن عمل هر کسى به وى بر حسب علم خدا و محاسبه‏اى است که او از افعال خلق دارد، نه بر حسب محاسبه‏اى که خلق پیش خود دارند، چون خلق علم و عقل این محاسبه را ندارند، زیرا خدا این عقل را در دنیا از آنان سلب کرده، و در حکایت گفتار دوزخیان فرموده:" لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ" «2». و نیز در آخرت هم عقل و علم را از آنان گرفته مى‏فرماید:" وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمى‏، فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏، وَ أَضَلُّ سَبِیلًا" «3». و نیز فرموده:" نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ" «4» و در تصدیق این گرفتن علم و عقل فرموده:" قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ: رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا، فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ، قالَ: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ" «5» که در این آیه براى همه متبوعان و تابعان عذاب دو چندان اثبات‏ _______________ (1) و میان آنان به حق داورى مى‏شود، بدون اینکه ظلمى شوند، و هر کس هر چه کرده به تمام و کمال داده مى‏شود، و خدا به آنچه مى‏کردند داناتر است." سوره زمر آیه 70" (2) اگر ما مى‏شنیدیم و تعقل مى‏کردیم، از دوزخیان نمى‏بودیم" سوره ملک آیه 10" (3) کسى که در دنیا کور بوده در آخرت هم کور و بلکه گمراه‏تر است." سوره اسرا آیه 72" (4) آتش افروخته خدا که بر دلها مسلط شود." سوره همزه آیه 7" (5) پیروانشان راجع به پیشروان خود گفتند پروردگارا اینان ما را گمراه کردند، پس عذابشان را از آتش دو چندان کن، خداى تعالى گوید همه را عذاب دو چندان است اما شما نمى‏دانید." سوره اعراف آیه 37" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 267 کرده، اما متبوعان براى اینکه هم خودشان گمراه بودند، و هم دیگران را گمراه کردند، و اما تابعان براى اینکه هم گمراه شدند و هم با پیروى متبوعین مکتب آنان را زنده نگه داشتند، و باعث رونق آن مکتب شدند، آن گاه مى‏فرماید: هر دو طایفه نادانند. [مراد از نفى علم از مجرمین در دنیا و آخرت‏] حال اگر بگویى: ظاهر آیاتى که علم را از مجرمین هم در دنیا و هم در آخرت سلب مى‏کند، منافات دارد با آیات دیگرى که اثبات علم براى آنان مى‏کند، مانند آیه شریفه: " کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ" «1» و مانند آیاتى که علیه کفار احتجاج مى‏کند، و احتجاج علیه کسى که علم ندارد، و استدلال سرش نمى‏شود معنا ندارد. علاوه بر اینکه خود آیات مورد بحث مشتمل بر احتجاجى است که در آخرت علیه کفار مى‏شود، و ما چاره‏اى نداریم مگر اینکه براى آنان در آخرت عقل و ادراکى اثبات کنیم. از این که هم بگذریم در این میان آیاتى است که براى کفار در خصوص آخرت علم و یقین اثبات مى‏کند، مانند آیه شریفه:" لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا، فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ" «2». و آیه شریفه:" وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ، رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا، فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ" «3». در پاسخ مى‏گوئیم: منظور از اینکه گفتیم خداى تعالى علم در دنیا را از آنان نفى کرده، نفى پیروى از علم است، و منظور از نفى علم در آخرت از آنان این است که وقتى سر از قبر بر مى‏آورند جهالتى که در دنیا بر اساس آن زندگى کردند گریبانشان را مى‏گیرد، و اعمالشان از ایشان منفک نمى‏شود هم چنان که فرمود:" وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ، وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً" «4». _______________ (1) کتابى است که آیاتش جداى از هم شده، قرآنى است عربى براى قومى که مى‏دانند." سوره فصلت آیه 3" (2) تو در دنیا از چنین عالمى در غفلت بودى، ما پرده‏ات از پیش رویت برداشتیم، در نتیجه امروز دیدگانت تیزبین شده." سوره ق آیه 22" (3) اگر آن روز را بنگرى مى‏بینى که مجرمین نزد پروردگارشان سرها بزیر افکنده، مى‏گویند: پروردگارا دیگر بینا و شنوا شدیم، پس ما را برگردان تا عمل صالح کنیم، که ما داراى یقین گشتیم." سوره سجده آیه 12" (4) هر انسانى نامه عملش را بطور جدا ناشدنى به گردنش انداخته‏ایم، و روز قیامت کتابى راجع به او بیرون مى‏آوریم، که آن را باز و گسترده مى‏بیند." سوره اسرا آیه 13" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 268 و نیز فرموده:" قالَ یا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ، فَبِئْسَ الْقَرِینُ" «1». و آیاتى دیگر نظیر آن، و بزودى در تفسیر آیه:" یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ" «2». پیرامون این مطلب بطور مفصل بحث خواهد آمد. [گفتارى از امام غزالى پیرامون نقل اعمال (از شخصى به شخص دیگر)] امام غزالى از این اشکال که چگونه اعمال از یکى به دیگرى منتقل مى‏شود، پاسخى دیگر داده، و در بعضى از رساله‏هاى خود بطور خلاصه گفته: نقل حسنات و سیئات به خاطر ظلمى که انسان کرده، در همین دنیا و هنگام جریان ظلم واقع مى‏شود، ولى روز قیامت براى انسان کشف مى‏شود، و مثلا ظالم مى‏بیند که طاعتهایش در نامه عمل دیگرى است، پس این معنا در آخرت معلوم مى‏شود، و گرنه در همان دنیا منتقل شده بود. هم چنان که فرمود:" لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ" «3» که مى‏فرماید در روز قیامت خداى واحد قهار مالک است، و حال آنکه در دنیا نیز مالک حقیقى خدا است، لا جرم باید بگوئیم منظور از اثبات ملک براى خدا در قیامت این است که این حقیقت در دنیا براى همه منکشف نیست، در قیامت منکشف مى‏شود، چیزى را هم که انسان نمى‏داند، و در خود سراغ ندارد، چنین چیزى براى او وجود ندارد، هر چند در واقع وجود داشته باشد، و همین که علم به آن چیز پیدا کرد در حقیقت همان هنگام داراى آن شده است. پس با این پاسخ مقصود کلام آن کسى که گفته چگونه معدوم و امور عرضى منتقل مى‏شود؟ از اعتبار ساقط مى‏گردد، زیرا آنچه منتقل مى‏شود ثواب عمل و اطاعت است، نه خود عمل، و لیکن از آنجایى که منظور از عمل نیک ثواب آن است، تعبیر مى‏کنند به اینکه عمل فلانى منتقل به دیگرى مى‏شود. و اما اینکه گفت امور عرضى چگونه منتقل مى‏شود مى‏گوئیم: اثر اطاعت امرى خارج از انسان، و عارض و لاحق به او نیست، تا این اشکال پیش آید و نیز انتقال آن در آخرت بعد از معدوم شدنش در دنیا از قبیل اعاده معدوم و محال باشد، و شما هم نمى‏توانید اثر طاعات را امرى جوهرى بدانید، و گرنه از شما مى‏پرسیم نام این جوهر چیست؟. بلکه اثر طاعات آن روشنایى است که در قلب آدمى پدید مى‏آورد، چون طاعات اثرى در قلب دارد، که ما نام آن را تنویر مى‏گذاریم، هم چنان که گناهان در قلب اثرى دارد که باید _______________ (1) مى‏گوید اى کاش میان من و تو به دورى مشرق از مغرب فاصله بود، که چه بد قرینى هستى. " سوره زخرف آیه 38" (2) سوره بقره آیه 242 (3) امروز سلطنت از آن کیست؟ از آن خداوند قهار است." سوره مؤمن آیه 16" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 269 نامش را قساوت و ظلمت گذاشت، و با انوار طاعات مناسبت و ارتباط قلب با عالم نور و معرفت و شهود معنوى مستحکم مى‏شود، و به خاطر تاریکى‏ها و قساوت استعداد قلب براى دورى و حجاب بیشتر مى‏شود، و میان طاعات و معاصى تعاقب و تضاد است، هم چنان که خود قرآن فرموده:" إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ" «1» و رسول خدا ص فرموده: (اتبع السیئة الحسنة تمحها، دنبال گناه حسنه‏اى بجاى آر تا آن را محو کنى)، و نام آثار سوء گناهان اثم است، پس آثام آثار حاصله از گناهان است و بهمین مناسبت است که آن جناب فرمود: (آدمى حتى از اینکه تیغى به پایش برود اجر مى‏برد)" ان الرجل لیثاب حتى بالشوکة تصیب رجله" و نیز فرمود: حدود شرعى کفاره گناهان است." الحدود کفارات". بنا بر این ظالم از ظلمى که مى‏کند ظلمت و قساوتى در دلش پیدا مى‏شود، که آن ظلمت اثر نورى را که از طاعات در قلبش پیدا شده بود مى‏زداید، و مظلوم از ظلم او متالم گشته شهوتش مى‏شکند، و در نتیجه اثر گناهان یعنى ظلمتى که از ناحیه آن در دلش پیدا شده بود، زدوده مى‏شود، و دلش به نوعى نورانى مى‏شود، پس مى‏توان گفت نورى که قبلا در قلب ظالم بوده، به قلب مظلوم منتقل مى‏شود، و ظلمتى که قبلا در دل مظلوم بود به قلب ظالم منتقل مى‏شود. این است معناى انتقال حسنات و سیئات. حال اگر کسى بگوید: اینکه نقل نیست، بلکه آنچه تو گفتى معنایش این