English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

آن سوی فکه/ یادداشتهای تفحص برون مرزی

تهدیدات آمریکا علیه کشور عراق برای حمله به این کشور
     اسفند ماه سال هشتاد و یک ، در آستانه ی  حمله ی نظامی آمریکا و دیگر هم پیمانانش به کشور عراق و فروپاشی رژیم بعثی قرار داشتیم. از ابتدای این سال هم امریکایی‌ها با ایجاد جوّ روانی، زمینه ی این حمله را فراهم می کردند؛ از این رو نیروهای ارتش عراق از اوایل این سال، همواره در آماده باش و مشغول فعالیّت های نظامی و آموزشی بودند. به طوری که توجّه آن ها به موضوع جنگ با آمریکا، موجب اختلال در فعالیّت تفحّص شده و رفتار عراقی ها با ما تغییر کرده بود. گاهی،  موانع کاری را افزایش می دادند و گاهی هم با سوء استفاده از عناد و دشمنی ما با آمریکا، خود را به ما نزدیک معرفی می‌کردند و می گفتند که: آمریکا دشمن مشترک دو کشور است. احساس می کردیم هرگاه که حمله ی آمریکا به عراق برایشان بیشتر مسجّل می شد، بیشتر با ما ارتباط برقرار می کردند. امّا وقتی که به نوعی این احساس را لمس نمی کردند، خباثت آن ها و سخت گیری ها و لجاجت شان، شروع می شد.
 به هر حال شمارش معکوس برای حمله به عراق، در کار ما بی تاثیر نبود؛ عراقی ها در این ایام، به موقع در قف حاضر نمی‌شدند و در بعضی روزها به خاطر آموزش نظامی کار را تعطیل می کردند.
این روند از اردیبهشت تا شهریور ماه، شدت بیشتری داشت و به همین خاطر کشف شهید در طول این چند ماه، آمار پایینی داشت. هرچند که ما باید خود را برای مبادله ی بعدی که در شهریور ماه برگزار می گردید، آماده می کردیم. تنها روزهایی که در طول ماههای اردیبهشت تا شهریور شهید کشف شد، به شرح زیر است:

سه شنبه 3/2/81
     کشف پیکر مطهّر دو شهید گرانقدر در جنوب شرقی پاسگاه وهب، که هر دو گمنام بودند.

یکشنبه 22 / 2/81 
     با توسّل به حضرت ابوالفضل العباس (ع) کشف پیکر یک شهید با شماره پلاک.. j 2- 187j –  cy به نام احمد … در نزدیکی پاسگاه وهب ابتدای جاده ی منتهی به رشیدیه، حاصل کار امروز بود.

دوشنبه 23/2/81
     با توسل به حضرت امام رضا (ع) امروز هم یک شهید با پلاک 199-  .. 5 ej-jکشف شد .

17/4/81 
     امروز هم یک شهید با پلاک .. j2-2- 0 JB-B  در حوالی پاسگاه رشیدیه کشف شد.

7/5/81
     در حد فاصل جاده ی وهب به سمت صفریه ایران، پیکر دو شهید کشف شد، که یک شهید گمنام و یک شهید با پلاک .. j2 - 176cj-j  بود.

29/5/ 81 آماده باش نظامی در ارتش عراق 
     عراقی ها دو روز است که در پشت قف حاضر نشده و کار را تعطیل کرده اند. امروز مقدم عثمان و ابوحسین با چند نفر سرباز محافظ، به پشت میله مرز آمدند و خبر دادند که در روزهای آینده نمی توانند در محل کار حضور پیدا کنند. علّت را که پرسیدیم، آن ها به دروغ گرمای شدید منطقه را، علّت تعطیلی عنوان و توجیه کردند. البتّه ما می دانستیم که آن ها در حال مانور و آموزش هستند.
     عراقی ها بعد از این که از اوایل شهریور، چند روزی کار را ادامه دادند، در روزهای یازده و دوازده شهریور ماه مجدداً کار را تعطیل کردند. آن ها بهانه کردند که باید بیل ها به سمت رشیدیه جابه جا شوند.

16/6/81  انسان ها با همدیگر فرق دارند
     در همین روز هنگامی که بچه ها مشغول کار و فعالیّت بودند، یک افسر استخباراتی عراق با درجه ی سرهنگ (مقدم ) به نام علی نجیم عبدالله مرا مورد سوال قرار داد که شما چرا خودتان را زحمت می دهید؟ زمان را تلف می کنید و دستگاه ها را به کار می اندازید تا شهدای تان را از این منطقه ببرید، چرا آن ها را در این مکان باقی نمی گذارید؟ مگر این ها نمرده اند، پس بگذارید در همین جا باشند؟ او بلافاصله به مقایسه ی ایران با کشور خودشان پرداخت و گفت: «در عراق محیطی وجود دارد که همه ی کشته هایشان ( به قول خودش شهدایشان ) در آن جا دفن شده اند». او گفت: «حتی کشته های زمان جنگ انگلیس که حدود هشتاد سال پیش بوده است، در این مکان دفن شده اند». در ادامه ی اراجیفش گفت: «در کشورهایی مثل فرانسه ، آلمان و انگلیس هم این رسم حاکم است و کشته هایشان در همان مناطق باقی مانده اند و به دنبال جمع‌آوری آن ها نیستند».
     من که در حین اظهارات احمقانه ی این افسر بی ایمان، خود را آماده ی یک پاسخ دندان شکن می کردم، بلافاصله بعد از ذکر نام کشورهای خارجی به این فکر افتادم که جوابی بدهم که مقتدرانه باشد و از طرفی به خاطر حضورمان در کشور عراق به صورت دیپلماسی جوابی محکم به این افسر ارشد عراقی بدهم. بنابراین  به او گفتم که:«انسان ها با همدیگر فرق دارند». پرسید:«چگونه»؟ گفتم: «آیا پیکر یک مسلمان با غیر مسلمان مساوی است»؟ و ادامه دادم که: «آن ها را که نام می برید غیرمسلمان هستند و جسد آن ها هیچ خیرو برکتی ندارد. افسر عراقی سکوت کرد و با صورتی خجالت زده، محل را ترک کرد.

