English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

آن سوی فکه/یادداشتهای تفحص برون مرزی

سه شنبه 8/8/80
     در این روز بود که بالاخره پس از روزها از فرصت استفاده کردیم و در غیاب رائد علی فرمانده ی پاسگاه وهب، جانشین او – نقیب (معادل درجه سروانی در مقررات نظامی کشورعزیز ما) محسن - را قانع کنیم تا شانه ی غربی جاده ی وهب به شیب را که شهدایمان در زیر تلّی از خاک پیدا بود مورد کاوش قرار دهیم. در این چند ماه عراقی ها، به هیچ وجه قبول نمی‌کردند که در شانه ی ‌جنوبی جادّه که جزو قرارداد نبود، کار تفحّص انجام دهیم. در حالی که در دو متری این فاصله، یعنی شانه ی شمالی جاده هیچ گونه ممنوعیتی وجود نداشت، البته همه ی افسران عراقی از مقدم عثمان ترس داشتند. ولی سرانجام سروان محسن این خطر را به جان خرید و در ساعتی از بعد از ظهر که نیروهای تفحّص و مأمورین عراقی سخت مشغول کار بودند، به من و حسین عشقی و ناجی عرب زبان و راننده لودر اجازه داد که بلافاصله تپه خاک را بشکافیم. اما از شانس بد سروان محسن با اولین تیغه لودر و پراکنده شدن پیکر مطهّر شهیدان، وقتی که با دقّت به جمع‌آوری شهدا پرداختیم، ناگهان خودرو سفید دو کابینه ي مقدم عثمان را در فاصله ی کمی از خود احساس کردیم. سروان محسن به سمت پاسگاه پا به فرار گذاشت و در حین فرار به ما التماس می کرد که محل را ترک کنیم. ما هم چنان کار خود را ادامه می دادیم. تا این که عثمان سررسید و با حرف های بسیار زشت و رکیک، به سمت ما حمله ور شد. سروان محسن قصد داشت خود را در این موضوع بی‌تقصیر جلوه دهد. البتّه به خاطر همکاری‌اش، ما هم موضوع را به عهده گرفتیم و او سریعاً به محل آمد و به اقدام ما اعتراض می کرد. عثمان هم با خشم، با بی‌کفایت خواندن افسر مذکور، وی را به تنبیه تهدید کرد؛ عثمان بی رحم دستور صادر کرد که پیکر شهدا را با خاک بپوشانیم و محل را ترک نماییم. هرچه به او اصرار کردیم، قبول نکرد و ما هم تا لحظه‌ای که او بربالای سرمان قرار داشت، مشغول شدیم. اما با رفتن او و با وجود تلاش سروان محسن برای جلوگیری از ادامه ی کار، بوسیله ی لودر در سه مرحله تمام تله ی خاک را به قسمت شمالی جاده منتقل کردیم. زیرا شمال جاده جزء قرارداد بود و حضور ما در قسمت شمالی جاده برعکس حاشیه ی جنوبی منعی نداشت. به همین خاطرانتقال تمام آن تپه خاک از جنوب جاده به شمال جاده، تنها راهی بود که می توانستیم پیکر شهدا را از چنگ بعثی ها درآوردیم. به خیمه‌گاه بچه ها رفتیم و تعدادی از بچه ها را جهت باز بینی خاکهای منتقل شده به همراه آوردیم و در لحظات باقی مانده به ساعت مقرر خروج، توانستیم تعداد دو پیکر شهید را که دارای مشخصات بودند را کشف نماییم. مشخصات شهدا بدین شرح است:
1ـ شهید محمد حسین ... با پلاک ..1ـ55 .
2ـ شهید مهدی ... با پلاک j-j169-2.. .
  
چهارشنبه 9/8/80 ـ اتحادیه الک
     روز بعد، بچه‌هایی که خاک را برای پیدا کردن پلاک ها الک می کردند و به مزاح نام آن ها را، «اتحادیه ی الک» گذاشته بودیم، به بررسی خاک‌های منتقل شده توسط لودر در شمال جاده، ادامه دادند و پیکر دو شهید دیگر را با این مشخصات کشف کردند:
1ـ شهید رحیمی که روی فانسقه‌اش درج شده بود .
2ـ شهید گمنام .
 