شد که نور قلب ظالم مى‏میرد، و خاموش مى‏شود، و نورى دیگر در قلب مظلوم پیدا مى‏شود، و همچنین ظلمت قلب مظلوم مى‏میرد، و ظلمتى دیگر در قلب ظالم پیدا مى‏شود، و این نقل حقیقى نیست. در پاسخ مى‏گوئیم: کلمه (نقل) گاهى بر همین معنا نیز بطور استعاره به کار مى‏رود، مثلا گفته مى‏شود سایه از فلان جا به جاى دیگر منتقل شد، و یا گفته مى‏شود نور آفتاب و یا چراغ از زمین به دیوار افتاد، و از این قبیل تعبیرات، معناى انتقال طاعات هم از همین قبیل است. به این معنا که از انتقال ثواب طاعات، به انتقال طاعات تعبیر شده، و از مسبب به سبب کنایه آورده شده است، و اثبات وصف در محلى و ابطال مثل آن در محلى دیگر را نقل نامیده و همه این تعبیرات در لسانها شایع است: و به برهان معلوم شده، هر چند که در لسان شرع وارد نشده باشد، تا چه رسد به اینکه در لسان شرع هم وارد شده باشد، این بود خلاصه گفتار امام غزالى. [اشکال بر کلام غزالى‏] مؤلف: حاصل گفتار وى این شد که اگر رفتارى که خداى سبحان نسبت به هر قاتل‏ _______________ (1) سوره هود آیه 114 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 270 و هر مقتول دارد نقل خوانده شده، در حقیقت استعاره‏اى است در استعاره نخست به استعاره اثر طاعت را طاعت خوانده، و سپس محو چیزى و اثبات چیزى دیگر را نقل نامیده، و ما اگر این پاسخ را که غزالى داده در همه احکامى که براى اعمال شمردیم جارى کنیم باید همه آنها را مجاز بدانیم در حالى که خواننده عزیز توجه فرمود، که گفتیم خداى سبحان این احکام را بر طبق نظریه عقل عملى و اجتماعى مقرر کرده، و احکام خود را بر اساس آن نظریه‏ها تاسیس نموده، آنچه را که عقل مصالح بداند مصالح دانسته، آنچه را مفاسد بشمارد مفاسد دانسته، و شکى نیست که این احکام عقلى که از عقل صادر مى‏شود به اعتقاد حقیقت صادر مى‏شود نه مجاز، و بهمین حساب قاتل را به جرم مقتول مؤاخذه نموده، و مقتول و یا ورثه او را به پاداش حسنات قاتل پاداش و هدیه مى‏دهد، و همچنین معاملاتى دیگر نظیر اینکه ناشى از این اعتقاد است، که جرم او عین جرم این، و حسنه این عین حسنه او است و همچنین. این وضع احکام نامبرده است در ظرف اجتماع، که موطن احکام عقلى عملى است: و اما بالنسبه به غیر این ظرف یعنى در ظرف حقایق، البته باید گفت: تمامى این احکام مجازند، مگر اینکه پاى تحلیل عقلى پیش آید، به این معنا که این مفاهیم از آنجا که مفاهیمى اعتباریه هستند که از حقایق گرفته شده‏اند و به مجاز و ادعا جزء مصادیق آن حقایق شمرده شدند لا جرم همه آنها با مقایسه با آن حقایق ماخوذه مجازهایى خواهند بود. (دقت فرمائید) [محفوظ بودن اعمال و تجسم آنها] یکى دیگر از احکام اعمال این است که به حکم آیات زیر اعمال بندگان محفوظ و نوشته شده است، و روزى مجسم خواهد شد" یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً، وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً" «1»" وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ، وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً" «2»" وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ، وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ" «3»" لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ، فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ" «4» و ما در سابق‏ _______________ (1) روزى که هر انسانى آنچه کار نیک کرده حاضر شده مى‏یابد و همچنین هر کار زشتى که مرتکب شده، آرزو مى‏کند اى کاش بین او و آن عمل زشت فاصله‏اى دور بود." سوره آل عمران آیه 3" (2) هر انسانى پرونده اعمالش را همراه او کرده‏ایم، و چون روز قیامت شود برایش کتابى در مى‏آوریم که آن را باز و گویا مى‏بیند." سوره اسرا آیه 13" (3) ما آنچه را که کرده‏اند مى‏نویسیم آثارشان را هم خواهیم نوشت و هر چیزى را در کتابى آشکار شمرده‏ایم." سوره یس آیه 12" (4) تو از امروزت در غفلت بودى، ما پرده غفلتت را کنار زدیم اینک دیدگانت امروز خیره و تیزبین شده است." سوره ق آیه 22" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 271 بحثی پیرامون تجسم اعمال گذراندیم. [وجود ارتباط بین اعمال انسان و حوادث خارجى این جهان‏] یکى دیگر از احکام اعمال این است که بین اعمال انسان و حوادثى که رخ مى‏دهد ارتباط هست، البته منظور ما از اعمال تنها حرکات و سکنات خارجیه‏اى است که عنوان حسنه و سیئه دارند، نه حرکات و سکناتى که آثار هر جسم طبیعى است، به آیات زیر توجه فرمائید: " وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ" «1»" إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ، حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ" «2»" ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‏ قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ" «3» و این آیات ظاهر در این است که میان اعمال و حوادث تا حدى ارتباط هست، اعمال خیر و حوادث خیر و اعمال بد و حوادث بد. و در کتاب خداى تعالى دو آیه هست که مطلب را تمام کرده، و به وجود این ارتباط تصریح نموده است، یکى آیه شریفه" وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ، وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ" «4» و دیگرى آیه:" ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ، لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا، لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ" «5». پس معلوم مى‏شود حوادثى که در عالم حادث مى‏شود، تا حدى تابع اعمال مردم است، اگر نوع بشر بر طبق رضاى خداى عمل کند، و راه طاعت او را پیش گیرد، نزول خیرات و باز شدن درهاى برکات را در پى دارند، و اگر این نوع از راه عبودیت منحرف گشته، ضلالت و فساد نیت را دنبال کنند، و اعمال زشت مرتکب گردند، باید منتظر ظهور فساد در خشکى و دریا، و هلاکت امتها، و سلب امنیت، و شیوع ظلم، و بروز جنگها، و سایر بدبختى‏ها باشند، _______________ (1) و آنچه مصیبت که به شما مى‏رسد به خاطر کارهایى است که به دست خود کرده‏اید، البته خداى تعالى از تاثیر بسیارى از کارهاى شما جلوگیرى مى‏کند." سوره شورا آیه 30" (2) به درستى خداوند نعمت هیچ قومى را سلب نمى‏کند و وضع آنان را تغییر نمى‏دهد تا خودشان وضع خود را تغییر دهند، و چون خدا براى قومى بدى بخواهد دیگر برگشتى برایش نیست." سوره رعد آیه 12" (3) و این بدان جهت است که خدا هرگز چنین نبوده که نعمت قومى را تغییر دهد، و به عذاب مبدل سازد، مگر وقتى که آنان وضع خود را تغییر داده باشند." سوره انفال آیه 53" (4) اگر اهل بلاد ایمان مى‏آوردند، و تقوا پیشه مى‏کردند، ما برکت‏هایى از آسمان بر آنان مى‏گشودیم، و لیکن تکذیب کردند و ما به جرم این عادتشان گرفتیم." سوره اعراف آیه 95" (5) فساد در خشکى و ترى زمین اگر پیدا شد به خاطر اعمالى است که مردم کردند، تا خدا بعضى از آنچه را که کردند به ایشان بچشاند. تا شاید بر گردند." سوره روم آیه 41" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 272 بدبختى‏هایى که راجع به انسان و اعمال انسان است، و همچنین باید در انتظار ظهور مصائب و حوادث جوى، حوادثى که مانند سیل و زلزله و صاعقه و طوفان و امثال آن خانمان برانداز است باشند، و خداى سبحان در کتاب مجیدش به عنوان نمونه داستان سیل عرم، و طوفان نوح، و صاعقه ثمود، و صرصر عاد، و از این قبیل حوادث را ذکر فرموده. [نتایج اعمال نیک و بد افراد و جوامع در این عالم‏] پس هر امتى که طالح و فاسد شد قهرا در رذائل و گناهان فرو مى‏رود، و خدا هم وبال آنچه کرده بدو مى‏چشاند، و قهرا منتهى به هلاکت و نابودیشان مى‏شود، به این آیات توجه فرمائید:" أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ کانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ، کانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثاراً فِی الْأَرْضِ، فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ، وَ ما کانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ" «1». " وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها، فَفَسَقُوا فِیها، فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ، فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً"»«2» " ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا کُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها کَذَّبُوهُ، فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً، وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ" «3». این آیات همه راجع به امت طالحه بود، و معلوم است که وضع امت صالحه خلاف این وضع است. فرد هم مثل امت است، او نیز حسنه و سیئه و عذاب و نقمت دارد، چیزى که هست بسیار مى‏شود که فرد به نعمت اسلاف و نیاکان خود متنعم مى‏شود، هم چنان که به مظالم آنان معذب مى‏گردد، به آیات زیر توجه فرمائید:" قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی، قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا، إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ: فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ" «4». _______________ (1) چرا در زمین سیر نمى‏کنند تا ببینند عاقبت کسانى که قبل از ایشان بودند چه شد؟ با اینکه از اینان نیرومندتر، و داراى اثرى بیشتر در زمین بودند، ولى خدا به جرم گناهانشان بگرفت، و از ناحیه خدا هیچ نگهدارنده‏اى نداشتند." سوره مؤمن آیه 21" (2) و چون بخواهیم جامعه‏اى را نابود کنیم عیاشان آنجا را وادار مى‏کنیم تا در آنجا فسق و فجور کنند تا عذاب بر آن جامعه حتمى شود، آن وقت به ناگهانى زیر و رویش مى‏کنیم." سوره اسرا آیه 16" (3) سپس فرستادگان خود را یکى پس از دیگرى فرستادیم، هر وقت امتى رسول ما به سویشان آمد، و امت تکذیبش کردند، هر امتى را به سرنوشت امت قبل دچار نموده، همه را سرگذشت و مایه عبرت قرار دادیم، پس دورى باد نصیب مردمى که ایمان نمى‏آوردند." سوره مؤمنون آیه 44" (4) گفت من یوسفم: و این برادرم است، که خدا بر ما منت نهاد چون هر کس تقوا به خرج دهد و صبر کند خداوند اجر نیکوکار را ضایع نمى‏کند." سوره یوسف آیه 90" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 273 و مراد از منتى که خدا بر او نهاد همان ملک و عزت و نعمت‏هاى دیگر او است،" فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ" «1»" وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا" «2» که گویا منظور از یاد خیر ذریه صالحه‏اى است که مشمول انعام او باشند، هم چنان که در جایى دیگر فرموده:" وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ" «3»" وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ، وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما، وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً، فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما، وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما" «4»" وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً، خافُوا عَلَیْهِمْ" «5». و مراد از این ذریه هر نسل آینده‏ایست که گرفتار آثار شوم ظلم نیاکان خود مى‏شوند. و سخن کوتاه اینکه وقتى خداى عز و جل نعمتى را بر امتى یا فردى افاضه فرمود، اگر آن امت و یا آن فرد صالح باشد، آن نعمت در واقع هم نعمتى بوده که خدا بر او انعام فرموده، و یا امتحانى بوده که خواسته او را به این وسیله بیازماید، هم چنان که از سلیمان حکایت کرده است که گفت:" هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی، لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ، وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ" «6». و نیز فرموده:" لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ، وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ" «7» و این آیه نظیر آیه قبلش دلالت دارد بر اینکه خود عمل شکر، یکى از اعمال صالحه‏اى است که نعمت را در پى دارد. و اگر طالح و بد باشد، نعمتى که خدا به او داده به ظاهر نعمت است، و در واقع مکرى‏ _______________ (1) ما او و خانه‏اش را در زمین فرو بردیم." سوره قصص آیه 81" (2) ما یاد خیر و نام بلندش را در آیندگان حفظ کردیم." سوره مریم آیه 50" (3) و آن را کلمه‏اى باقى و ماندنى قرار داد در نسل او." سوره زخرف آیه 28" (4) و اما دیوار داستانش چنین بود که در زیر آن گنجى بود متعلق به دو کودک یتیم، که پدرشان مردى صالح بود، پروردگارت خواست تا به حد بلوغ برسند و گنج خود بیرون کنند." سوره کهف آیه 83" (5) بترسند کسانى که احتمال مى‏دهند فرزندانى یتیم و ناتوان از خود بجاى مى‏گذارند، و مى‏ترسند که مورد ستم دیگران واقع شوند، امروز زور نگویند." سوره نساء آیه 10" (6) این یکى از فضل‏ها و کرامت‏هاى پروردگار من است تا مرا بیازماید، آیا شکر مى‏گذارم و یا کفران مى‏کنم؟ و هر کس شکر کند به نفع خود کرده، و هر کس کفران کند باید بداند که پروردگار من بى‏نیاز کریم است." سوره نمل آیه 40" (7) اگر شکر بگذارید برایتان زیاد مى‏کنم، و اگر کفران کنید باید بدانید که عذاب من سخت است." سوره ابراهیم آیه 7" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 274 است که در حقش کرده، و استدراج و املا است چنان که در باره (نیرنگ) در کلام مجیدش فرموده:" وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ" «1». و در باره استدراج و املا فرموده:" سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ، وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ" «2» و نیز فرموده:" وَ لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ" «3». و وقتى بلاها و مصائب یکى پس از دیگرى مى‏رسد، مردم در مقابل این نیز مانند نعمتها دو جورند، اگر مردمى و یا فردى باشند صالح، این مصیبت‏ها براى آنان فتنه و آزمایش است، و خدا بوسیله آن بندگان خود را مى‏آزماید، تا خبیث از طیب و پاک از ناپاک جدا و متمایز شود، و مثل امت صالحه و فرد صالح که گرفتار آنها مى‏گردد، مثل طلا است که گرفتار بوته آتش و محک آزمایش مى‏شود، تا خالصش از ناخالص مشخص شود. و خدا در این باره فرموده:" أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ؟ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ، فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ، أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا، ساءَ ما یَحْکُمُونَ" «4». و نیز فرموده:" وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ، وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ" «5». و اگر قوم و فردى که به آن گرفتاریها و مصائب گرفتار شده‏اند طالح و بدکار باشند، خود این حوادث عذاب و کیفرى است که در مقابل اعمال خود مى‏بینند، و آیات سابق نیز بر این معنا دلالت داشت. _______________ (1) با خدا مکر مى‏کنند، خدا هم مکر مى‏کند و خدا بهترین مکر کنندگان است." سوره انفال، آیه 30" (2) ما به زودى از راهى که خودشان نفهمند استدراجشان نموده مهلتشان مى‏دهیم، که کید و نقشه ریزى ما متین است." سوره قلم آیه 44" (3) ما قبل از اینان قوم فرعون را دچار فتنه و آزمایش نمودیم." سوره دخان آیه 17" (4) آیا مردم پنداشته‏اند به صرف اینکه بگویند ایمان آورده‏ایم رها مى‏شوند؟ و دیگر مورد آزمایش قرار نمى‏گیرند؟ نه، چنین نیست، ما آنها را که قبل از ایشان بودند نیز بیازمودیم، و خدا باید آنهایى را که راست گفته‏اند از یک سو، و آنها که دروغگویند از سویى دیگر جدا و مشخص کند، و یا بدکاران گمان کرده‏اند که مى‏توانند از ما سبقت بگیرند؟ چه بد حکمى است که مى‏کنند." سوره عنکبوت آیه 4" (5) ما این روزگار را در میان مردم مى‏چرخانیم و خدا باید آنهایى را که ایمان آورده‏اند مشخص نموده، از شما شهیدانى بگیرد." سوره آل عمران آیه 140" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 275 پس این هم یکى از احکام عمل آدمى است، که به صورت حوادث نیک و بد در مى‏آید، و عاید صاحب عمل مى‏شود. و اما این آیه شریفه که مى‏فرماید:" وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ، وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ، وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ، وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا، وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ" «1» نظرى به بحث ما ندارد، بلکه مراد از آن (و خدا داناتر است) مذمت دنیا و سرگرمى‏هاى آن است، مى‏خواهد بفرماید لذات دنیا در برابر نعمت‏هایى که نزد خداى سبحان است قدر و قیمتى ندارد، و بهمین جهت خداى تعالى آن را به کفار مى‏دهد، و از آخرت نمى‏دهد، و قدر و قیمت هر چه هست در زندگى آخرت است، و اگر نبود که افراد انسان مثل همدیگرند و مساعیشان یکى و نظیر هم است، هر آینه زندگى دنیا را مخصوص کفار مى‏کرد. [اعتقاد به تاثیر اعمال انسان در پیدایش حوادث عمومى به معناى انکار نظام علیت در جهان طبیعت نیست‏] حال اگر کسى بگوید: حوادث عمومى و مخصوصا از قبیل سیل‏ها، و زلزله‏ها، و