مذاکره با عراقی ها در شهر دزفول 
     روز 25/6/81 یکی از روزهای مبادله در برون‌مرزی فکّه بود؛ طبق برنامه ریزی، قرار بر این بود تا سردار باقرزاده با هلی‌کوپتر ساعت نه صبح همین روز از اهواز به فکّه بیایند و هیئت عراقی را با هلی کوپتر به شهر دزفول جهت مذاکره، ببرند. برادر حسین عشقی که مسئولیت مقرّ فکّه را عهده دار بود، هم چنان با بی سیم در خصوص نحوه ی ورود سردار در تماس بود. البته تنها وسیله ی ارتباطی آن زمان بی سیم بود. که پس از تماس با مقرّ تفحّص لشکر 27 در مقتل شهید آوینی با مقرّ اهواز به صورت واسطه، ارتباط برقرار می گردید. ساعت حدود نه صبح بود، که اطّلاع دادند امکان حضور سردار مقدور نیست و مهمانان عراقی را از طریق زمین به دزفول بیاورید. هیئت عراقی به سرپرستی حسن‌الدوری و تعدادی از فرماندهان لشکر و تیپ و مقدم عثمان در پشت میله مرزی در کنار ماشین های مدل بالای خود منتظر بودند تا با هلی کوپتر به دزفول برده شوند. ما هم دست پاچه شده بودیم که به عراقی ها چه بگوییم، جلو رفتیم و با آن ها احوالپرسی کردیم. اولین سؤال حسن الدوری علّت عدم حضور سردار باقرزاده که حسن الدوری او را سید میرفیصل خطاب می کرد، بود. که ما در پاسخ گفتیم که به علّتِ نا مناسب بودنِ هوا امکان پرواز نبوده است. به وجود آمدن این شرایط، نتایج مثبتی به دنبال داشت؛ زیرا با این کار هیئت بلند پایه ی رژیم بعثی، تحقیر و تضعیف می شدند و به دنبال آن از مخالفت و محدودیت های آن ها در زمینه روند تبادل پیکر مطهّر شهدا، کاسته      می شد. در نهایت حسن الدوری رو به ما کرد و گفت: «وسیله نقلیه چه دارید»؟ ما هم تعداد چند آمبولانس سفید و خاکی رنگ خود را، که از دوران جنگ تحمیلی به ما ارث رسیده بودند، و گاهی وسیله ی سواری ما بوده، گاهی وسیله حمل مجروح و یا جسد و گاهی هم گازوئیل و روغن بیل ها را با آن ها جابجا می کردیم، به آن ها نشان دادیم. اما حسن الدوری با خشم و ناراحتی، بعد از مشورت با بعضی از همراهانش گفت که:  «اجازه بدهید تا با ماشین های خودمان به داخل خاک ایران بیاییم». ما هم قبول کردیم. بنابراین عراقی ها با وسایل نقلیه خود و ما هم با چند آمبولانس، حرکت کردیم وآن ها را از طریق جاده ی مرزی فکّه به سمت چنانه و شهر شوش و از شوش از جاده ی بین شوش و دزفول (جاده ی شهرک سلمان فارسی) به محل مذاکره - که یک مجتمع فرهنگی و تفریحی متعلق به وزارت نیرو واقع در روبه روی پایگاه چهارم شکاری نیروی هوائی «دزفول» بود-   انتقال دادیم. بد نیست بدانید جاده ی مرزی فکّه در اثر شرایط جنگ و پس از آن کاملاً خسارت دیده و دارای چاله چوله ها و دست اندازهای بسیار و جاده ای شنی است. در سالن مذاکره، جلسه ی مذاکره آغاز شد و بحث و گفت و گو پیرامون موضوعات مختلف از جمله شرایط کار و تبادل پیکر شهدا و کشته های عراقی و عدم ورود وسایل عکسبرداری و فیلم برداری به داخل عراق توسط گروه های تفحّص انجام شد. عراقی ها در این مذاکره سعی داشتند، خود را با ژستی سیاسی با قیافه‌هایی جدی، ظاهر نمایند و وانمود کنند که گویا به زودی جنگی خانمان سوز بر آن ها حاکم نمی شود. مذاکرات به پایان رسید و مشغول صرف ناهار شدند. از سردار درخواست شد تا از مناطق دیدنی شهر «دزفول» بازدید نمایند، که سردار باقرزاده خواسته های آن ها را اجابت نکرده و به آن ها پاسخ منفی دادند و به عناصر پلیس و راهنمایی و رانندگی، دستور دادند که عراقی ها را برخلاف میلشان، از مسیری که وارد شهر نشوند عبور دهند. این دستور به همه افراد سرنشین خودروها واصل نشد و در نتیجه تنها چند خودرو از جمله خودروی  حامل سردار و حسن الدوری، در مسیر حاشیه ی پارک وزارت نیرو با عبور از پل شناور دزفول، به حرکت ادامه می دهند. ولی سایر خودروها به علّت خراب شدن ماشین پلیس و ایجاد وقفه و فاصله بین خودروها، بعد از خروج از دژبانی پارک مسیر را اشتباهاً، از اتوبان «اندیمشک ـ دزفول» به شهر «دزفول» حرکت می کنند. در میان این کاروان سرگردان، تعداد سه ماشین حامل سه نفر از میهمانان عراقی بود. من که راننده ی اولین ماشین بودم، هم چنان راه را ادامه می دادم. اما هیچ گاه به سایر خودروها ملحق نمی‌شدیم. تا اولین میدان شهر دزفول آن ها را بردیم و ماشین عراقی ها هم چنان پشت سر ما می آمدند. حدود ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا هم گرم و عبور و مرور در خیابان بسیار کم، شاید اگر در اوقات دیگری از روز بود پلیس به سه خودرو عراقی مشکوک می شد به هر طریق تصمیم به برگشت از مسیر و آمدن به محل اقامت خود ( پارک وزارت نیرو ) گرفتیم. عراقی ها هم پشت سر ما به حرکت درآمدند. یکی از خودروهای حامل میهمانان عراقی توقف کرد و از من سؤال کرد ما را کجا می برید و پرسید حسن الدوری و سایر اعضا هیئت کجا هستند؟ من به او اشاره کردم که پشت سر ما بیایید. و آن ها را به محل پارک آوردیم و از دژبان سؤال کردیم که هیئت، هنگام خروج، از کدام مسیر رفته اند. او مسیر غربی را به ما نشان داد و گفت: «شما به اشتباه مسیر شرقی را رفته اید». خلاصه، راه را ادامه دادیم. از آن طرف هم سردار باقرزاده و همراهان پس از طی طریقی متوجّه شدند، که تعدادی از خودروها نیامده اند. آن ها هم متوقف شدند. حاج محمود توکلی برای جویا شدن موضوع بر می گشت، که در طول مسیر همدیگر را یافتیم و علّت تأخیر را ذکر کردیم. در نهایت هیئت عراقی پس از عبور از شهر شوش و پل کرخه و جاده متروکه مرزی فکّه از مرز ایران خارج شدند تا خود را برای برنامه تبادل روز بعد یعنی 26/6/81 آماده کنند.

