English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

آن سوی فکه/یادداشتهای تفحص برون مرزی

سرهنگ دوم ستاد، عثمان، مسؤول هیئت عراقی
     سرهنگ دوم ستاد، عثمان، فرمانده ی هنگ مرزی مستقر در فکّه و مسئول ورود و خروج برادران تفحّص در منطقه ی برون مرزی فکّه است. او صورتی کریه و زشت دارد و اهل موصل است. هیچ گاه نمی‌خندد و به طور دائم سیگار می کشد. بسیار قد بلند و لاغر اندام و سیاه است. خودش رانندگی می کند و بیش از حد سرعت می رود. هیچ کس حقِّ سوار شدن بر خودروی او ندارد. به جز دو سرباز که به عنوان محافظ و به صورت مسلح همراه او هستند. هنگام توقف، یکی از سربازها بلافاصله، در را برایش باز می کند. بعد از خروج، همان سرباز در را می‌بندد، در قسمت راست صورت عثمان آثاری از بریدگی وجود دارد که نیروهای عراقی، آن را ناشی از ترکش‌های جنگ ایران و عراق می دانند. وقتی که عثمان در منطقه حضور دارد، مخالفت ها و محدودیت ها در حوزه ی کار زیاد است، عثمان برعکس سایر عراقی ها از خوردن ساندیس و کلوچه ای که ما به آن ها می دهیم، خودداری می کند. خیلی لجوج است و ایرادهای بنی اسرائیلی می گیرد و هر روز اسم بچه ها را با لیست تطبیق می دهد و گـاهی هـم بـه بچه‌ها اجازه ورود نمی دهـد. هـر روز بـه دنبـال   بهانـه ای می گردد. یک روز از ورود آمبولانس خاکی رنگ لشکر 14 که پشت آن نوشته شده بود (اني سلمٌ لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم ...) ممانعت کرد. ادعای او این بود که این جمله عربی است و با هدف، نوشته شده است، بالاخره او را قانع کردیم که تمام ادعیه در ایران عربی است و اغلب اوقات از نصب پرچم و پلاکارد روی خودروها، نیز به شدّت ممانعت می کرد.
 
مقررات داخلی عراقی ها
     هر روز، طبق توافق بین دو کشور در ساعت مقرّر، پانزده نفر نیروی انسانی گـروه هـای تفحّص ایـران، در جلـوی ایست بـازرسی عـراق قـرار می گرفتند. عراقی ها هم، چند افسر و چند سرباز را، با یک یا دو دستگاه خودرو در محل قف، حاضر می‌کردند. افسر مسئول عراقی، پس از دریافت لیست اسامی، نیروهای عراقی آن ها را تک تک مورد بررسی قرار می داد. سپس تمام خودروها را بازدید می نمودند. در توافقات به عمل آمده، نیروهای تفحّص نباید مسلّح باشند و حتی از آوردن چاقو یا سر نیزه هم، جلوگیری می کردند و به شدت با حمل دوربین های فیلم برداری و عکسبرداری، مخالف بودند. همچنین از همراه داشتن بی سیم و یا نصب بلندگو، پرچم و عکس یا پلاکارد روی خودروها و حتی نوشته‌ها و شعارهای اسلامی برروی شیشه یا بدنه خودروها، جلوگیری می کردند. خودروهای حامل نفرات ایرانی، حتماً به وسیله ی چند عراقی بدرقه می شد و توقف آن ها در طول مسیر ممنوع بود. محدوده کار تفحّص، به وسیله ی شاخصه هایی مانند جادّه یا خاکریز، مشخّص می گردید و عراقی ها از تردّد و یا عبور در خارج از محدوده کار ممانعت می کردند. ساعت یازده و نیم یک خودرو ایرانی، به همراه یک افسر و چند سرباز، از داخل خاک عراق برای حمل ناهار نیروهای مشترک، به قرارگاه برمی‌گشتند؛ نیروهای عراقی، برخلاف بچّه‌های تفحّص، که در زیر آفتاب داغ و سوزان دشتِ وهب قرار می گرفتند، در داخل چند کانکس متحرک، در سایه اسکان یافته بودند و نهایت محدودیت را جهت تسریع در کار تفحص به خرج   می دادند. تعدادی از نیروهای آن ها، بدون درجه ی نظامی، اوضاع و احوال نیروهای عراقی و ایرانی را کنترل می کردند؛ پایان کار گروه ها، به طور دقیق ساعت چهار بعد از ظهر بود که پس از این ساعت، همه ی نیروها باید مسیر طی شده را بر می‌گشتند و از مرز خارج می شدند.