بیماریهاى واگیر، و جنگ و جدالها، هر یک براى خود علل طبیعى دارد، عللى که اختصاص به یک قوم و دو قوم ندارد، هر وقت و هر جا آن علل پیدا شد، معلولشان هم پیدا مى‏شود، چه مردم آنجا صالح باشند و چه طالح، و بنا بر این دیگر معنا ندارد پیدایش آنها را به اعمال خوب و بد تعلیل و توجیه کنیم، و اینگونه تعلیلها فرضیه‏هایى است، دینى که با واقع مطابقت ندارد. در پاسخ مى‏گوئیم: این یک اشکال فلسفى است که منافاتى با بحث تفسیرى ما که مربوط است به آنچه از کلام خدا استفاده مى‏شود ندارد، و ما به زودى این اشکال را در بحث فلسفى جداگانه‏اى در تفسیر آیه:" وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ" «2» بطور مفصل متعرض مى‏شویم ان شاء اللَّه. و خلاصه بحثى که در آنجا خواهیم کرد این است که این اشکال ناشى از بدفهمى و عدم توجه به منطق قرآن است، و اهل قرآن خیال کرده‏اند اینکه قرآن و اهل آن اعمال نیک و بد مردم را باعث حدوث حوادثى نیک و بد مى‏دانند، مى‏خواهند به کلى علل طبیعى را از علیت‏ _______________ (1) اگر نبود که همه مردم باید در تحت یک نظام قرار بگیرند، هر آینه براى هر کس که به رحمان کفر مى‏ورزند براى خانه‏هاشان سقف‏ها از نقره و پله‏ها قرار مى‏دادیم: تا بالا روند و خودنمایى کنند و براى خانه‏هاشان دروازه‏ها و تخت‏ها قرار مى‏دادیم، که بر آنها تکیه کنند، و زیور آلاتى قرار مى‏دادیم، و همه آنها بجز سرگرمى زندگى دنیا چیزى نیست و زندگى آخرت نزد پروردگارت خاص متقین است." سوره زخرف آیه 35" (2) سوره اعراف آیه 64" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 276 انداخته، تاثیر آنها را انکار کنند، و یا بگویند همانطور که علل طبیعى علیت دارد، این اعمال هم دارد، در حالى که چنین نیست، اعتقاد به تاثیر افعال که جاى خود دارد، حتى قرآن و اهل آن و بلکه عموم خداپرستان با اثبات صانع نمى‏خواهند قانون علیت و معلولیت عمومى را انکار کنند، و بگویند آنچه اتفاق مى‏افتد صرف اتفاق است، و حتى نمى‏خواهند خداى تعالى را در پدید آمدن حوادث شریک علل طبیعى بدانند، بعضى از حوادث را به علل طبیعى مستند کنند، و بعضى دیگر را به خداى تعالى نسبت دهند. بلکه منظورشان در هر دو مرحله اثبات علتى است، در طول علل طبیعى، اثبات عاملى است معنوى، فوق عوامل مادى، مى‏خواهند بگویند، هم علل طبیعى دست اندر کارند، و هم افعال بندگان و هم خود خداى تعالى، اما بطور ترتیب، نزدیکترین علت به حدوث حوادث، علل طبیعى است، و باعث بکار افتادن عوامل، رحمت و غضب الهى است، و باعث جلب رحمت و فوران غضب الهى، اعمال نیک و بد انسانها است نظیر نامه نوشتن که یک عمل است، هم به نوک قلم نسبتش مى‏دهیم، و هم به خود قلم، و هم به دست و پنجه نویسنده و هم به خود او. حال خواهى پرسید: منظور از این حرف چیست؟ مى‏گوییم همانطور که در بحث از نبوت عامه گفتیم، خداى تعالى که عالم کون را آفرید، و به راه انداخت، انسان را هم به سوى سعادت هستى و کمال زندگیش به راه انداخته، و معلوم است که یکى از مراحل این نوع در مسیرش به سوى سعادت، مرحله عمل او است: که اگر بشر در این مرحله دچار مانعى بشود، که او را از سیر به سوى سعادت متوقف نموده، و مشرف به هلاکت و نابودى سازد، خداى تعالى در مقابل آن مانع چیزى قرار مى‏دهد تا آن مانع را بر طرف کند، و اگر آن مانع جزئى از همین انسانها است آن جزء فاسد را از بین مى‏برد، نظیر مزاج بدنى که همواره در جنگ با عوارض و بیماریهایى است، که یا همه بدن و یا عضوى از آن را تهدید مى‏کند، اگر بتواند آن بیمارى را ریشه‏کن مى‏کند، و اگر نتوانست عاجز ماند بدن و یا آن عضو را رها مى‏کند، تا به کلى از کار بیفتد. و مشاهده و تجربه این معنا را اثبات کرده، که صانع عالم هر نوع از انواع صنع و تکوین را مجهز به اسلحه دفاع از آفات و فسادهایى کرده که متوجه به سوى او است، و معنا ندارد که تمامى موجودات مسلح به این نوع اسلحه باشند، و تنها نوع و یا فرد انسان از کلیت مستثنا باشد و نیز اثبات کرده که هر موجود نوعى را به دشمنى گرفتار کرده، تا دفاع از خود و دور کردن دشمن وادارش کند به اینکه قواى وجودى خود را به کار بگیرد، و از این راه وجودش کامل شود و به آن غایت و سعادتى که برایش در نظر گرفته شده برسد، وقتى وضع همه موجودات اینطور است، ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 277 چگونه ممکن است انسان اینطور نباشد، و عالم صنع نسبت به خصوص او بى‏اعتنایى کرده باشد. این همان معنایى است که آیه شریفه:" وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ، ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ، وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ" «1» و نیز آیه شریفه:" وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلًا: ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا" «2» بر آن دلالت دارند. پس همانطور که یک صنعتگر اگر چیزى را به عنوان سرگرمى و تفریح بسازد، بدون اینکه عنایتى و حاجتى به آن داشته باشد، همین که آن را ساخت ارتباطش با آن قطع مى‏شود، و دیگر اعتنایى به آن ندارد که چه مى‏شود و در کدام خاکروبه مى‏افتد، و فاسد مى‏شود، و اما اگر چیزى را براى منظورى بسازد، همواره مراقب آن خواهد بود، و آن را زیر نظر مى‏گیرد، تا اگر خطرى که آن را از صلاحیت به کار بردن در آن منظور ساقط میکند تهدیدش کرد، از آن خطر جلوگیرى کند، و به این منظور اگر صلاح دید از یکى از اجزاى آن که در نتیجه دادنش مؤثر است صرفنظر مى‏کند، و یا جزئى دیگر به آن اضافه مى‏کند، و یا اگر دید دیگر منظورش را تامین نمى‏کند، اوراقش نموده، از نو آن را مى‏سازد، و صنعت جدیدى درست مى‏کند. وضع خلقت آسمانها و زمین و موجودات در آنها که یکى از آنها انسان است نیز چنین است، خداى تعالى آنچه را خلق کرده عبث و بیهوده خلق نکرده، بلکه براى این خلق کرده که به حد کمالش برساند، و دو باره به سوى خودش برگرداند، هم چنان که فرمود:" أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً، وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ" «3» و نیز فرموده:" وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏" «4». و وقتى وضع بدین قرار باشد، بدیهى است که عنایت الهیه باید شامل انسان نیز بشود، و او را مانند سایر مخلوقاتش به آن غایتى که براى رسیدن به آن غایتش آفریده برساند، و براى رساندنش به آن غایت نخست او را دعوت و ارشاد کند، و سپس امتحان و ابتلا را در کارش اعمال کند، و اگر از این راه هم نشد آن کسى که غایت خلقت در او باطل شده، و دیگر _______________ (1) ما آسمانها و زمین را و آنچه را که میان آن دو است به بازى نیافریدیم، و ما آن دو را جز به حق خلق نکردیم، و لیکن اکثرشان نمى‏دانند." سوره دخان آیه 38" (2) ما آسمان و زمین و ما بین آن دو را باطل نیافریدیم، این پندار کسانى است که کافرند." سوره ص آیه 27" (3) آیا پنداشته‏اید که ما شما را بیهوده آفریدیم، و شما به سوى ما بر نمى‏گردید؟." سوره مؤمنون آیه 16" (4) و اینکه نهایت و پایان خلقت به سوى او است." سوره نجم آیه 42" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 278 وجودش به آن غایت نمى‏رسد، و هدایت به دردش نمى‏خورد، آن کس را هلاک سازد، و این هلاک ساختن خود مایه اتقان در فرد و در نوع است، به سرنوشت امتى خاتمه مى‏دهد، و دیگران را از شر آن امت راحت مى‏کند. هم چنان که فرموده:" وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ، إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ ما یَشاءُ، کَما أَنْشَأَکُمْ مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ" «1» دقت در جمله (وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ) پروردگار تو بى‏نیاز و داراى رحمت است، را فراموش نفرمائید. و این سنت یعنى سنت ابتلا و انتقام سنتى ربانى است که در کتاب خود آن را سنتى شکست‏ناپذیر، و غیر مقهور خوانده، و غالب و منصورش معرفى نموده، فرموده" وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ، وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ، وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ، وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ" «2». و نیز فرموده:" وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ، وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ" «3». [عوامل سعادت و خیر بر عوامل شقاوت و شر غلبه دارد] یکى دیگر از احکام اعمال از حیث سعادت و شقاوت این است که عوامل سعادت بر عوامل شقاوت