26/06/1381 سومین مبادله شهدا 
     روز 26/6/81 در برون‌مرزی فکّه، به روش همیشگی با انجام تشریفات و دعوت از مقامات کشوری و لشکری و مردم و خانواده های معظم شهدا، مراسم تبادل پیکر هشتاد و هشت تن از شهدا با سی کشته عراقی، برگزار گردید. عراقی ها هم با دعوت از سران قبایل و عشایر و عناصر نظامی و سیاسی خود در مقابل مرز تجمع کرده بودند و تعدادی از افراد با نفوذ آن ها بر روی صندلی و مبل نشسته بودند و سایر مردم عادی برخلاف مردم ایران که بر روی صندلی نشسته بودند، به صورت ایستاده، مشغول رجز خوانی در حمایت از سر کرده ی رژیم بعثی بودند. تشریفات مراسم به عهده تیپ سوم ولیعصر (عج) دزفول بود و برای آوردن شهدا، به همراه سردار به پشت میله های مرزی و محل استقرار عراقی ها رفتیم. با ورود سردار به جایگاه، تمام مسئولین و سران عشایر عراقی که بر روی صندلی نشسته بودند، به احترام سردار قیام و ابراز احساسات می کردند. این در حالی است که هیئت عراقی به سرپرستی حسن‌الدوری از ترس خانواده ی معظم شهدا، در میان تدابیر شدید امنیتی، وارد خاک کشورمان می شدند.
     در این تبادل، هم کارهای فرهنگی لازم انجام شد و اعضای هیئتی مذهبی و جوان از دزفول، با طبل و عزاداری و دود کردن اسپند، شهدا را با ذکر صلوات، بر سر دوش گروه تشریفات قرار دادند و به داخل منتقل نمودند. پس از ورود کامل شهدا سربازان عراقی برای حمل کشته های خود وارد شدند و در کمال شرمندگی،  جسدهای خود را انتقال دادند. در مراسم تبادل و مذاکره با هیئت بعثی عراق، اقتدار و حقانیت نظام اسلامی عیان می شد. زیرا عراقی هایی که در منطقه با ما کار می کردند. بعضاً به صورت مخفی اعتراف به حقانیت شهدا و ملّت ایران می کردند. وقتی که هیئت ایرانی وارد خاک عراق می‌شد، عراقی ها بلافاصله صندلی های خود را به هیئت ایرانی می دادند. مدعوین عراقی به صورت ایستاده، نظاره‌گر بودند. وقتی هیئت عراقی وارد خاک کشورمان می شدند. مجالی برای ارتباط و تماس با مردم ایران نداشتند و این روابط عاطفی وجود نداشت. همیشه رسم بر این است که ابتدا پیکر شهدا با احترام وارد شود و بعد جسدهای عراقی انتقال پیدا کند.
     عزت و آبروی شهدا به حدی بود، که بعثی‌ها را مجبور کرده بود، که در داخل خاک خودشان هم شاهد تفاوت شهدا، با اجساد مزدوران ارتش بعثی باشند.

