English
به پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی تفحص شهدا خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

جشن پیروزی منافقین چگونه با کشته و زخمی شدن بیش از ۴۸۰۰ نفر به عزا تبدیل شد؟

جشن پیروزی منافقین چگونه با کشته و زخمی شدن بیش از ۴۸۰۰ نفر به عزا تبدیل شد؟
شهید محمد مجازی به بچه‌ها می‌گفت: این‌ها را بزنید. شما اگر به این‌ها رحم کنید، این‌ها به شما رحم نمی‌کنند. حواس‌تان باشد گول نخورید. نگویید ایرانی هستند. این‌ها از صد تا اجنبی پست‌ترند.

شهید محمد مجازی فرزند عزت اله متولد 1344 در شانجان بود. خانواده مجازی وقتی محمد در 6 ماهگی بود به دلیل وضعیت شغلی پدرش به تهران آمدند. محمد بعد از پیروزی انقلاب وارد بسیج شده و با شروع شدن جنگ تحمیلی مبارزات خود را علیه کفار منافقین ادامه داد. در آزادسازی خرمشهر مجروح شده و در تمام عملیات‌هایی که در جنگ روی داد شرکت داشت. در عملیات کربلای 5 بر اثر اصابت خمپاره و ترکش مجروح شد و در حالی که جراحتش بهبود نیافته بود به جبهه بازگشت.

در سال 1361 به عضویت رسمی سپاه درآمد، 6 سال جانشین گردان حمزه سیدالشهدا علیه السلام در لشگر 27 محمد رسول الله صلوات الله علیه را بر عهده داشت و در اواخر سال 1366 تیپ سوم لشکر را تشکیل داد و فرماندهی محور عملیاتی این تیپ را بر عهده داشت. بعد از پذیرش قطعنامه در درگیری با منافقین در عملیات مرصاد در سن 23 سالگی در اسلام آباد غرب به شهادت رسید. برش هایی از زندگی شهید مجازی در «سوت آخر» به قلم احسان احمدی خاوه به نقل از خانواده و اطرافیان شهید روایت شده است. فصل عملیات مرصاد و شهادت محمد مجازی در ادامه می آید:

ستون طولانی نیروهای منافقین در این جاده پر پیچ و خم کوهستانی تاب می خوردند و بدون اینکه کسی جلودار شود به سمت داخل خاک ایران حرکت می کردند. از چند روز پیش که قطعنامه 598 توسط ایران امضا شده بود، سرکردگان سازمان، خواب های پریشانی برای به دست آوردن قدرت در ایران دیده بودند. تحلیل سازمان این بود که اگر بین ایران و عراق آتش بس برقرار شود، آنها دیگر جایی برای ادامه بقای سیاسی خودشان نخواهند داشت. بنابراین آخرین تیر ترکش شان را هم رها کردند تا شاید به هدف بخورد.

چند شب قبل از آتش بس منافقین در پادگان اشرف برای نیروهایشان جلسه توجیهی گذاشتند. مسعود رجوی با چنان اطمینانی از فتح تهران و سقوط رژیم سخن گفت که همه اعضا را به شور آورد. وقتی اواخر شب در حدود ساعت 11 و نیم، بعد از سه چهار ساعت منتظر گذاشتن اعضای سازمان در سالن اجتماعات اشرف، مسعود و مریم وارد سالن شدند، کمتر کسی فکر می‌کرد قرار است چه تصمیم نابخردانه ای را اجرا کنند. وقتی وارد سالن شدند همه به احترامشان ایستادند و شروع کردند به کف زدن. مسعود بعد از نیم ساعت سخنرانی لحظه ای سکوت کرد. سالن مملو از جمعیت بود. چشم ها و گوش ها مستقیم به دهان او بسته شده بود.

شهدای دفاع مقدس , دفاع مقدس , سازمان مجاهدین (منافقین) ,

مردانی که لباس فرم سازمان را بر تن داشتند و زنانی که با یونیفرم های نظامی و روسری های قرمز در دو سوی سالن نشسته بودند. سکوت عمیقی سالن را فرا گرفت. فقط صدای کولرها شنیده می‌شد. صدای مسعود، جمعیت هیپنوتیزم شده را به خود آورد و گفت: «کارهای بزرگ در پیش داریم. مگر ما نگفته بودیم که اول مهران بعداً تهران؟» فریاد شور و اشتیاق از جمعیت برخاست و به نشانه تایید برایش کف زدند و یکصدا تکرار کردند:«امروز مهران، فردا تهران!» و مسعود سرمست از تاثیری که قدرت کلماتش بر این جمع داشته، صحبت هایش را ادامه داد: «دیگر وقت آن رسیده است که به ایران برویم. طرح عملیاتی بزرگ را کشیده ایم که در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می شود.»  بار دیگر فریاد شادی جمعیت به هوا بلند شد. آن شب مسعود آن جمعیت چند هزار نفری را مسحور کلمات فریبکارانه خود کرده بود. عملیات را فروغ جاویدان نامید و رمز آن را «یا حسین!!».