10/8/80 روز ولادت آقا امام زمان (عج)
     این روز یکی از روزهای به یاد ماندنی و روز ولادت آقا امام زمان(عج) است، برای بچه‌های تفحّص این گونه مناسبت‌ها بسیار دلپذیر بود و یقین داشتند که در این روز از آقا عیدی می گیرند. به روال معمول، ساعت هفت و نیم صبح به صورت اکیپ تفحّص، وارد خاک عراق شدیم و در ادامه ی مأموریت روز گذشته، کار را با روشن کردن بیل ها آغاز نمودیم. ساعت  نه صبح بود که من وحسین عشقی تصمیم گرفتیم تا رائدعلی، فرمانده پاسگاه وهب را که هر روز مدعی بود اطلاعات مهمّی در رابطه با یک گور دسته جمعی از زبان پدرش که به عنوان نیروی جیش‌الشعبی در عملیّات والفجر مقدماتی حضور داشته است. در دست دارد، پای کار ببریم و او در دوره ی مرخصی، آدرس‌هایی را که از پدرش کسب کرده بود، به خاطر داشت و به دور از چشم افسر بی رحم استخبارات؛ یعنی ستار قرار شد تا به اتفاق حسین عشقی و رائدعلی به وسیله آمبولانس به سوی پاسگاه رشیدیه، حرکت کنیم، تحت عنوان این که می خواهیم رائدعلی را به پاسگاه مربوطه اش برسانیم. یک سرباز عراقی نیز بعنوان محافظ ما را همراهی می کرد. امّا سرباز عراقی از سربازان ویژه نبود، بلکه با رائدعلی و ما، می‌توانست کنار بیاید. بنابراین به طرف محل مورد نظر حرکت کردیم. از جاده های متروکه و از میادین مین حد فاصل وهب و رشیدیه عبور می‌کردیم، و در نقاطی هم پیاده می‌شدیم و رائدعلی طبق آدرس، آن نقطه ی مورد نظر را جستجو می کرد. ما هم علاوه بر این سطح منطقه را به دقّت دید می زدیم که احیاناً شهدای دیگری را بیابیم. روز ولادت حضرت امام زمان (عج) بود و انتظار ما بیش از حد و مطمئن به پیدا کردن پیکر شهدا بودیم. امّا تا حدود ساعت یازده و نیم هیچ نتیجه‌ای حاصل نگردید و ناچار به برگشت شدیم. تا حدودی نگران بودیم و از این که نتوانستیم محل را پیدا کنیم، احساس ناراحتی می کردیم. با عربی گفتن های دست و پا شکسته، من دائم رائد را وادار به فکر کردن می کردم. اما رائد علی سر تکان می داد و ابراز بی‌اطلاعی می‌کرد. خلاصه مسیر را برگشتیم. امّا این ‌بار از رائد خواستیم که مسیر برگشت را، در اختیار ما بگذارد. قبول کرد و ما از جادّه ای دیگر مسیر را ادامه دادیم. هنوز کمتر از یک کیلومتر حرکت نکرده بودیم که ناگهان در کنار همان جاده، پیکر چهار شهید را که در کنار هم قرار گرفته بودند و استخوان ها و حتی لباس های آن ها را که کاملا ًهویدا بود یافتیم. بلافاصله پایین آمدیم و چهار پیکر شهید را که حتّی بدون بیل دستی هم قابل جمع‌آوری بودند داخل کیسه ی مخصوص، گذاشتیم البتّه از این شهدا، یک نفر فاقد پلاک و هویّت بود و برای پیدا کردن پلاک این شهید نیاز به زمان بود و ما باید ساعت دوازده ظهر به وسیله همین ماشین و با هماهنگی افسر استخباراتی به سوی خاک ایران می‌رفتیم و ناهار گروه را می‌آوردیم. اما پیدا کردن این شهیدان تا ساعت یک بعد از ظهر به طول انجامید. وقتی متوجه شدیم، تنها راه‌ حل این بود که رائد را به پاسگاه وهب برسانیم. امّا اگر به محل