روز 27/6/81 ناسپاسی عثمان
     این روز که مصادف با تولد حضرت امام جواد (ع) بود، اولین روز ورود بچه ها به برون مرزی پس از مبادله بود. با توجه به این که در مبادله ی روز گذشته، عراقی ها در شهر دزفول میهمان ما بودند و مُقدم عثمان هم جزو دعوت شدگان بود و این عنصر بعثی در طول مأموریت، همواره با مزاحمت ها و بهانه گیری های مختلف باعث کندی کار می گردید، بچه های گروه ها موضوع را به سردار منتقل کردند و از او خواستند تا چاره اندیشی نمایند. لذا سردار با تدبیری خاص از همکاری عثمان در طول مأموریت، قدردانی ظاهری کرد.
سردار باقرزاده بعدها هدف از این کار را چنین توصیف نمود: «هدف من بر این اساس استوار بود که اگر من از عثمان تعریف زیادی کنم عراقی ها به جرم همکاری زیاد او با ایرانی ها به او شک می کنند. لذا در صدد بر می آیند تا او را عوض کنند یا حداقل  کمی اذیتش کنند. بلکه ما از شرش راحت شویم . درحقیقت من به دنبال آن بودم که او را مسئله دار کنم، ولی در کوتاه مدت برعکس جواب داد. اما با تکرار این تقدیرها بالاخره اثرش ظاهر شد. »
بر این اساس احساس ما این بود که امروز تعامل عراقی ها با ما شکل دیگری به خود می گیرد و روابط کاری نزدیک تر می شود. امّا برخلاف تصوّر ما و با وجود همه ی احترام و تعارفات در محل میله مرزی، با تعدادی نیروی جدید به نام های عمر، ابوشهاب و ابوحیدر و حدود ده سرباز جدید و شخص عثمان که با حالتی بسیار خشن در رأس آن ها قرار داشت، مواجه شدیم. عثمان به عمر که او را ابومصطفی خطاب می کرد، دستور داد تا تمام سه دستگاه آمبولانس های ما را بازدید کنند. آن ها هم اجرای دستور کردند و تمام صندلی های جلو و عقب را بازدید کردند. و در نهایت گفتند که کاپوت ماشین ها را بالا بزنیم. ما هر چه علت را جویا می شدیم، عثمان در پاسخ می گفت که: «لازم است که خودروها بازدید شوند» و در ادامه تذکّر داد که «فاصله گرفتن بچه ها از بیل های مکانیکی و نیز مکالمات بی سیمی ممنوع است مگر در شرایطی که اتفاقی بوجود بیاید». همه از نحوه ی رفتار عثمان و نیروهای عراقی که روز گذشته میهمان ما بودند، تعجب کردیم. هر چند که با عادات و رفتارهای ناشایست و دوگانه ی بعثی ها در طول دو سال کار برون‌مرزی، کاملاً آشنا بودیم و میزان تحمل مان به خاطر شهدا بالا رفته بود. بنابراین بر خودروهای خود سوار شدیم و هر کدام از افسران جدید عراقی نیز بدون این که با ما کلامی صحبت کنند، ما را همراهی کردند. سکوت عجیبی بر بچه ها که اول صبح با این گونه حرکات عراقی ها آزرده شده بودند، حاکم بود. به محل استقرار بیل ها رسیدیم. بلافاصله از خودروها پیاده شدیم. اما رفتار عراقی ها ما را نگران کرده بود و شاید انگیزه و شوق کار در وجودمان کم شده بود. هنوز برخی از بچه ها مشغول آماده کردن خود برای عزیمت تا کنار بیل ها و برخی هم مشغول دعا و خواندن دو رکعت نماز که بعضی مقیّد به خواندن آن در هنگام ورود به محل کار بودند. که ناگاه یکی از برادران گروه، در جلوی پاکت یکی از بیل ها که هنوز روشن نشده بود، پوتین یک شهید را می بیند. او که یک معلم اعزامی به گروه بود و سابقه ی کمی در کار تفحّص داشت و دیدن شهید برای اولین بار خیلی برایش هیجان آور بود با صدای بلند و ذکر صلوات همه ی بچه ها را متّوجه خود کرد. در بررسی مشخص شد که راننده ی آن بیل در روزی که بیل را خاموش کرده بود،  آخرین پاکت به بدن یک شهید برخورد کرده و او که متوجه نشده بود و گویا مشیت الهی بر این بود که این شهید بماند تا اولاً در روز ولادت حضرت امام جواد (ع) به عنوان عیدی به دست بچه ها برسد و ثانیاً فضای روانی حاکم بر روحیه ی بچه ها، به خاطر برخورد امروز صبح نیروهای عراقی، تغییر کند. و نیروهای تفحّص با روحیه ی جدیدی بدون اعتنا به محدودیت و ممانعت عراقی‌ها کار را آغاز کنند. و همه در گرد شهید جمع شدند و عراقی ها از دور با شرمندگی شاهد قضیه بودند و جرئت جلو آمدن را نداشتند بیل را روشن کردیم و با دقّت کاوش برای جمع کردن پیکر این شهید ادامه دادیم. بر روی پیکر شهید یک صندوق مهمات جاسازی شده بود. صندوق را کنار زدیم و به جستجوی پلاک شهید پرداختیم، که الحمدا...  پلاک او نیز پیدا شد و صلوات مجدّد بچه ها در دشت وهب طنین انداز شد. بعد از کشف پیکر شهید، عراقی ها با شرمساری، کم کم قصد ایجاد ارتباط با ما را داشتند. چون از یک طرف نحوه ی برخورد ما و دیدن شهید آن ها را خجل کرده بود و از طرفی گرسنگی و تشنگی بر آن ها چیره می شد و از این که درخواست نان و آب کنند، احساس حقارت می کردند. بالاخره سراغ نان و غذا را گرفتند، که ما هم مقداری نان خشک را در داخل یک کارتن به همراه یک کیلو قند حبه به آن ها دادیم. آن ها قندها را به عنوان تنقلات و شیرینی می خوردند و دم نمی زدند. تا اینکه بالاخره عمر لب به سخن گشود و مقصر برخورد اول صبح را فرمانده ارشدشان یعنی عثمان معرفی کرد.

مذاکره در بصره 7/8/81
     بعد از مذاکرات مختلف در شهرهای ایران و عراق، این بار نوبت به عراقی ها رسید تا محل برگزاری جلسات هماهنگی برای کار تفحّص در نقاط برون‌مرزی در شهر بصره، انجام گیرد. ساعت نه و نیم صبح روز 7/8/81  هیئتی دوازده نفره به سرپرستی سردار باقرزاده به محل دروازه ی شلمچه ی عراق جهت عزیمت به بصره وارد شدند. قبل از ورود ما حدود بیست دستگاه اتومبیل تشریفاتی به وسیله ی عراقی ها در پاسگاه شلمچه ی عراق مستقر شده و تعدادی از مسئولین عراقی از جمله حسن الدوری در محل پاسگاه به استقبال آمده بودند. پس از احوالپرسی و خوش آمدگویی، سردار و حسن الدوری در یک ماشین سوار شده و هر کدام از ما در یکی از ماشین های عراقی سوار شدیم و در هر کدام از این ماشین ها یک نفر افسر عالی عراقی نیز به عنوان میزبان، حضور داشت. از شلمچه ی عراق، به حرکت درآمدیم. در ماشین ما یک افسر نظامی با درجه ی عمید -که معادل سرتیپی در ایران است- نشسته بود. این افسر بعثی بسیار چاق بود و تقریباً جزو افسران عالی در آن محور بود. به طوری که وقتی از داخل شهرهای «تنومه» و «بصره» عبور می کردیم، با اشاره، وسایط نقلیه ی سطح خیابان را متوقف می کرد، تا کاروان ایرانی عبور نمایند. سایر افراد همراهش از ایشان دستور می گرفتند و در برخی کارها با او مشورت می کردند. این افسر عراقی موج رادیو ی ماشین را که با زبان عربی بود به رادیوی کشورمان که یادم می آید، شبکه ی جوان بود، تغییر داد. در مسیر «شلمچه» تا «تنومه» نیروهای زیادی از ارتش عراق، در طول مسیر جاده مستقر شده بودند. ضمن این که به صورت عمده نیز نیروهایی با بر پا کردن چادر، استقرار یافته بودند. و احتمالاً این کار در راستای تهدیدات امریکا علیه این کشور بود.  وارد شهر بصره شدیم و ما را به هتل شرایتون که بزرگترین هتل این شهر بود، هدایت کردند. ابتدا در جایگاه مذاکره قرار گرفتیم و جلسه با صحبت های حسن الدوری همراه با تعارفات و تشریفات خاص دیپلماتیک، آغاز شد. و محور موضوعی جلسه، ادامه ی فعالیت تفحّص، در خاک عراق بود؛ زیرا عراقی ها به دنبال تهدیدات جدی امریکا و بروز جنگ در این کشور، بسیار تردید داشتند و علاقه مند بودند که در این شرایط سیاسی، کشور جمهوری اسلامی کار تفحّص را در مرزهای عراق تعطیل نکند؛ زیرا عراقی ها می دانستند که این امر موجب تضعیف روحیه ی نیروهایشان می گردد. جلسه تا هنگام اذان ظهر ادامه پیدا کرد و به پیشنهاد سردار باقرزاده مذاکره به خاطر اقامه ی نماز خاتمه پیدا کرد. در محل هتل، هیچ گونه امکاناتی برای برپایی نماز وجود نداشت. عراقی ها مجبور شدند تا ما را به مسجد امام علی (ع) - که در کنار قبر طلحه و زبیر قرار داشت به سبک بسیار زیبایی و به شکل یک سفینه (کشتی) احداث شده بود-  ببرند. خادم این مسجد بنای قدیم آن را به ایرانی ها نسبت می داد و خبرنگاران مرکز صدا و سیمای آبادان که ما را همراهی می کردند، گزارشهایی را در این مکان تهیّه کردند. از جمله با سردار و تک تک اعضای هیئت مصاحبه کردند و احساس هر کدام از بچّه ها را در مسجد امام علی (ع) جویا شدند. در پاسخ به این سؤال بنده هم عنوان کردم که: «ما در همه جا و به خصوص الان و در این مکان به یاد مظلومیّت مولی علی (ع) می‌افتیم. این همان مکانی است که روزگاری حضرت علی (ع) که مظهر حق بود، با خوارج و افراد منحرف درگیر شده است». گفتم: «‌ای کاش که این مسجد در مملکت اسلامی ما بود تا با استقبال بیشتری مواجه می‌گردید.» پس از برگزاری نماز، از آنجا به یک رستوران در شهر بصره که به مجتمع فرهنگی یا به قول عراقی ها (مرکز ثقافی) معروف بود، رفتیم و ناهار را در آنجا صرف کردیم. این مجتمع فرهنگی که به شکل یک نهنگ بزرگ احداث شده بود، در کنارش یک باغ وحش قرار داشت. در میان این باغ وحش تعداد چند آهو وجود داشت، که به آرامی در محوطه ی رستوران حرکت می کردند. در تمام ورودی ها و خروجی های رستوران و محوطه ی بیرون و خیابان های اطراف، تعداد زیادی نیروی نظامی و پلیس مستقر بودند. پس از صرف ناهار، کاروان خودروهای هیئت ایرانی که عراقیها و از جمله حسن الدوری آن را بدرقه رسمی می کردند، به سوی خاک ایران و پاسگاه شلمچه ی ایران به حرکت درآمد. در دروازه پاسگاه شلمچه با خداحافظی خاک عراق را ترک کردیم و قرار بر این شد که روز بعد یعنی 8/8/81 کار مبادله پیکرها بصورت برنامه ای خاص و با حضور مردم و مسئولین خرمشهر، انجام بگیردکه این کار به روال معمول ودر فضایی بسیار معنوی مانند دیگر مبادلات، انجام گرفت.