 
اولین روز ورود به محور فکه
     تمام پانزده نفر اعزامی به داخل خاک عراق، که در رأس آن ها حاج محمود و آقا مجید پازوکی دیده می شد، قبل از عزیمت زیارت عاشورا را با مداحی یکی از بچّه‌ها خواندند، بچه‌ها می دانستند بردن دوربین عکاسی به آن سوی مرز ممنوع است. از فرصت استفاده کردند و در داخل مقرّ هنگام عزیمت، چند عکس یادگاری به سفارش پازوکی گرفتند. یادم می‌آید پازوکی می گفت: «عکس بگیرید که یک روز قدر این عکس ها را خواهید فهمید». در این روز، باید یک دستگاه لودر و چهار دستگاه بیل مکانیکی که با تریلر حمل می شدند، به پاسگاه شیب عراق ببریم و کار را از ابتدای حوزه ی مأموریت آغاز کنیم. این کار در میان تدابیرشدید امنیتی عراقی های مرزبان و در طول چهل و هشت کیلومتر تا پاسگاه شیب، شروع شد. در طول مسیر، تعداد زیادی از عشایر و افراد روستایی عراق را در حال زندگی روزمره دیدیم؛ ضمن این که نیروهای نظامی ارتش بعثی عراق، در وضعیتی نابسامان، در خرابه‌هایی که نام آن ها پاسگاه مرزی یا پایگاه بود، مشاهده شدند. در هنگام جابه جایی، حتّی فاصله های طولانی را، در مسیر جاده به صورت پیاده می‌رفتند. پس از یک ساعت وارد پایگاه شیب عراق شدیم. در پایگاه شیب علاوه بر مأمورین عراقی که ما را همراهی می کردند، تنها یازده نفر نیروی نظامی وجود داشت که فرمانده آن ها، یک افسر با درجه ستوان دوم به نام ملازم(عنوان درجه عراقی معادل ستوان در مقررات نظامی کشور است.) ثامر بود. زندگی نیروهای نظامی عراقی بسیار فلاکت بار بود، جالب است، بدانید پایگاه شیب دارای چهار اتاقک کوچک فرسوده شاید متعلق به دوران جنگ تحمیلی عراق و ایران بود که یک اتاق از آن ها، متعلق به ملازم ثامر، فرمانده پایگاه، و سه اتاقک دیگر، در اختیار ده نفر سرباز زیر مجموعه ی او قرار داشت. داخل اتاق ها هم بسیار کثیف بود و بوی بدی از آن ها به مشام می‌رسید. تخت آسایشگاه سربازان از چند پلیت و نبشی و آهن‌آلات و ضایعات جنگی درست شده بود. پتوهای آن ها فوق العاده کهنه و پوسیده شده بود. لباس سربازان کاملاً کهنه و سربازان با پوتین‌هایشان، روی تخت‌ها دراز می‌کشیدند و از زیر بند پوتین‌هایشان معلوم بود که اکثراً بدون جورابند. موی سر سربازان، برعکس نظامی‌های خودمان، بسیار زیاد بود. ولی تراشیدن صورت، باید هر صبح انجام می شد و فرمانده پایگاه بررسی می کرد؛ سربازان و افسران عراقی، حتی در حالت مأموریت و نگهبانی و در جلسه ها، سیگار می‌کشیدند و افسران از جیب سربازان زیر مجموعه ی خود، بدون اجازه سیگارهایشان را بیرون می آوردند. در پایگاه شیب دو تانکر آب کوچک، که توسط یک کامیون آب رسانی می شد، قرارداشت. این تانکر ها، بدون شیر خروجی بودند، تنها درب بالایی آن ها باز بود و یک ظرف چهار لیتری کوچک که با سیم تلفن بسته شده بود، در داخل آن قرار داشت. همه ی نیروهای عراقی، برای مصرف آب، حتّی پرکردن  آفتابه ی دستشویی‌شان و یا شستن دست و صورت و تراشیدن مویِ صورت، با همان ظرف چهار لیتری آب را بالا می‌آوردند و سپس ظرف را در داخل تانکرها، رها می کردند و از آب که بسیار هم گرم بود، برای خوردن استفاده می کردند. در پایگاه شیب به جز یخ هایی که به همراه ما بود، از یخ خبری نبود و هیچ گونه اجاق گاز و امکانات آشپز خانه، به جز یک وسیله ای که با آن نان های بسیار نامرغوبی می پختند، دیده نمی شد و غذای آن ها بیشتر