غلبه دارد، و بر آن فائق است، و از طایفه اول هر صفت و خصوصیت جمیله‏اى چون فتح و پیروزى و ثبات و استقرار و امنیت و تاصل و بقا است، هم چنان که مقابلات این صفات یعنى بى دوامى و بطلان و تزلزل و ترس و زوال و مغلوبیت و نظایر آن از جمله عوامل طایفه دوم است. و آیات قرآنى در این معنا بسیار زیاد است، و در این باره کافى است آیات زیر را از نظر بگذرانى:" ... مَثَلًا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ، أَصْلُها ثابِتٌ، وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ، تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها، وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ، کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ، اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ، ما لَها مِنْ قَرارٍ، یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ، فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا، وَ فِی الْآخِرَةِ، وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ، وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ" «4». در این آیه شریفه حق را به درختى طیب و ریشه‏دار و بارور، و باطل را به بوته‏اى خبیث‏ _______________ (1) پروردگار تو بى‏نیاز، و داراى رحمت است، اگر بخواهد مى‏تواند همه شما را ببرد، و بعد از شما هر که را که خواست جانشینتان کند، هم چنان که شما را از ذریه اقوامى دیگر پدید آورد." سوره انعام آیه 133" (2) سوره شورا آیه 31 (3) سوره صافات آیه 173 (4) سوره ابراهیم آیه 27 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 279 و بى‏ریشه و بى‏دوام و بى‏خاصیت مثل زده است،" لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ" «1»" وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‏، سرانجام از آن تقوا است" «2»" وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ، وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ" «3». [به علت محدود بودن فکر و درک انسان، غلبه خدایى براى اکثریت مردم مجهول است‏] " وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ، وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ" «4» و آیاتى دیگر نظیر اینها. و اینکه در ذیل آیه اخیر فرموده: (و لیکن بیشتر مردم نمى‏دانند)، خود اشعار به این دارد که این غلبه خدایى طورى نیست که همه مردم آن را بفهمند، بلکه اکثر مردم نسبت بدان جاهلند، و اگر این غلبه غلبه محسوس بود، همه آن را مى‏دیدند، و دیگر معنا نداشت بفرماید: بیشتر مردم نمى‏دانند، پس غلبه نامبرده از دو جهت براى اکثریت مردم مجهول است، و آنها که منکر آنند انکارشان از دو جهت است. اول اینکه فکر انسان محدود است و تنها پیش پاى خود را مى‏بیند، و مى‏فهمد، و اما امورى که از نظر او غایب است نمى‏بیند، او هر چه مى‏گوید در باره وضع روز حاضرش مى‏گوید، و از آینده خود غافل است، تنها دولت یک روزه را دولت و غلبه یک ساعته را غلبه مى‏داند، و عمر کوتاه خود و زندگى اندک خویش را معیار و مقیاس قرار داده، بر طبق آن بر له یا علیه کل جهان حکم مى‏کند. اما خداى سبحان که محیط به زمان و مکان، و حاکم بر دنیا و آخرت، و قیوم بر هر چیز است، وقتى حکمى مى‏کند حکمش فصل، و چون قضایى مى‏راند قضایش حتم است، دنیا و عقبى نسبت به او حاضر، و عالم واحدى است، او ترس فوت ندارد، و بهمین جهت در هیچ امرى عجله نمى‏کند، پس ممکن است- بلکه واقع هم شده- که فساد یک روز را وسیله اصلاح عمرى، و یا محرومیت فردى را وسیله رستگارى امتى قرار دهد، آن وقت جاهل تنگ نظر خیال مى‏کند که وضع آن یک فرد خدا را به ستوه آورده، و خدا نتوانسته آن را اصلاح کند، و یا فکر مى‏کند خدا مغلوب هم مى‏شود، و کسانى مى‏توانند از او پیشى بگیرند، (و چه بد حکمى است که مى‏رانند). نمى‏دانند که خداى سبحان همانطور که یک قطعه زمان را مى‏بیند، سراپاى سلسله‏ _______________ (1) تا حق را محقق، و باطل را نابود کند." سوره انفال آیه 8" (2) سوره طه آیه 122 (3) کلمه ما از پیش به نفع بندگان مرسل ما گذشته، که نصرت تنها نصیب آنان خواهد بود، جند ما سرانجام غالب خواهند شد." سوره صافات آیه 173" (4) و خدا بر کار خویش غالب است، و لیکن بیشتر مردم نمى‏دانند." سوره یوسف آیه 21" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 280 زمان را هم مى‏بیند، و همانطور که بر یک فرد از خلق خود حکم مى‏کند، بر تمامى خلق نیز حکم مى‏کند، هیچ کارى او را از کارهایى دیگر باز نمى‏دارد و حفظ زمین و آسمان خسته‏اش نمى‏کند، خدایى است على و عظیم، همو است که به پیامبرش مى‏فرماید:" لا یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلادِ، مَتاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ، وَ بِئْسَ الْمِهادُ" «1». [غلبه معنویات غیر غلبه جسمانیات است‏] دوم اینکه غلبه معنویات غیر غلبه جسمانیات است، چون غلبه جسمانیات این است که مسلط بر افعال شود، و آن را منقاد و مطیع قاهر و غالب سازد به این معنا که حریت اختیار را سلب نموده، کره و اجبار را گسترش دهد، همانطور که عادت سلاطین مستبد و غالب همین است، که بعد از غلبه عده‏اى را مى‏کشند، جمعى را اسیر مى‏کنند، و در بقیه به دلخواه خود تحکم و زورگویى روا مى‏دارند از سوى دیگر تجربه و حکم و برهان هم دلالت دارد بر اینکه فشار و کره دوام ندارد، (در مثل مى‏گویند به نیزه مى‏توان تکیه داد اما روى نیزه نمى‏توان نشست)، و سلطه اجانب هیچوقت بر امتهاى زنده استقرار دائمى نیافته، بلکه در گرو چند روزى اندک است. به خلاف غلبه معنویات که دلهایى یافت مى‏شود تا در آن منزل گیرد، و افرادى معتقد و مؤمن به آن بار مى‏آورد، و معلوم است که نه ما فوق ایمان تام درجه‏اى هست، و نه چون احکام آن حصنى است، وقتى ایمان به یکى از امور معنوى در دل پیدا مى‏شود، هر چند که روزى و برهه‏اى از زمان نگذارند ظهور کند، بالآخره روزى خودنمایى خواهد کرد، و دهرى طولانى حکومت خواهد کرد، و بهمین جهت است که مى‏بینیم دولت‏هاى بزرگ و جوامع زنده امروز کمال اعتنا را به مساله تبلیغ دارند، بیش از آن مقدارى که به ارتش و سلاحهاى جنگى اعتنا به خرج مى‏دهند، چون مى‏دانند که سلاح معنوى شدیدتر از سلاح ارتش است. تازه این در معنویات صورى و موهوماتى است که مردم در شؤون اجتماعى خود به آن اعتقاد دارند، و امور موهوم هم از حد خیال و وهم تجاوز نمى‏کند، حال ببین غلبه و دوام معنویات حقیقى که خداى سبحان بدان دعوت مى‏کند (و از نهاد خود بشر سرچشمه مى‏گیرد) چقدر است و چقدر ریشه‏دار است. پس حق از این جهت که حق است چیزى جز باطل و ضلالت در مقابلش قرار ندارد، هم چنان که قرآن کریم فرموده:" فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ" «2» و معلوم است که باطل تاب‏ _______________ (1) زدوبندى که کفار در بلاد دارند تو را فریب ندهد، که زندگیشان متاعى اندک است، و سرانجام جایگاهشان در آتش است، که بد جایگاهى است." سوره آل عمران آیه 196" (2) بعد از حق چه هست بجز ضلالت." سوره یونس آیه 33" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 281 مقاومت در برابر حق را ندارد، پس همواره غلبه با حجت حق است بر باطل. این وضع حق است، از همین جهت که حق است، و اما وضع حق از حیث تاثیر و رساندن بشر به هدف، نیز غلبه‏اش شکست ناپذیر است، نه تخلف دارد و نه اختلاف، چون اگر مؤمن به حق بر دشمن حق غلبه کند، و در همین ظاهر زندگى دنیا بر او چیره گردد که معلوم است هم پیروز است و هم ماجور، و اگر دشمن حق بر او غلبه کند، باز هم ضرر نمى‏کند حتى اگر او را مجبور به کارى کند وظیفه‏اش این است که طبق اجبار و اضطرار عمل کند، و همین عمل باز مطابق رضاى خداى تعالى است، هم چنان که فرمود:" إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً" «1» و حتى اگر او را بکشد مرگش مرگ نیست، بلکه حیاتى است طیب، هم چنان که فرمود:" وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ"»«2». [مؤمن در هر حال منصور و غیر مغلوب است و حق در دنیا هم در ظاهر و هم در باطن غالب است‏] پس مؤمن در هر حال و همیشه منصور و غیر مغلوب است، حال یا هم در ظاهر و هم در باطن، و یا تنها در باطن هم چنان که فرمود:" قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ" «3». از اینجا روشن مى‏شود که حق در دنیا غالب است، هم در ظاهر دنیا و هم در باطن آن، اما در ظاهر براى اینکه عالم خلقت همانطور که توجه فرمودید نوع انسانى را تکوینا به سوى حق و سعادت هدایت مى‏کند، و به زودى بشر