خیمه‌گاه بچه ها می رفتیم به یک ساعت دیگر زمان نیازمند بودیم، ناچار بدون هیچ گونه محافظ و نماینده‌ای از عراقی ها به خاک خودمان رفتیم و ناهار را حمل کردیم. بازگشت ما به خیمه گاه تا ساعت  دو و نیم به طول انجامید. قبل از ورود به خیمه گاه از پاسگاه وهب عبور کردیم در پاسگاه وهب، رائدعلی به سراغمان آمد و گفت: «بازرس آمده است و احتمال دارد از موضوع شهدای کشف شده، مطلّع شوند. بنابراین از شهدا چیزی نگویید». ما هم شهدا را در منطقه ای که فعالیّت ما مجاز بود، در گودالی پنهان کردیم و به نزد بچه ها رفتیم و با برخورد تند و خشمگین ستار مواجه شدیم. او را توجیه کردیم که خودرویمان در هنگام انتقال رائدعلی دچار نقص شده است. از این که چرا نیروی عراقی همراهی نکرده است، ناراحت بودند که دلیل آن را زمان طولانی و عدم امکان بازگشت توجیه کردیم. خلاصه پس از این که رائد را مقصر نمود از موضوع صرف نظر کرد. زیرا بیشتر نگران شکم گرسنه ی خود بود و منتظر پهن کردن سفره و خوردن غذا پس از صرف غذا، در غیاب نیروهای عراقی، بچه های خودمان را توجیه کردیم که موضوع چه بوده است و گفتیم که چهار شهید پیدا شده است؛ اما یکی از شهدا پلاک ندارد و نیاز به بازررسی و کاوش بیشتر دارد. به بچه‌ها گفتیم که تعداد دو نفر آن ها جهت پیدا کردن پلاک، به همراه ما بیاید و مابقی در ساعت سه و چهل و پنج دقیقه خود را به پاسگاه وهب برسانند و تا زمانی که ما به آن ها ملحق نشویم، از محل پاسگاه خارج نشوند. من و عشقی باید ترفند دیگری به خرج می دادیم و آن این که برویم و رائد را از پاسگاه بیاوریم. امّا برای دو نفری که باید برای پیدا کردن پلاک با خود می بردیم، توجیهی نداشتیم. ناگزیر شدیم به دو نفر بگوییم برای قضای حاجت به پشت خاکریز بروند و از آنجا سوار ماشین شوند، چون عراقی ها هنگام پخش شدن بچه ها روی بیل‌ها آماری در دست نداشتند. و خوشبختانه افسر همراه ما را ابوحسین تعیین کردند. ابوحسین با ما میانه ی خوبی داشت، چون از اقلام تدارکاتی ما، همیشه بهره‌مند بود و برایش دارو، شکر و آبلیمو می آوردیم. خلاصه موفّق شدیم تا به پاسگاه وهب برسیم و با رائد، خود را به مکان پیدا شدن شهدا رساندیم و تلاش زیادی برای پیدا کردن پلاک انجام گرفت، اما نتیجه ای حاصل نشد. قرار بود رأس ساعت سه و نیم خود را به وهب برسانیم، تا بچّه ها به همدیگر ملحق شوند. امّا با فشار نیروهای عراقی، کار قبل از موعد مقرّر، تعطیل     می شود و نیروهای عراقی و بچه ها زودتر از موعد، به پاسگاه وهب می آیند و می بینند که نه خبری از فرمانده پاسگاه است و نه خبری از حضور ما. لذا در همان جا افسر عراقی دستور حرکت به سوی ایران را  می دهد. امّا هرچه جلوتر می رود، متوجه می شود که از ما خبری نیست. البته ما هم در موعد مقرّر به پاسگاه وهب آمدیم و فکر می کردیم هنوز  بچه ها نیامده اند. اما ناگهان دژبان عراقی به رائدعلی خبر داد که نیروها از دژبانی عبور کرده اند. از موضوع تعجب کردیم. بلافاصله از چهار پیکر شهدا سه پیکر از آن ها