غذای سرد، مانند گوجه، خربزه و پختن تخم مرغ و چای بود، که با چوب و هیزم های اطراف هور، آتش روشن می‌کردند. رفتار افسران و درجه داران و نیروهای کادر با سربازان، بسیار بد بود. سربازها در حضور آن ها حق صحبت کردن با ما نداشتند و نشستن سرباز در کابین ماشین های عراقی، حتی بدون سرنشین ممنوع بود و سربازان بر پشت وانت ها باید سوار شوند. نیروهای این پاسگاه در طول مدت حضور ما در آن پایگاه، مواد غذایی و آب سرد و آبمیوه و بیسکویت از ما درخواست می کردند. در بعضی مواقع به دور از چشم ملازم ثامر و دیگر افسران همراه از میان پنجره‌های کوچک پایگاه به آن ها کمک می کردیم. رفتار نیروهای کادر با سربازان، ناپسند بود آن ها، از ما آب میوه و بیسکویت می گرفتند، اما به سربازان اجازه این کار را نمی دادند. افسری را دیدم که یک ساندیس و بیسکویت را از ما گرفته و برای خوردنش، بیسکویت را در دست سرباز داده بود تا او به راحتی بخورد. نیروهای عراقی از یکدیگر ترس داشتند، حتّی افسران از بعضی سربازان می‌ترسیدند و آن ها را عامل استخبارات یا خبرچی مقدم عثمان می‌دانستند. آن ها از سربازی به نام سیف، که از لحاظ لباس و آرایش نظامی نسبت به دیگر سربازان عراقی، وضعیت مناسب تری داشت، حساب می بردند. رائد(عنوان درجه نظامی عراق که معادل سرگرد در مقررات نظامی کشورمان است.) ناصح، افسر هماهنگ کننده عثمان را همیشه، همراهی و کلاه و دفتر او را حمل می کرد. دو سرباز دیگر، یکی به نام قصی و دیگری به نام حسنین هم از نظر نیروهای عراقی، مشکوک بودند و گزارشات روزانه به عثمان می دادند. در پایگاه شیب افراد دیگری نیز حضور داشتند؛ مثل فردی که مسن و دارای سبیل‌های مضحک بود و به عنوان امربر سروان ثامر بود . یکی از سرباز های عراقی می گفت: « هفده سال است که سرباز است و همواره از خدمت فرار می کند». او وقتی بچه ها غذا یا امکانات می‌آوردند، به کنار ماشین می آمد و با التماس چیزهایی از ما می گرفت . گفتم در ارتش عراق، جوِّ خفقان و رعب و وحشت زیاد بود و حتی سربازان و درجه داران از همدیگر می ترسیدند و سعی می کردند که عوامل وابسته به حزب بعث و مُخبِرهای فرماندهان بالادست را شناسایی کنند. به همین خاطر، امربر سروان ثامر، اطلاعات کذبی در مورد این که کدام یک از نیروهای عراقی بعثی هستند و کدام یک از عناصر اطلاعاتی هستند. در اختیار ما می گذاشت. او خیال می کرد ما مانند عراقی ها به این گونه خبرها نیاز داریم. همچنین دو پیرمرد دیگر هم، عضو این پایگاه بودند. به یکی از این پیرمردها ابوحسین می گفتند. ابوحسین، تعدادی وسایل از جمله سیخک مخصوص جهت شناسایی میادین مین، در دست داشت. ابوالحسین راهنمای ما ، در میادین مین بود. وقتی در نوار مرز، بچّه ها، آرایش مین ها و موانع را از بین می بردند، با اعتراض او مواجه می‌شدیم. عراقی‌ها به کسی که در رابطه با مین و مواد منفجره فعالیّت داشت، «هندسه»( گروه مهندسی در عراق) می گفتند. از پیرمرد پرسیدم در جنگ ایران و عراق حضور داشته؟ بر خلاف دیگر افراد عراقی که به دروغ ادعا می‌کردند که در دوران جنگ در شهرهای عراق بوده اند، گفت : « بله در منطقه ی خرمشهر، فاو، مهران و دهلران بوده ام» و به دست خود اشاره کرد و گفت: « در مهران مجروح شده ام و در شهر دهلران یک پـل مهـم را کـه بــر سر سه راهی موسیان قـرار داشت، به وسیله ی تی ان تی، تخریب کرده ام».