مذاکره در کوت  9/10/81 
     در سلسله برنامه های مذاکرات هیئت های ایرانی و عراقی، پس از یک روز تأخیر، بالاخره ساعت ده صبح هیئت عراقی به سرپرستی حسن الدوری در مرز بهرام آباد مهران، به استقبال هیئت ایرانی آمدند، تا ما را جهت مذاکره به شهر کوت ببرند. سردار باقرزاده این بار تعدادی از فرماندهان سپاه ایلام را؛ از جمله سردار کاکی - که فرمانده تیپ حضرت امیرالمؤمنین(ع) ایلام بود - برای این مذاکره دعوت نمودند. از مسیر پاسگاه عرفه با خودروهای عراقی و با عبور از شهر بدره بسوی شهر کوت رفتیم. بدره شهری کوچک و خیلی کثیف و غیر بهداشتی بود. و آثار جنگ و ویرانی ها در آن هنوز پیدا بود. این بار هم تعداد زیادی از نیروهای ارتش عراق، در مسیر جاده به احترام عبور هیئت ایرانی مستقر شده بودند. سردار باقرزاده براساس تجربیات سفرهای قبلی و اعتراض برخی از برادران، مبنی بر این که عراقی ها در ماشین هایشان از ترانه با صدای خوانندگان زن استفاده می کنند، دستور دادند، تا هر کدام از بچه ها یک نوار قرآن به همراه داشته باشند تا هنگام استفاده ی عراقی ها به آن ها داده شود، تا از صوت قرآن استفاده شود. در ماشینی که من بودم، برادر محمد میراضی هم که کار فیلم برداری مذاکره را انجام می داد، حضور داشت، وارد شهر کوت شدیم ما را به هتلی به نام " فندق کوت سیاحی" بردند. و در سالن مذاکره بحث و گفت و گو آغاز شد. طبق معمول، همزمان با اذان ظهر سردار تقاضای برگزاری نماز و تعطیل کردن جلسه را کردند و همگی برای وضو آماده شدیم. این بار نماز را در داخل همان هتل اما در اتاق هایی که در آن ها تخت وجود داشت خواندیم؛ زیرا در آن هتل نمازخانه وجود نداشت. پیدا کردن مهر هم بسیار سخت بود و بعضی از بچّه ها که مهر داشتند با مهرهای خود به نماز ایستادند. عراقی ها منتظر بودند که نماز خواندن ما تمام شود و مذاکره بعد از نماز ادامه پیدا کرد. در این مذاکره سردار درخواست کرد تا پرچم نصب شده بر ضریح حضرت امام حسین (ع)، تحویل وی شود و آن ها هم قبول کردند و یک هفته مهلت خواستند. هم چنین حسن الدوری عنوان کرد که: تعدادی شهید، در فاو کشف کرده اند. اما تحویل دادن آن ها مستلزم تحویل 100 کشته ی عراقی است. اگرچه عراقی ها اصراری به پیدا شدن کشته های خود نداشتند اما با این کار و در شرایط سیاسی آن زمان که تحت فشار شدید آمریکا بودند و پی در پی به حمله نظامی آمریکا تهدید می شدند، می خواستند توجه ملّت عراق به مفقودین آن ها، که تا آن زمان هیچ ارزشی برایشان قائل نبودند، جلب کنند. سردار هم بخاطر ورود شهدا به میهن به گروه تفحّص لشکر 14 در شرهانی تأکید کرد، که ظرف یک هفته تعداد 100 کشته ی عراقی کشف نمایند. و البته این کار بعداً در مهلت تعیین شده انجام شد. پس از مذاکره، برای صرف ناهار به سالن غذاخوری هتل رفتیم و بعد از ناهار برای بازگشت، به سمت مرز ایران و عراق به حرکت درآمدیم. یک افسر عراقی با هیکلی بسیار بزرگ در صندلی جلوی ماشین نشسته بود و من و برادر میراضی پشت سر او در صندلی های پشت نشسته بودیم و قرار بر این بود، که بعد از خروج از شهر در طول مسیر فیلم برداری نماییم. اما افسر عراقی دایم به عقب بر می گشت و به ما تذکر می داد که: فیلم برداری ممنوع است. دوربین فیلم برداری از نوع سه هزار و از دوربین های قدیمی بود. و برای روشن کردن آن باید، دکمه ای را - که چراغی روشن را نشان می داد- به عقب و جلو می بردیم. چند بار افسر عراقی میراضی را در حال روشن کردن دوربین دید و با عصبانیت، دستور خاموشی آن را داد، و بعد کاملاً حساس شد و دیگر هیچ گاه به جلو نگاه نمی کرد. چون من کاملاً پشت سر او قرار گرفته بودم، موقعیت خوبی بود که او قادر نباشد سر و گردن خود را به آن سمت برگرداند. لذا من با یک برخورد صوری، دوربین را از دست میراضی گرفتم و گفتم: «دیگر بس است نمی خواهد فیلم برداری کنیم». اما بلافاصله در حین انتقال دوربین از دست میراضی، آن را روشن کردم و روی پایم گذاشتم. و بدون این که از پنجره‌ای که دوربین به طرف آن بود، نگاه کنم، با اشاره ی دست، صحنه های پشت پنجره ی کنار میراضی را که در مسیر خلاف فیلم برداری قرار داشت، نشان دادم و با او صحبت کردم. و بعد به مسیر بسیار دور اشاره کردم و به میراضی گفتم که: در مسیر فیلم برداری نگاه نکنیم و از پنجره دیگر نگاه می کردیم. به طوری که گویا همه ی حواسمان به آن قسمت بود. افسر عراقی هم آرام شد. غافل از این که دوربین روشن بود و فیلم برداری ادامه داشت. اما چون قادر به تنظیم شعاع دید دوربین نبودم، بعد از این که به مهران آمدیم و در مهمان سرای سپاه این شهر فیلم را بازدید کردیم، متوجه شدیم که از پای خود و دستگیره درب خودرو، بیشتر از صحنه های بیرونی فیلم، گرفته ایم.