را که دارای پلاک بود، برداشته و شهید دیگر را تا حصول نتیجه قطعی از پلاک، باقی گذاشتیم و به سرعت به سمت خاک کشورمان راه را ادامه دادیم. ناگهان متوجه شدیم که بچه‌ها و نیروهای عراقی در حال بازگشت به طرف ما هستند. در کنار هم ایستادیم، امّا ناگهان ستار افسر عراقی، با خشم و عصبانیّت و توهین به طرفمان آمد. قبل از این که ماشین‌ها متوقف شوند، حاج حسین لادانی در پشت آمبولانس دراز کشید تا اگر عراقی ها از علت تأخیر سوال کردند، بگوییم یکی از بچه هایمان مریض شده است. من به ستار گفتم که یکی از بچّه هایمان حالش خوب نیست. او هیچ حرفی را قبول نمی‌کرد و از من خواست که به پاسگاه وهب که حدود بیست کیلومتر بود، دوباره برگردیم. هرچه اصرار کردیم، قبول نمی کرد و ناچار برگشتیم و در جلوی پاسگاه وهب پیاده شدیم. رائد سراسیمه در حالی که لباس عربی و غیر نظامی پوشیده بود، بیرون آمد، امّا مورد هتک حرمت ستار قرار گرفت. صورت رائدکاملاً سرخ شده بود و در مقابل ستار جرئت حرف زدن نداشت. ستار دارای قدی بلند و موهایی زیاد و پریشان و دندان هایی درشت و چشمانی ریز و هیکلی زشت بود و همه عراقی ها از او حساب می بردند. این افسر بعثی اهل موصل عراق بود. او هنوز از پیدا کردن پیکر شهدای آن روز اطّلاعی نداشت. ما هم قصد نداشتیم چیزی به او بگوییم. بعد از مشاجره و حرف های رکیک ستار به صورت صوری، خشمگین و از ماشین پیاده شدم و به بچّه ها اعلام کردم از ماشین ها پیاده شوند و به ستار اعتراض کنیم که چرا وقت ما را می‌گیرد. به او گفتیم از او اعلام شکایت می کنیم. به وزارت خارجه و شخص حسن الدوری رئیس مفقودین عراق خبر می‌دهیم. ستار که بسیار  بد دهان و بد اخلاق بود، به حسن الدوری فحّاشی می‌کرد و عنوان می کرد که: «من خودم حسن‌الدوری هستم». خلاصه عرصه را برستار تنگ کردیم و گفتیم ما از اینجا نمی‌رویم، تا مقام و مسئولی در اینجا برای پاسخ حاضر شود. بعد از این حرکت ستار تسلیم شد و از ما خواهش می کرد که سوار ماشین شویم و به طرف ایران حرکت کنیم. امّا به خاطر اذیت و حالگیری ستار بچّه ها سوار نمی شدند. ستار هر چه اصرار می کرد، توجّه  نمی کردیم. تا این که بالاخره سوار شدیم. به علت تأخیر چند ساعته در خروج، نماینده ی مقدم عثمان یعنی مقدم علی به سراغ ما آمد. در طول مسیر، او را دیدیم. سراسیمه از علت تأخیر سوال کرد. که بلافاصله بچه ها مقصر اصلی را ستار اعلام کردند و گفتیم یکی از بچه های ما مریض شده و چند دقیقه ای نتوانستیم از مرز خارج شویم. اما ستار با بی احترامی ما را حدود بیست کیلومتر برگشت داده است. مقدم علی که ارشد ستار بود، او را مورد بازخواست قرار داد. ستار هم موضوع را توجیه کرد که نهایتاً منجر به عذرخواهی افسر عراقی و ستار از بچّه ها شد. مشخصات شهدای این روز بدین شرح است:
 1- شهید با پلاک- cj-j538-7.. .
2- شهید با پلاک Cj-j538-6.. .
3- شهید با پلاکcj-j538-8...
4- یک شهید به خاطر پیدا نشدن پلاک دور از چشم عراقی ها پنهان و در روز های بعد تحویل گردید.
 