     شرایط زیست نامناسب عراقی‌ها، به خصوص سربازان آن ها برای ما ناخوشایند بود. هر چند عراقی ها و دستگاه حکومتی عراق، به عنوان دشمنی جنایتکار خسارت های فراوانی به مملکت اسلامی وارد کردند، امّا حس می کردیم که این افراد انسان های ناآگاهی هستند که در محرومیت کامل و ناآگاهی و در اختیار حاکمی ظالم، قرار داشته اند و خود نمی دانسته اند که هم در آخرت متضرر و هم در این دنیا، به عنوان یک انسان، حقشان تضییع شده است. ما واقعاً خدا را شکر و به نظام اسلامی افتخار می‌کردیم و به روح امام راحل(ره) و شهدا درود می‌فرستادیم که چگونه به ما عقل و آگاهی و عزّت، بخشیده است و می دیدیم که یک افسر عراقی با همه دلخوشی‌هایش، به اندازه ی یک سرباز رده پایین در کشورمان، عزّت و آبرو نداشت و از امکانات اولیّه بهره‌مند نبود. فرمانده پاسگاه مرزی حتّی آب سرد برای خوردن نداشت و برای رفتن به مرخصی، مسیر جاده را تا مقرّ گردان، پیاده طی می‌کرد و برای کشیدن سیگار به سربازان و زیر دستان مفلوک خود، محتاج بود. در عین حال، عراقی ها با همه ی این عقب ماندگی ها، نحوه ی همزیستی با همدیگر را هم رعایت نمی کردند؛ هم چنین رفتار آن ها با افراد غیر نظامی و عشایری که در آن منطقه بودند، بسیار ناشایست بود. مثلاً یک روز رائد محمد، اهل موصل عراق و جانشین فرمانده پاسگاه وهب و ستار، افسر استخباراتی عراق، از من خواستند که برای شناسایی منطقه ی جدیدی برای ادامه ی کار به اطراف وهب برویم. هنوز چند کیلومتری نرفته بودیم، که گله ی گوسفندی را دیدیم که یک دختر جوان، آن را چوپانی می‌کرد. بلافاصله از من که راننده آمبولانس بودم خواستند که توقف کنم ، من که هدف آن ها را نمی دانستم، ایستادم. آن ها از ماشین پیاده شدند. دختر شیعه ی عشایر، با دیدن این دو حیوان درنده، به گریه افتاد و متواری شد. اما جا گذاشتن گوسفندهایش، برایش سخت بود. از طرفی آن ها هم می‌خواستند با یک شگرد خاصی او را آرام کنند. دختر عراقی، گاهی اوقات تحت تأثیر حیله گری آن ها قرار می گرفت و قصد داشت که به پیش آن ها بیاید؛ امّا من درحالی که پشت سر افسران عراقی و در داخل ماشین بودم با اشاره ی دست او را منصرف می کردم. در این حین، پیرمردی را از دور، دوان دوان دیدم که خود را به محل می رساند و منتظر بودم که شاید بتواند مانع از خباثت این عراقی‌ها شود. افسران ظالم عراقی، برای به دست آوردن آن دختر، عجله داشتند. تا این که پیرمرد با محاسنی سپید دوان دوان به محل رسید، گویا که پدر همین دختر بود. افسران عراقی که طعمه را از دست داده بودند، به سراغ پیرمرد رفتند. او را به زمین خواباندند و با چکمه های قرمز رنگ، برپشت پیرمرد رفتند، دستانش را قلاب کردند و به بهانه ی آوردن گوسفندان به نزدیک پاسگاه، او را کتک زدند. پس از پا در میانی بنده ـ که دست و پا شکسته به زبان عربی وساطت کردم ـ او را آزاد کردند. امّا احساس کردم از او طلب رشوه کرده‌اند و او قول می داد که به پاسگاه مراجعه و دستور آن ها را اجرا می کند.