16/12/81  آخرین مذاکره عراقی ها در شلمچه
     شمارش معکوس برای حمله ی آمریکا به عراق همچنان ادامه داشت و حمله تقریباً قطعی شده بود. سردار باقرزاده سیزده روز قبل از شروع جنگ برای مذاکره در شلمچه درخواست کرده بود و ما هم طبق معمول به دروازه ی پاسگاه شلمچه رفتیم تا هیئت عراقی وارد شوند و آن ها را در یک کانیکس پیش ساخته که میز و صندلی در آن برای مذاکره قرار داده بودند، هدایت کنیم. هیئت عراقی وارد شد. اما این بار تنها سه نفر بودند که یک نفر آن ها حسن الدوری - برخلاف تمام روزها، در آن شرایط بحرانی لباس شخصی به تن داشت - و فردی به نام محمود که همیشه او را همراهی می کرد - او نیز لباس شخصی به تن داشت - و یک نفر که احتمالاً محافظ یا دژبان همراه او بود. لباس های نظامی لجنی پوشیده بود. مذاکره در همان کانیکس آغاز شد و در ابتدای جلسه سردار به آن ها گفت: هدف از تشکیل این جلسه این است که به علت قریب الوقوع بودن جنگ به نیروهای تفحّص اعلام می کنیم به همراه تمام ادوات مهندسی خود، خاک عراق را ترک نمایند. حسن الدوری با اصرار و التماس از سردار درخواست می کرد، که این کار را نکنید، زیرا این کار موجب سوء استفاده دشمنان دو کشور می شود. حسن الدوری بیان می کرد به هیچ وجه جنگ عملی نخواهد شد و اگر جنگی هم حاکم شود همه ی مردم عراق آماده دفاع هستند. خلاصه این که سردار بدون توجه به خواست حسن الدوری از پشت بی سیم در میان جلسه به نیروهای تفحّص در مرز شلمچه ی عراق اعلام کرد که به عقب برگردند. طولی نکشید که در حین جلسه، بچه ها تماس گرفتند و خبر از پیدا شدن پیکر یک شهید در هنگام به عقب برگشتنِ بیل ها دادند. این هم موجب خوشحالی گردید. حسن الدوری که به شدّت تقاضای ادامه ی فعالیّت ها را داشت، کم کم مأیوس می شد و مصّرانه هرگونه جنگ در عراق را غیر قابل تصور توصیف می کرد و نهایتاً پیشنهاد کرد تا جلسه به طور خصوصی و تنها بین او و سردار برگزار شود. دو نفر همراهانِ حسن الدوری و ما هشت نفر از جلسه خارج شدیم و جلسه بین سردار و حسن الدوری و یک نفر مترجم ادامه پیدا کرد.  
      ساعتی بعد، پس از اینکه حسن الدوری خاک کشورمان را ترک کرد، سردار، فرماندهان گروه ها را، به ادامه جلسه دعوت کرد و در این جلسه سردار مذاکره ی خصوصی بین خود و حسن الدوری را چنین بیان کرد:  «سرلشکر عراقی شروع جنگ قریب الوقوع آمریکا علیه عراق را، کاملاً تأئید کرده است» و بیان داشته که به خاطر حضور همراهانم جرئت تأیید اظهارات شما را نداشته و لجاجت کرده ام. سردار هم با توجه به این شرایط و جلوگیری از آسیب رسیدن به بچه های تفحّص و یا ادوات مستقر در عراق دستور بازگشت از خاک عراق و استقرار بیل ها در مقرهای تفحص را صادر کرد. ایشان هم چنین برآمادگی هرچه بیشتر نیروها در بحران عراق، تأکید و همه را مکلّف به همکاری با نیروهای مرز از جمله کمک در زمینه ی تجهیز اردوگاه آوارگان عراقی نمودند.

29/12/81 ـ شروع جنگ آمریکا علیه عراق 
     حدود سیزده روز قبل از آغاز رسمی جنگ آمریکا علیه عراق و به دنبال تصمیم گیری سردار در مذاکره ی 16/12/81 تمام ادوات مهندسی گروه- های تفحّص، از خاک عراق خارج شد و نیروهای تفحّص در مقرهای خود، در نوار مرزی منتظر دستورات بعدی بودند. نیمه شب 29/12/81 صدای غُرّش هواپیما و بمباران و موشک باران شهرها و تأسیسات اماکن عراق، کاملاً به گوش می رسید. همچنین در همان شب و روزهای بعد پرواز هواپیماها، با چشم دیده می شد.کشور عراق و رژیم بعثی در کمتر از سی روز در هم پاشید و آوارگان عراقی از مرزهای فکه و شرهانی برای نجات از این مهلکه خود را به مرز ایران و عراق رساندند تا به آن ها اجازه ورود داده شود. بیشتر آوارگان عراقی را اعراب ایرانی تشکیل می داد، که در سال 59 و همزمان با شروع جنگ تحمیلی به کشور عراق رفته بودند. و هم اینک با ابراز ندامت، خواهان امان نامه و ورود به خاک کشورمان بودند بچه های تفحّص، از این فرصت هم بهره ی لازم را بردند، و از وجود بعضی از این افراد، که در ارتش عراق در دوران جنگ تحمیلی فعالیّت داشتند، در رابطه با محل دفن شهدا و اطّلاعاتی که در این زمینه داشتند، استفاده کرده و با همراه کردن بعضی از این افراد جهت راهنمایی، در مسیر جاده ها، پیکر مطهر شهدا را در محورهای عملیّاتی جمع آوری کردند. در طول این مدّت محدود که حدود سه ماه بود، پیکر بیش از یکصد و پنجاه شهید به دست آمد.