را به هدف نهایى مى‏رساند، آرى غلبه‏اى که به ظاهر از باطل مى‏بینیم، تاخت و تازهایى بى‏دوام است که نباید بدان اعتنا کرد، و باید دانست که تاخت و تاز باطل همواره مقدمه‏ایست براى ظهور حق، رشته زمان هم که به آخر نرسیده و روزگار هنوز تمام نشده و نظام هستى هم هرگز شکست نمى‏خورد، و اما اینکه گفتیم در باطن هم غالب است، براى اینکه حجت و دلیل قاطع همیشه با حق است و باطل هیچ دلیلى ندارد. و اما اینکه گفتیم: قول و فعل حق عبارت است از قول و فعلى که متصف به صفات جمیله‏اى چون ثبات و بقا و حسن باشد، و قول و فعل باطل آن است که متصف به صفات ناپسند چون تزلزل و زوال و قبح و بدى باشد، وجهش همان است که در بحث‏هاى گذشته به آن اشاره کردیم، و گفتیم از آیه شریفه:" ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ" «4» و آیه شریفه: _______________ (1) سوره آل عمران آیه 28 (2) به کسانى که در راه خدا کشته مى‏شوند مگویید مردگانند بلکه زندگانند و لیکن درک نمى‏کنید." سوره بقره آیه 154" (3) به کفار بگو: مگر جز این است که یکى از دو افتخار راى براى ما آرزو مى‏کنید." سوره توبه، آیه 56" (4) سوره مؤمن آیه 62 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 282 " الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقَهُ" «1». و آیه شریفه:" ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ" «2» استفاده مى‏شود که سیئات و بدیها اعدام و بطلان‏هایى هستند که مستند به خدا نمى‏باشند، زیرا هستى مستند به خداى فاطر و مفیض وجود است، نه نیستى‏ها، به خلاف حسنات که چون به حکم آیات مذکوره مستند به خدایند، امور وجودى هستند، و به همین جهت است که فعل و قول حسن منشا هر جمال و منبع هر خیر و سعادت از قبیل ثبات و بقا و برکت و نفع است، و بر عکس قول و فعل بد منشا هر زشتى و منبع هر بدبختى است. و خداى تعالى در همین باره مى‏فرماید:" أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً، فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً، وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ، أَوْ مَتاعٍ، زَبَدٌ مِثْلُهُ، کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ، فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ" «3». [اقوال و افعال نیک (حسنات) منطبق بر حکم عقل هستند] یکى دیگر از احکام اعمال این است که حسنات چه اقوال و چه افعال مطابق حکم عقل است، به خلاف سیئات که چه اقوالش و چه افعالش بر خلاف عقلند، و در سابق هم گفتیم که خداى سبحان اساس تمامى آنچه را که براى بشر بیان کرده عقل قرار داده، (البته منظور ما از عقل همان نیرویى است که بوسیله آن انسان حق را از باطل و خوب را از بد تمیز مى‏دهد. و بهمین جهت است که مردم را به پیروى از عقل سفارش نموده، و از چیزى که سلامت و حکمرانى آن را مختل مى‏سازد نهى فرموده، مانند شراب، و قمار، و لهو و غش، و غرر در معاملات، و نیز از دروغ، و افترا، و بهتان و خیانت، و ترور، و هر عملى که سلامت عقل در حکمرانى را مختل مى‏سازد نهى فرموده، چون همه این کارها عقل انسان را در مرحله عمل دچار خبط مى‏کند، و این را هم مى‏دانیم که اساس حیات بشر در همه شؤون فردى و اجتماعیش بر سلامت ادراک و صحت فکر و اندیشه است. _______________ (1) سوره طه آیه 50 (2) آنچه از خیر و خوبى به تو برسد از خداست: و آنچه از شر و بدى به تو برسد از خود تو است. " سوره انعام آیه 78" (3) خدا از آسمان آبى را فرود مى‏آورد، بیابانها هر کدام بقدر خود زیر آب روان قرار مى‏گیرند، و سیل برمى‏خیزد، در حالى که کفى بلند به دوش خود مى‏کشد، و همچنین از هر چیزى که با آتش مى‏جوشانید و یا براى درست کردن زیور آلات ذوب مى‏کنید، کفى مثل کف سیل پیدا مى‏شود، خداوند اینچنین براى حق و باطل مثل مى‏زند، که کف با خشک شدن از بین مى‏رود، و اما آب که به مردم سود مى‏رساند در زمین باقى مى‏ماند." سوره رعد آیه 19" ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 283 و شما خواننده عزیز اگر مفاسد اجتماعیه و فردیه را، حتى آن مفاسدى که فسادش براى همه جوامع مسلم است، و کسى منکر آن نیست، مورد تجزیه و تحلیل قرار دهى، خواهى دید که اساس آن مفاسد اعمالى است که باعث از کار افتادن عقل در حکومت و هدایت است، و بقیه مفاسد هم هر قدر که زیاد باشد، و هر قدر بزرگ باشد، باز اساسش همین بطلان حکومت عقل است، که جاى توضیحش محل دیگرى است، که ان شاء اللَّه تعالى خواهد آمد. بحث روایتى [(در ذیل آیات گذشته)] در الدر المنثور است که ابن جریر از ابن عباس روایت کرده که گفت من پشت سر رسول خدا ص سوار شده بودم، فرمود: اى ابن عباس از خدا به آنچه برایت مقدر کرده راضى باش هر چند که مخالف خواسته و آرزویت باشد، براى اینکه مقدرات تو از پیش در کتاب خدا ثبت شده، عرضه داشتم: یا رسول اللَّه این در کجاى قرآن است، با اینکه من قرآن را خوانده‏ام (چنین چیزى بیاد ندارم؟) فرمود: آیه:" وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ، وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ، وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ" «1». مؤلف: در این روایت اشعار و اشاره‏اى هست به اینکه تقدیر تنها اختصاص به تکوین و مقدرات زندگى ندارد، بلکه شامل تشریع هم مى‏شود، (چون آیه شریفه راجع به تشریع است) چیزى که هست به اختلاف اعتبارات مختلف مى‏شود و اما اینکه کلمه: عسى (امید است) در خصوص این آیه به معناى (واجب بودن) استعمال شده باشد، آیه شریفه دلالتى بر آن ندارد، و ما در سابق هم گفته‏ایم که این کلمه در مورد خداى تعالى هم به همان معناى لغویش در قرآن بکار رفته، که همان اظهار امید باشد، پس نباید به گفته بعضى‏ها اعتنا کرد که گفته‏اند: در قرآن همه چیز مصداق (عسى) است، چون عسى در قرآن و از ناحیه خدا واجب است، و از این عجیب‏تر مطلبى است که از بعضى مفسرین نقل شده که گفته‏اند هر چیزى که در قرآن با کلمه (عسى) بیان شده واجب است، مگر دو جا یکى در مساله تحریم که فرموده:" عَسى‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ" «2» و یکى هم در سرگذشت بنى اسرائیل که فرموده:" عَسى‏ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ" «3». و نیز در الدر المنثور است که ابن جریر از طریق سدى روایت کرده که گفت: رسول خدا _______________ (1) الدر المنثور ج 1 ص 244" (2) سوره تحریم آیه 5 (3) سوره اسرا آیه 8 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 284 (ص) قشونى به ناحیه‏اى فرستاد، و در آن قشون هفت نفر یک فرمانده داشتند، که فرمانده آنان عبد اللَّه بن جحش اسدى و بقیه نفرات عمار یاسر بود، و ابو حذیفة بن عتبة بن ربیعة، و سعد بن ابى وقاص، و عتبة بن صفوان سلمى، هم پیمان بنى نوفل، و سهل بن بیضا، و عامر بن فهیرة، و واقد بن عبد اللَّه یربوعى، هم پیمان عمر بن خطاب، و رسول خدا ص فرمانى نوشت براى فرمانده آنان، و دستور داد آن را نخواند تا به ملل برسد، و در آنجا پیاده شود همین که عبد اللَّه و نفراتش به آن بیابان رسیدند، نامه را گشود، دید نوشته حرکت کن تا برسى به بیابان نخله عبد اللَّه به یارانش گفت: هر کس خریدار مرگ است راه بیفتد، و وصیت خود را بکند من وصیت خود را مى‏کنم، و به پیروى از دستور رسول خدا حرکت خواهم کرد، این بگفت و حرکت کرد، و از نفراتش سعد بن ابى وقاص و عتبة بن غزوان (ظاهرا صفوان باشد) که شترى از شتران خود را گم کرده و به دنبال آن رفته بودند جاى ماندند، و ابن جحش هم چنان پیش مى‏رفت، تا رسید به حکم بن کیسان و عبد اللَّه بن مغیرة بن عثمان، و عمر و حضرمى، عبد اللَّه با این چند نفر جنگ کرد، تا در آخر حکم بن کیسان و عبد اللَّه بن مغیرة بن عثمان اسیر شدند، و عمر و حضرمى کشته شد، که واقد بن عبد اللَّه او را کشت، و این اولین غنیمتى بود که به دست اصحاب محمد ص افتاد، همین که وارد مدینه شدند، و اسرا و اموال را همراه آوردند مشرکین اعتراض کردند که محمد ادعا مى‏کند که پیرو فرمان خداست آن وقت خود اولین کس مى‏شود که حرمت ماه حرام را مى‏شکند. به دنبال این واقعه بود که این آیه شریفه نازل شد" یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ" درست است ما هم مى‏گوئیم این عمل حلال نیست، اما شما مشرکین بزرگتر از قتل در ماه حرام را مرتکب شدید آن زمان که کفر ورزیدید، و محمد را از آمدن به مکه جلوگیر شدید، و فتنه (که همان شرک به خدا باشد) نزد خدا از قتال در ماه حرام بزرگتر است، و باز بهمین جهت فرمود:" وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ، وَ کُفْرٌ بِهِ" «1». مؤلف: روایات در این معنا و قریب به این معنا از طرق اهل سنت بسیار است، و نیز در مجمع البیان این معنا روایت شده، و در بعضى روایات آمده که قشون نامبرده هشت نفر بودند، که نهمى آنان امیرشان بود. «2» و باز در الدر المنثور است که ابن اسحاق و ابن جریر و ابن ابى حاتم و بیهقى از طریق یزید بن رومان از عروه روایت کرده‏اند که گفت: رسول خدا ص عبد اللَّه بن جحش‏ _______________ (1) الدر المنثور ج 1 ص 250 (2) مجمع البیان ج 1 ص 312 ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 285 را به نخله فرستاد، و به او فرمود: آنجا بمان تا از اخبار قریش چیزى کسب نموده براى ما بیاورى، و دستور جنگ به او نداده بود، چون این جریان در ماه حرام اتفاق افتاد، و قبل از براه انداختنش فرمانى برایش نوشته بود، آن گاه فرمود تو و نفراتت حرکت کنید، و بعد از دو روز راهپیمایى فرمان را باز کن، و بخوان هر چه دستورات داده بودم عمل کن، و زنهار هیچیک از نفراتت را در آمدن با خودت مجبور مساز عبد اللَّه بعد از دو روز راهپیمایى فرمان را باز کرد، دید در آن نوشته شده به راه خود ادامه بده تا به نخله برسى، و از آنجا اخبار قریش را آنچه بدست مى‏آورى در دسترس ما قرار دهى، بعد از خواندن فرمان به نفرات خود گفت: من مطیع فرمان رسول خدایم، از شما هم هر کس میل به شهادت دارد، با من به راه بیفتد که من به امر رسول خدا راهم را ادامه مى‏دهم، و هر کس از آمدن کراهت دارد برگردد، چون رسول خدا ص مرا از اینکه شما را مجبور سازم نهى کرده، نفراتش همه با او رفتند تا به نجران رسیدند، در نجران سعد بن ابى وقاص و عتبة بن غزوان شترى را که داشتند گم کردند، و به تعقیبش رفتند، و در نتیجه از عبد اللَّه جدا گشتند. عبد اللَّه با بقیه نفراتش به راه خود ادامه دادند، تا به نخله رسیدند، در نخله بودند که سر و کله عمرو بن حضرمى، و حکم بن کیسان، و عثمان و مغیرة بن عبد اللَّه، با اموالى که با خود داشتند و از طایف چرم و روغن به مکه مى‏بردند پیدا شد، مسلمانان همین که آنها را دیدند، واقد بن عبد اللَّه که سر خود را تراشیده بود به ایشان نزدیک شد، و ایشان مردى سر تراشیده دیدند عمار گفت: او با شما کارى ندارد، آن گاه اصحاب رسول خدا ص با یکدیگر مشورت کردند که چه کنیم؟ یکى گفت: اگر اینها را بکشید در ماه حرام کشته‏اید، چون این جریان در روز آخر جمادى واقع شده بود، و اگر رهایشان کنید دیگر دست به آنها پیدا نخواهید کرد، چون همین شب وارد مکة الحرام مى‏شوند، و مکه هم جاى کشتن کسى نیست، و سرانجام نتیجه مشورتشان این شد که ایشان را بکشند، پس واقد بن عبد اللَّه تمیمى با یک تیر عمرو بن حضرمى را کشت، و عثمان بن عبد اللَّه و حکم بن کیسان هم اسیر شدند، و مغیره هم فرار کرد، و دست مسلمانان به او نرسید، شتران و اموال را حرکت دادند، تا به مدینه نزد رسول خدا ص آوردند، حضرت فرمود: به خدا سوگند من به شما دستور نداده بودم در ماه حرام جنگ کنید، پس رسول خدا ص آن دو اسیر و اموالشان را توقیف کرد، و در آنها تصرفى نکرد وقتى این سخن را از رسول خدا ص شنیدند، سخت پریشان شده پنداشتند که هلاک گشته‏اند، مسلمانان هم به این عمل توبیخشان مى‏کردند. و اما قریش وقتى از عمل مسلمانان خبردار شد گفتند: محمد خون حرام را ریخت، و اموالى را به غارت برد، و اسیرانى گرفت، و حرمت ماه حرام را هتک کرد، (و از این قبیل‏ ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 286 بدگویى‏ها سر دادند) تا آنکه این آیه نازل شد" یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ ..."، همین که این آیه نازل شد، رسول خدا ص اموال را تصرف کرد، و از دو اسیر هم فدیه گرفت، مسلمانان گفتند: یا رسول اللَّه آیا طمع دارى که ما هم جنگ کنیم؟ در پاسخ آنان این آیه نازل شد" إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ، أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ" «1» و این جمعیت هشت نفر بودند، که نهمى آنان عبد اللَّه بن جحش امیر ایشان بود. «2» مؤلف: در اینکه آیه شریفه:" إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا ..." در باره داستان اصحاب عبد اللَّه بن جحش نازل شده، روایات دیگرى نیز هست، و این آیه دلالت دارد بر اینکه اگر کسى عملى را قربة الى اللَّه انجام دهد، و در عمل خطا کند، معذور است، و خلاصه هیچ گناهى در صورت خطا گناه نیست و نیز دلالت دارد بر اینکه مغفرت به غیر مورد گناه هم تعلق مى‏گیرد. و در این روایات اشاره‏اى هم به این معنا هست که سائلینى که جمله" یسئلونک" پرسش آنان را نقل مى‏کند، مؤمنین بوده‏اند، نه مشرکین که کار مؤمنین را مورد طعنه قرار مى‏دادند، روایت ابن عباس هم که در بحث روایتى سابق گذشت این معنا را تایید مى‏کند، چون در آن روایت داشت: هیچ مردمى را بهتر از اصحاب رسول خدا ص ندیدم، چون تا رسول خدا ص زنده بود بیش از سیزده سؤال از او نکردند که همه آنها در قرآن است، و آن عبارت است از" یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ" و" یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ" (تا آخر حدیث)، باز مؤید این معنا این است که خطاب در آیه به مؤمنین است، چون مى‏فرماید: (و لا یزال با شما قتال مى‏کنند، تا شما را از دینتان برگردانند ...). _______________ (1) کسانى که ایمان آوردند و کسانى که هجرت نموده در راه خدا جهاد نمودند آنان امیدوار رحمت خدایند. (2) در المنثور ج 1 ص 250

 حاشیه

تفسیر نور
در شأن نزول این آیه که در ادامه آیه پیش است، مى‏خوانیم: مؤمنانى که هجرت و جهاد کردند، ولى هلال ماه رجب را با ماه جمادى‏الاخرى اشتباه گرفتند و دست به قتال زدند، ناراحت نباشند. زیرا اشتباهشان مورد عفو است و آنان قصد انجام گناه نداشته‏اند. امید بدون عمل، آرزویى بیش نیست. چنانکه در آخرین آیه سوره‏ى کهف مى‏خوانیم: «من کان یرجوا لقاء ربّه فلیعمل عملاً صالحاً و لایُشرک بعبادة ربّه احداً» هرکس امید به لقاى پروردگار و رسیدن به مقام قرب را دارد، پس باید عمل خالصانه انجام دهد. آرى، «رجاء»، آن امیدى است که انسان مقدّمات رسیدن به آنرا فراهم کند. براى امیدوار بودن به الطاف الهى، اسلام زمینه‏هایى را فراهم کرده است: 1- یأس و ناامیدى از گناهان کبیره است. <626> 2- خداوند مى‏فرماید: من نزد گمان بنده‏ى مؤمن هستم، اگر گمان خوب به من ببرد به او خوبى مى‏رسانم. <627> 3- انبیا و فرشتگان، به مؤمنین دعا و براى آنان استغفار مى‏کنند. <628> 4- پاداش الهى چندین برابر است. <629> 5 - راه توبه باز است. <630> 6- گرفتارى‏هاى مؤمن، کفّاره‏ى گناهان او محسوب مى‏شود. <631> 7- خداوند توبه را قبول کرده و سیّئات را به حسنات مبّدل مى‏سازد. <632> 1- رتبه‏ى ایمان، مقدّم بر عمل است. «آمنوا... هاجروا وجاهدوا» 2- امید به لطف پروردگار، مشروط به ایمان، هجرت و جهاد است. «آمنوا... هاجروا وجاهدوا... اولئک یرجون» 3- اصول افکار و اعمال اگر صحیح باشد، اشتباهات جزئى قابل عفو است. «آمنوا... هاجروا... یرجون» 4- به لطف خداوند امیدوار باشیم، نه به کارهاى نیک خود. زیرا خطر سوءعاقبت و حبط عمل و عدم قبول اطاعت، تا پایان عمر در کمین است. «یرجون رحمت اللّه» 5 - چون بنده امیدوار به رحمت خداوند است، خداوند نیز اعلام مى‏کند: آمرزنده و مهربان است. «یرجون رحمت اللّه و اللّه غفور رحیم» 6- ارزش هجرت و جهاد آن است که در راه خدا و براى او باشد. «فى سبیل اللّه» 7- مؤمنان و مهاجران مخلص نیز به رحمت و مغفرت او نیاز دارند. «آمنوا، هاجروا... یرجون رحمت اللّه» 8 - از خطاى مهاجران و مجاهدان در راه خدا، باید گذشت. «واللّه غفور رحیم»

 حاشیه

تفسیر اطیب البیان
ان الذین امنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمت الله و الله غفور رحیم :(بدرستی که آنان که ایمان آوردند و کسانی که هجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان به رحمت خدا امیدوار می باشند وخداوند آمرزنده و مهربان است ) ایمان اقرار به زبان و عمل به اعضاء و جوارح وعقیده مستقر در قلب می باشد و کسانی که برای رضای خدا هجرت و جهاد کنندچنین کسانی را خداوند نا امید نمی کند و بوسیله پیروزی و یاری کردن یاشهادت ، خیر و رحمت خود را به آنان می رساند، چون خدا آمرزنده و مهربان است .

حاشیه 

تفسیر کشاف
ان الذین آمنوا و الذین هاجروا. روی أن عبدالله بن جحش و أصحابه حین قتلوا الحضرمی ، ظن قوم أنهم إن سلموا من الاثم فلیس لهم أجر ، فنزلت (أولئک یرجون رحمة الله ) و عن قتادة : هؤلاء خیار هذه الامة، ثم جعلهم الله أهل رجاء کماتسمعون . و إنه من رجا طلب ، و من خاف هرب .