با دیدن این صحنه ها، خاطرات همیشگی پدرم در باره ی ظلم مأموران ستم شاهی، درپاسگاه مرزی چیلات دهلران با عشایر و دامداران روستای زادگاهم، تداعی می شد و دوست داشتم به این پیرمرد و همه ی عشایر و روستایی یان عراقی بگویم که آن ها هم اگر به ریسمان الهی چنگ بزنند و با هم دیگرمتحد شوند، می توانند از این شرایط خارج شوند.
 
شرایط سخت کار در پایگاه شیب
     پایگاه شیب مانند دیگر پایگاهای عراقی، به خاطر مجاورت با هورالهویزه، شرایط آب و هوای نامناسبی داشت. پشه‌ها و حشرات زیادی در این منطقه ما را آزار می‌دادند، هوا گرم و شرجی بود و ناچار می‌شدیم هر چند ساعت یکبار، در آب های هور شنا کنیم، تا خنک شویم. میادین مین شیب تا کرامه، به خاطر این که قبلاً در باتلاق قرار گرفته بودند، تازه از زیر باتلاق های خشک، بیرون آمده بودند و به همین خاطر، آرایش و ترکیب میادین مین آن، ناپیدا بود. کار در این منطقه به وسیله ی نیروهای تازه نفس تفحّص، ادامه داشت. اما هیچ آثاری از شهدا به دست نمی‌آمد. از طرفی، اگر منطقه را ترک می کردیم و به جای دیگر جا به جا می شدیم، دیگر حق بازگشت به آن منطقه را نداشتیم . ناچار به دقت و با توقف بیش از حد، در یک منطقه پیشروی می کردیم، مسیرجاده ی شیب به کرامه را وجب به وجب، مورد بررسی قرار می دادیم. هر چند که همیشه فرمایش حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر این که: «ما مؤظف به تکلیف هستیم نه نتیجه» سرلوحه کار بچه های تفحص بود، امّا ندیدن پیکر شهید در طول این مدت، شرایط کار را سخت کرده بود.
 
پیدا شدن پیکر اولین شهید در تاریخ 12/7/80
     چهارده روز از تلاش شبانه ‌روزی بچه‌ها در خاک عراق می‌گذشت. امّا با وجود همه ی تدابیر از جمله بررسی اسناد و مدارکی که هر روز پس از بازگشت به مقرّ توسط آقا مجید پازوکی از طریق مشاهده ی فیلم و گزارش عملیّات والفجر مقدّماتی مورد بررسی قرار می‌گرفت، نتیجه ی اصلی کار که پیدا کردن عزیزان مفقود الأثر بود، به دست نمی‌آمد. چهار دستگاه بیل و یک دستگاه لودر همچنان کار می‌کردند. بالاخره تصمیم مسئولان بر این شد تا اندکی از این محل که به نظر می‌رسید محور عملّیات نبوده است، جابه جا شویم و چادرها و خیمه ها را، به اطراف پاسگاه کرامه انتقال دهیم و بیل‌ها و لودر کمی سرعت عملشان را بیشتر کنند و با پراکندگی بیشتری کار را شروع کنند و سعی نماییم برای این کار، عراقی ها را به انحاء مختلف قانع کنیم. در این روز، طبق معمول روزهای گذشته، هر کدام از دستگاه ها، به کار خود مشغول شدند و برای هر دستگاهی چند افسر و سرباز عراقی در کنار آن مستقر شدند و لودر که از تحرک بیشتری برخوردار بود، به نقاط دورتری حرکت داده شد و عراقی ها مسئولیت کنترل لودر را به افسری به نام ابوزمان و یک سرباز به نام حسنین سپردند. دیگر سرنشینان لودر هم، من و سید کاظم خاتونکی که از بچه های استان فارس بود و در گروه لشکر 14با اصفهانی ها کار می کرد. و سید مجید هاشمی از لشکر 27 و ناجی راننده ی کمیته ی مفقودین، بود و چون ظرفیت حمل سرنشینان لودر محدود بود، عراقی ها فقط همان افسر و سرباز را، همراهمان می کردند البته در طول دو هفته اقامت در عراق، با این دو نفر میانه ی خوبی پیدا کرده بودیم و به قول معروف، حسابی آن ها را ساخته