شنبه12 /8/80
     در این روز شش شهید کشف شد:
شهید مرتضی ... و پنج شهید دیگر که فاقد پلاک و مشخصات بودند.
 
یکشنبه 13/8/80
     در حد فاصل وهب و رشیدیه پیکر یک شهید با شماره پلاک cj-1812..jکشف شد.
 
دوشنبه 14/8/80
     در این روز پیکر دو شهید با این مشخصات پیدا شد:
 1ـ شهید با پلاک j551-3..   .
 2ـ شهید محمد حسین ... اعزامی از شادگان.
 
14/8/80 ـ روزی که سردار الله‌ کرم آمد
     در این روز سردار حسین اله‌کرم به همراه چهار نفر از فرماندهان دوران دفاع مقدس و هم چنین محمد احمدیان - مسئول اطلاعات و عملیات کمیته ی مفقودین - به مقّر فکّه آمدند. روزهای قبل، خبر داده بودند که سردار اله‌کرم-که در آن زمان در قسمت اطلاعات تاکتیکی عملیّات والفجر مقدماتی بوده است - برای توجیه محورها دعوت می شود و باید تحت پوشش او را به داخل ببریم، اما سردار و همراهان در آن روز سر زده وارد شدند. طبق مقررات باید یک روز قبل از ورود به قف عراقی ها اعلام می‌کردیم که افراد جدیدی از گروه وارد می شوند و عراقی ها روز بعد، نتیجه را به ما اطلاع می دادند. اما چون سردار، عصر همان روز باید به اهواز می رفت تا به سوی تهران حرکت نماید، ناچار شدیم که او را به داخل عراق همراهی کنیم . به روال معمول، به قف عراقی ها مراجعه کردیم. امّا این بار، یک دستگاه آمبولانس که خود سردار راننده آن بود، به جمع ما اضافه شده بود. خوشبختانه از روزهای قبل به عراقی ها اعلام کرده بودیم که یک دستگاه بیل ما خراب است و مکانیک‌های اهواز برای رفع نقص خواهند آمد. البتّه واقعاً یکی از بیل‌ها خراب بود و روش معمول هم به این صورت بود که در صورت خرابی باید مکانیک‌های اهواز آن ها را تعمیر می کردند. ولی باید قبلاً اسامی آن ها را اعلام می کردیم. بالاخره عراقی ها را قانع کردیم که این ها مکانیک هستند و آن ها هم اجازه ورود به داخل را دادند. ابتدا برای ایجاد اعتماد عراقی ها، با سردار و همراهان که یک جعبه آچار در دست داشتند، به سراغ بیل رفتیم. سردار از عیب و علّت آن جویا می گردید. ما هم به اشاره دست توضیح می دادیم، تا عراقی‌ها که نظاره‌گر بودند، به یقین برسند. در حالی که سردار بر بالای بیل قرار گرفته بود، به مزاح گفتم: «سردار! بیل زنجیری است، مواظب باش نگید لاستیک های آن مشکل داره یا چرخ هایش باد نداره». در داخل یکی از بیل‌ها، برگی از روزنامه ی رسالت، توسط یکی از رانندگان، روی شیشه ی بیل، برای جلوگیری از آفتاب نصب شده بود که بر حسب اتفاق صحنه یاد شده مصاحبه و تصویر سردار اله‌کرم بود. سردار ما را از این موضوع مطّلع کرد ولی عراقی ها اطّلاعی پیدا نکردند، خلاصه این که با عادی سازی ما، عراقی ها آرام شدند و مکانیک بودن سردار را باور کردند و سردار هم به عنوان مکانیک، تنها راه حل تعمیر بیل را انتقال آن به اهواز ذکر کرد. البتّه همین طور هم شد و بیل جهت تعمیر به اهواز منتقل شد. بعد از بررسی بیل در حالی که همه ی بچّه ها در محورهای کار پراکنده شده بودند، سردار به همراه ما از محورها بازدیدکرده و با اشاره و توضیحات، به دور از چشم عراقی‌ها، معابر شب عملیّات والفجر مقدّماتی را توجیه کردند. ساعت یازده صبح، هم زمان با خروج بچه‌هایی که باید برای حمل غذا به ایران  می آمدند، سردار و همراهان هم به داخل کشورمان انتقال داده شدند. نظیر همین کار را هم برای سردار کریمی فرمانده سپاه مقاومت منطقه اصفهان، عملی کردیم. ایشان هم به همراه یک نفر دیگر برای بازدید از منطقه برون مرزی فکّه وارد شد و با پوشش مکانیک او را به داخل بردیم.
 
 
1  2  3  4  5  6  7
 
کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.