 حاشیه

تفسیر نمونه
گفته اند: این آیه در مورد سریه عبد الله بن جحش نازل شده است . جریان چنین بود که : پیش از جنگ بدر پیامبر اسلام ((عبد الله بن جحش )) را طلبید و نامهاى به او داد و هشت نفر از مهاجرین را همراه وى نمود، به او فرمان داد پس از آنکه دو روز راه پیمود، نامه را بگشاید، و طبق آن عمل کند، او پس از دو روز طى طریق نامه را گشود و چنین یافت : ((پس از آنکه نامه را باز کردى تا ((نخله )) (زمینى که بین مکه و طایف است ) پیش برو و در آنجا وضع قریش را زیر نظر بگیر و جریان را به ما گزارش بده )). ((عبد الله )) جریان را براى همراهانش نقل نمود و اضافه کرد: پیامبر مرا از مجبور ساختن شما در این راه منع کرده است ، بنابراین هر کس آماده شهادت است با من بیاید، و دیگران باز گردند همه با او حرکت کردند، هنگامى که به ((نخله )) رسیدند به قافلهاى از قریش برخورد کردند که عمرو بن حضرمى در آن بود، چون روز آخر رجب (یکى از ماههاى حرام ) بود در مورد حمله به آنها به مشورت پرداختند. بعضى گفتند: اگر امروز هم از آنها دست برداریم وارد محیط حرم خواهند شد و دیگر نمى توان متعرض آنها شد، سرانجام شجاعانه به آنها حمله کردند ((عمرو بن حضرمى )) را کشتند و قافله را با دو نفر نزد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آوردند، پیغمبر به آنان فرمود: من به شما دستور نداده بودم که در ماههاى حرام نبرد کنید، و دخالتى در غنائم و اسیران نکرد، مجاهدان ناراحت شدند و مسلمانان به سرزنش آنها پرداختند، مشرکان نیز زبان به طعن گشودند که محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) جنگ و خونریزى و اسارت را در ماههاى حرام ، حلال شمرده در این هنگام آیه اول نازل شد پس از آنکه این آیه نازل شد ((عبد الله بن جحش )) و همراهانش اظهار کردند که در این راه براى درک ثواب جهاد کوشش کرده اند و از پیامبر پرسیدند که آیا اجر مجاهدان را دارند یا نه ؟ آیه دوم (ان الذین آمنوا و الذین هاجروا...) نازل گردید. جنگ در ماههاى حرام همان گونه که از شان نزول بر مى آید و لحن آیه نیز اجمالا به آن گواهى مى دهد آیه نخست در صدد پاسخگوئى به پاره اى از سؤ الات درباره جهاد و استثناهاى آن است . مى فرماید: ((از تو درباره جنگ کردن در ماههاى حرام سؤ ال مى کنند)) (یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه ). سپس مى افزاید: ((به آنها بگو جنگ در آن (گناه ) بزرگى است )) (قل قتال فیه کبیر). و به این ترتیب سنتى را که از زمانهاى قدیم و اعصار انبیاى پیشین در میان عرب در مورد تحریم پیکار در ماههاى حرام (رجب ، ذى القعده ، ذى الحجه و محرم ) وجود داشته با قاطعیت امضا مى کند. سپس مى فرماید: چنین نیست که این قانون استثنائى نداشته باشد نباید اجازه داد گروهى فاسد و مفسد زیر چتر این قانون هر ظلم و فساد و گناهى را مرتکب شوند درست است که جهاد در ماه حرام مهم است ((ولى جلوگیرى از راه خدا و کفر ورزیدن نسبت به او و هتک احترام مسجد الحرام ، و خارج کردن و تبعید نمودن ساکنان آن ، نزد خداوند از آن مهمتر است )) (و صد عن سبیل الله و کفر به و المسجد الحرام و اخراج اهله منه اکبر عند الله ). سپس مى افزاید: ((ایجاد فتنه (و منحرف ساختن مردم از دین خدا) از قتل هم بالاتر است )) (و الفتنة اکبر من القتل ). چرا که آن ، جنایتى است بر جسم انسان و این جنایتى است بر جان و روح و ایمان انسان و بعد چنین ادامه مى دهد که مسلمانان نباید تحت تاثیر تبلیغات انحرافى مشرکان قرار گیرند، زیرا ((آنها دائما با شما مى جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان باز گردانند)) (و در واقع به کمترین از این قانع نیستند) (و لا یزالون یقاتلونکم حتى یردوکم عن دینکم ان استطاعوا). بنابراین محکم در برابر آنها بایستید، و به وسوسه هاى آنها در زمینه ماه حرام و غیر آن اعتنا نکنید و بعد به مسلمانان در زمینه بازگشت از دین خدا هشدار جدى داده مى گوید: ((هر کس از شما مرتد شود و از دینش ‍ برگردد، و در حال کفر بمیرد، تمام اعمال نیک او در دنیا و آخرت بر باد مى رود و آنها اهل دوزخند و جاودانه در آن مى مانند)) (و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخرة و اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ). چه مجازاتى از این سختتر و وحشتناکتر که تمام اعمال نیک انسان نابود شود و نه در دنیا و نه در آخرت به حال او مفید نیفتد و گرفتار عذاب جاویدان الهى نیز بشود. روشن است اعمال نیک هم برکات و آثارى در دنیا دارد و هم در آخرت ، افراد مرتد از همه این آثار محروم مى شوند به علاوه ارتداد سبب مى شود که تمام آثار ایمان برچیده شود همسرانشان جدا گردند و اموالشان به ارث به بازماندگان آنان برسد. در آیه بعد به نقطه مقابل این گروه اشاره کرده و مى فرماید: ((کسانى که ایمان آوردند و کسانى که هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند (و بر ایمان خود استوار ماندند) آنها امید رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است )) (ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله اولئک یرجون رحمة الله و الله غفور رحیم ). آرى این گروه در پرتو این سه کار بزرگ (ایمان و هجرت و جهاد) اگر مرتکب اشتباهاتى نیز بشوند (همانگونه که در شان نزول در داستان عبد الله بن جحش آمده بود) ممکن است مشمول عنایات و مغفرت الهى گردند. مساءله ((احباط)) و ((تکفیر)) ((حبط)) در اصل به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى این است چهار پائى آنقدر بخورد که شکمش باد کند و چون این حالت سبب فساد غذا و بى اثر بودن آن مى گردد این واژه به معنى باطل و بى خاصیت شدن به کار مى رود لذا در معجم مقائیس اللغة معنى آن را بطلان ذکر کرده است و به همین دلیل در آیه 16 سوره هود هم ردیف باطل ذکر شده مى فرماید: اولئک الذین لیس لهم فى الاخرة الا النار و حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعملون : ((دنیا پرستان کسانى هستند که در آخرت جز آتش بهره اى ندارند و آنچه را در دنیا انجام داده اند بر باد مى رود و اعمالشان باطل مى شود)). و اما ((احباط)) در اصطلاح متکلمان و علماء عقائد عبارت از این است که ثواب اعمال پیشین بر اثر گناهان از بین برود نقطه مقابل تکفیر که به معنى از بین رفتن کیفر و آثار گناهان پیشین به خاطر اعمال نیک آینده است . در اینکه آیا احباط و تکفیر در مورد ثواب اعمال صالح و کیفر گناهان صحیح است یا نه در میان علماء عقائد بحث و گفتگو است به گفته مرحوم ((علامه مجلسى ره )) مشهور میان متکلمان امامیه بطلان احباط و تکفیر است آنها فقط مى گویند: ثواب مشروط به آن است که انسان با ایمان از دنیا برود و عقاب مشروط به این است که به هنگام مرگ با اسلام و توبه از دنیا نرود. ولى علماء معتزله نظر به ظواهر بعضى از آیات و روایات معتقد به صحت احباط و تکفیرند. خواجه نصیر الدین طوسى در کتاب ((تجرید العقاید)): احباط را باطل شمرده و به دلیل عقل و نقل بر آن استدلال کرده است دلیل عقلى او این است که احباط مستلزم ظلم است (زیرا کسى که ثواب کمترى داشته و گناه بیشترى پس از احباط به منزله کسى خواهد بود که اصلا کار نیک نکرده است و این یک نوع ستم در حق او خواهد بود) و اما دلیل نقلى این است که قرآن با صراحت مى گوید: فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره : هر کس به مقدار سنگینى ذره اى کار خیر کند آن را مى بیند و هر کس به مقدار سنگینى ذره اى کار شر کند آن را مى بیند. در میان دانشمندان معتزله ابوهاشم احباط و تکفیر را به هم آمیخته و عنوان موازنه را به وجود آورده است به این معنى که گناه و ثواب را با هم مى سنجد و از یکدیگر کسر مى کند. ولى حق این است که احباط و تکفیر امرى ممکن مى باشد و هیچ گونه ظلمى از آن حاصل نمى گردد، و آیات و روایاتى صریحا بر آن دلالت دارد و به نظر مى رسد مخالفت منکران بازگشت به یک نوع ((نزاع لفظى )) مى کند. توضیح اینکه : گاه مى شود انسان سالیان دراز زحمت مى کشد و با مشقت فراوان سرمایه اى مى اندوزد ولى با یک ندانم کارى و یا یک هوسبازى آن را از دست مى دهد یعنى حسنات سابق ((حبط)) مى شود. و یا به عکس مرتکب اشتباهات و خسارتهاى زیادى شده و با یک عمل عاقلانه و حساب شده همه را جبران مى کند این یک نوع تکفیر است (تکفیر یک نوع پوشانیدن و جبران کردن است ) در مسائل معنوى نیز همین اصل صادق مى باشد.

 

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.