بودیم. ابوزمان دارای بیماری آلرژی بود و ما هم با قرص های آنتی هیستامین خواب‌آور او را کسل و بی حال می کردیم. حسنین هم که علاقه‌مند به بیان سرگذشت زندگی خود بود، از زندگی خود برایمان تعریف می‌کرد. حسنین با ما گرم گرفته بود و از خاطرات کشته شدن پدرش در جنگ ایران و عراق می گفت و خود را شیعه معرفی می‌کرد. هر چندکه ما به او اعتمادی نداشتیم و دیگر عراقی ها نیز او را به عنوان عامل استخباراتی و جاسوس مقدم عثمان می‌شناختند، امّا حرف هایش را گوش می‌کردیم و او دایم می گفت: « پدرم در جنگ ایران و عراق کشته شده است». امّا بلافاصله اصلاح می کرد که: « پدرم به وسیله ی شما ایرانیان کشته نشده است، بلکه توسط یک عراقی هم قطار خود در مرکز کردستان عراق به صورت عمد کشته شد». او می‌گفت:« پس از چند سال به قاتل رضایت دادم و یک میلیون دینار از طرف قاتل پیشنهاد گردید که نپذیرفتیم و به قاتل گفتم پدرم بیشتر از یک میلیون دینار برایمان ارزش داشت. به قاتل گفتم، من به شما ده میلیون دینار می دهم، پدرم را زنده کن». راه را با او ادامه می دادیم و گوشمان به حرف- هایش ، اما چشمان بچه ها به اطراف جاده شنی حوالی پاسگاه وهب ، در کنار خط پدافندی متروکه ی عراقی ها، دوخته شده بود. در طول مسیر از میادین مین و مواد منفجره و کمین گاه های قدیمی عراق، می گذشتیم. این منطقه خاکی سست و روان داشت و گاهی چرخ های لودر تا عمق پنجاه سانتیمتری زمین، فرو می‌رفت. حدود شش کیلو متر از چادرهای برپاشده ی بچّه‌های خودمان، فاصله گرفتیم، نزدیک ظهر بود، باید بر می گشتیم خود را به چادر‌ها می رساندیم و عمداً سعی کردیم از مسیر دیگری برگردیم. لذا از یک جاده شنی دیگر، به حرکت در آمدیم هنوز چند کیلومتر نیامده بودیم، که از بالای لودر سید مجید و سید کاظم خاتونکی، ناجی و بنده همزمان و شاید در یک لحظه، با یک صلوات، قلمه دست یکی از شهدای گرانقدر را که گویی با اشاره، قصد توقف کردن ما را داشت، مشاهده کردیم. از لودر پیاده شدیم. دو نفر عراقی؛ یعنی ابوزمان وحسنین نیز شاهد این ماجرا بودند. خاک سست و سبک وهب را با بیل دستی کنار زدیم، تا اولین پیکر عزیز خود را در منطقه ی برون مرزی فکّه، در آغوش بگیریم. سیدکاظم، چفیه اش را پهن کرد. پیکر را روی آن گذاشتیم و مشغول شناسایی‌اش شدیم. پلاک شهید با شماره 20000786 و یک کارت شناسایی بنام غلامرضا ... و یک عکس از حضرت امام(ره) در جیب شهید قرار داشت. در بین بچّه‌های تفحّص رسم بر این است که هر وقت شهیدی پیدا شود، باید چندین متر و حتّی صدها متر، اطراف آن را جستجونمود. شاید پیکر دیگری در آن حوالی خفته باشد. با این انگیزه، اطراف را مورد بررسی قرار دادیم. شهید دیگری با پلاک cj-195-5..j که یک پیشانی بند به مضمون «ما همه سرباز توییم خمینی» هنوز بر جمجمه ی مبارکش قرار داشت ،کشف گردید. این دو شهید عزیز را که هدیه ی آقا امام زمان(عج) بعد از چهارده روز کار در منطقه برون‌ مرزی فکه بود ، با خوشحالی در بغل گرفتیم و با لودر به سوی چادرهای بچه‌ها به حرکت درآمدیم. بچّه های گروه به استقبال آمدند و برای کشف اولین شهدای برون مرزی فکّه، اشک شوق ریختند و آن ها را در آغوش گرفتند.
 
 

1  2  3  4  5  6  7
 
 

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.