پیکر شهدا در بیمارستان «العماره» عراق
     فروردین 82 که تنها چند روز از فروپاشی رژیم بعثی گذشته بود، از طریق یکی از دوستان اطلاع حاصل کردیم که تعداد زیادی جنازه، در بیمارستان شهر عماره وجود داشته است که افراد مذهبی به خصوص امام جماعت یکی از مساجد عماره آن ها را به مسجد انتقال داده است و در آنجا نگه داری می کند. به اتفاق حاج محمود توکلی و حاج رضا علیجانی با فرد مذکور ملاقات کردیم و از وی خواستیم به لحاظ محدودیت های کاری، پیکر شهدا را به نحو ممکن به داخل کشورمان انتقال دهند. ایشان هم با پذیرش این خواسته با امام جماعت مسجد مذکور و یکی از سادات شهر عماره صحبت کرد و آن ها هم قبول کردند به وسیله ی کامیون تعداد هشتاد جسد را، که در داخل تابوت بودند تا سر مرز یعنی پاسگاه الصدام که در مقابل پاسگاه پیچ انگیزه بود، آوردند.
     حدود ساعت 30/18 دقیقه بود، که از طریق همان فرد اطلاع داده شد که اجساد در نوار مرز قرار دارند و آماده ی  بررسی و تحویل هستند. به محل مورد نظر رفتیم، نزدیک غروب بود و هوا کم کم تاریک می شد. وقتی وارد آن نقطه شدیم، امام جماعت مسجد که با نام مستعار «ابوزینب» او را خطاب می کردند، ما را به گرمی پذیرفت و جسدها را که در کامیون قرار داشت، به ما نشان داد. ما هم قبل از اینکه هوا تاریک شود، شروع به بازدید تابوت‌ها کردیم. اما هر تابوتی را باز می کردیم، اجساد عراقی ها را می‌یافتیم، که هر کدام از آن ها یک کارتکس و صورت جلسه ی ایرانی داشت که با جسد آن ها همراه بود. این جسدهای عراقی، در طول دوران تبادل پیکر مطهّر شهدا توسط گروه های تفحّص به آن ها تحویل شده بود؛ اما به دلایل نامعلومی به خانواده‌هایشان تحویل نشده بود. البته همان طوری که در مطالب قبلی اشاره گردید، گویا عراقی‌ها اجساد کشته‌های خود را تحویل خانواده‌هایشان نمی دادند، نمونه آن وجود این جسدها بود،که حتی برخی از آن ها، قریب به یک سال قبل از طریق مرز به عراقی ها تحویل شده بودند. در طول کار، تابوت‌های داخل کامیون یکی پس از دیگری بازدید می شد و همه ی آن ها اجساد عراقی بودند و کاملاً مأیوس شدیم و از اینکه ابوزینب و نیروهای دیگر به زحمت افتاده‌اند، نگران بودیم. در حال بازدید آخرین تابوت ها بودیم که ابوزینب ضبط خودرویش را که نوحه ی عربی پخش می کرد، خاموش کرد و برای اقامه ی نماز مغرب و عشا آماده شد.
     تعدادی از همراهانش و بچه های ما برای اقامه نماز جماعت پشت سر ایشان قرار گرفتند و من در همین فاصله آخرین تابوت را باز کردم. امّا از این تابوت بوی دیگری به مشام می رسید، پیکری آشنا، گویی که دستهایم به این پیکر آشنا بود. آری درست حدس زده بودم، این پیکر عزیز متعلق به شهید محمد حسین ... بود. این شهید بزرگوار از مجموع چهارده شهیدی بود که در آخرین روزهای فعالیّت در برون‌مرزی فکّه، جمع آوری شده بود و باید طبق مقررات کار در برون مرزی، پس از امضاء صورت جلسه تحویل عراقی ها می گردید تا پس از اینکه آمار شهدا به حدود 100 نفر برسد، بین دو کشور تبادل شوند. عین کارت صورت جلسه که به امضاء برادر حسین عشقی رسیده بود، همراه پیکر بود. به نماز جماعت ملحق شدم و بچه ها در بین دو نماز، سجده شکر را به جا آوردند. حال که یک شهید در میان آن همه اجساد بود، ابوزینب بیان کرد که: «تعداد قریب به پنجاه جسد دیگر در مسجد وجود دارد، بنابراین به من چگونگی شناخت اجساد ایرانی و عراقی را بگویید، تا بتوانم پیکر مطهّر شهدا را جدا کنم و در همین نقطه تحویل دهم». ما که براساس پیدا شدن شهید محمد حسین تصوّر کردیم که شاید تنها شهدایی که در دوران برون مرزی فکّه جمع کرده ایم، در میان آن پنجاه تابوت باقیمانده باشد، گفتیم که: «علاوه براین شهید تعداد سیزده شهید دیگر از زمان آخرین تبادل تا لحظه تعطیل شدن فعالیّت ما در برون مرزی، به عراقی ها تحویل داده ایم، و آن ها را طبق معمول در بیمارستان العماره تا هنگام تبادل بعدی نگهداری کرده اند. چنانچه برایتان مقدور باشد سیزده شهید دیگر ما را که دارای صورت جلسه رسمی با خط فارسی هستند، پیدا کرده و به داخل خاک ایران انتقال دهید. پس از این بحث و گفت و گوها و قدر دانی از ابوزینب و همراهانش که به خاطر شرایط امنیتی عراق مسلح بودند و پس از تحویل گرفتن شهید محمد حسین در تاریکی شب با همدیگر خدا حافظی کرده و به سوی مقّر خود در شرهانی حرکت نمودیم. چند روز از موضوع گذشت، اما ابوزینب به علت عدم تشخیص پیکرها از همدیگر نتوانسته بود که شهدا را انتقال دهد. تا این که فرد دیگری پنجاه تابوت باقیمانده را بـررسی کرد و آن ها را بـه مـا تحویل داد و مشخص شد، چهل و هشت پیکــر از ایـن تابوت‌هـا متعلق بـه شهدای گرانقدر است.
از مجموع این چهل و هشت شهید گرانقدر تعداد سیزده شهید دارای صورت جلسه ی رسمی بین ما و عراقی ها که در برون‌مرزی پس از تفحّص و جمع آوری تنظیم شده بود و سی و پنج شهید دیگر توسط خود عراقی ها در مناطق فاو و عماره کشف شده بود؛ در مجموع پیکر چهل و نه شهید گرانقدرکه از بیمارستان العماره به مسجد این شهر منتقل شده بودند، به دست آمد، الحمدُ لِلّه.   

پایان

1  2  3  4  5  6  7
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


 

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.