منافقین حساب کرده بودند ظرف 33 ساعت به تهران برسند و تهران را فتح کنند. آنها به تصور اینکه مردم بعد از 8 سال جنگ خسته و درمانده شده اند و جبهه ها خالی شده، خواستند از این فرصت فرضی حداکثر استفاده را ببرند. مسعود در تحلیل هایش قبلا گفته بود که جمهوری اسلامی تنها در صورتی قطعنامه پایان جنگ را می پذیرد که به شدت ضعیف شده باشد و توان ادامه جنگ را نداشته باشد. چند روزی که از پذیرش قطعنامه گذشت، دوباره نشستند و تحلیل کردند. خودش هم خوب می دانست که این عملیات ریسک بالایی دارد. پیروزی فروغ جاویدان می‌توانست یک پیروزی تاریخی باشد و شکست آن نیز به معنای پایانی بر همه آرمان ها و توهمات سازمان بود.

مسعود می‌گفت: «ما از قبل برای انجام این عملیات برنامه ریزی کرده بودیم ولی تصمیم داشتیم چند ماه دیگر انجام بدهیم اما حالا که با پذیرش قطعنامه شرایط عوض شده، ما قصد داریم کار را سریعتر انجام بدهیم. اگر الان اقدامی نکنیم این فرصت تاریخی از دستمان می رود. چون اگر ایران و عراق صلح کنند، کار ما تمام است و این وسط قفل می‌شویم.» شکست های پی در پی در جزایر مجنون و فاو و بقیه نقاط عملیاتی که در یک سال آخر جنگ اتفاق افتاد، سازمان را متقاعد کرد که حالا وقت چیدن ‌میوه مبارزه است. مسیر حمله مشخص بود. اول قصرشیرین و سرپل ذهاب، کرند غرب، اسلام آباد و کرمانشاه بعد هم همدان، قزوین، تاکستان، کرج و بالاخره تهران.

از چند روز قبل با همکاری ارتش عراق، عملیات ایذایی در جنوب شکل گرفته بود و ارتش عراق طوری وانمود میکرد که میخواهد دوباره به خرمشهر حمله کند. به این ترتیب نیروهای ایران را در منطقه جنوب مشغول نگه داشته بودند و فقط لشکر 28 پیاده کردستان ممکن بود در بین راه برای آنها دردسر درست کند.

اوضاع در کرمانشاه خیلی مساعد نبود. سرعت عمل نیروهای سازمان از یک طرف و عملیات ایذایی عراق در جنوب از سمت دیگر. همچنین کم شدن تعداد نیروهای ما در منطقه موجب شد تا نیروهای ما به نوعی غافلگیر شوند. در این چند هفته اخیر، سازمان همه نیروهایش را از همه دنیا فراخوان داد و به عراق آورد و با هزار وعده و وعید نیرو جذب کرد. بعضی هایشان آنقدر ساده‌لوحانه به جنگ آمده بودند که لوازم آرایش شان همراهشان بود و با اقوامشان در ایران قرار ملاقات گذاشته بودند. رجوی در مجموع توانست 5 هزار نفر نیرو جمع و جور کند که البته حدود یک چهارم این تعداد را زنان و دختران تشکیل می‌دادند. تا ساعت 4 بعدازظهر سوم مرداد 1367 پس از شکسته شدن خط توسط ارتش عراق، نیروهای منافقین از مرز خسروی عبور کردند و تا ساعت 6 خودشان را به سرپل ذهاب رساندند.

قرار بود فردا ساعت 4 بعد از ظهر هم در تهران جشن پیروزی بگیرند. حدود 9 و نیم شب اسلام آباد را تصرف کردند. فرار مردم اسلام‌آباد باعث به وجود آمدن ترافیک سنگینی در بیرون شهر شد و ستون تجهیزات منافقین را کاملا متوقف کرد. این توقف اجباری فرصتی به نیروهای خودی داد تا بتوانند راه را بر آنها ببندند. بعد از خلوت شدن تدریجی مسیر با یکی دو درگیری مختصر که در طول مسیر پیش آمد، منافقین به حسن‌آباد رسیدند. اما در حوالی صبح چهارم مرداد در گردنه چهارزبر دوباره متوقف شدند و درگیری شروع شد.

«محمد مجازی» که به منطقه برگشت به عنوان مسئول عملیات تیپ 2 به فرماندهی محمود امینی، گردان های تحت امر تیپ را به سه راهی اسلام آباد غرب-خرم آباد منتقل کرد. منافقین تا اسلام آباد را با خیال راحت پیش رفتند بدون اینکه کسی مزاحم شان بشود. در اسلام آباد مراکز دولتی و نظامی را تقریباً غارت کردند. در درگیری نیروهای خودی با منافقین، محمد مجازی وقتی به محور رسید، یک دستگاه موتور انداخت زیر پایش و همه محور را با همین موتور زیر پا گذاشت. حدود 100 متر مانده به سه راهی اسلام آباد، پشت یک پمپ بنزین، یک آبگیر زیر جاده به وجود آمده بود که از این محل به عنوان مقر تاکتیکی برای هدایت نیروها استفاده می کردند.

شهدای دفاع مقدس , دفاع مقدس , سازمان مجاهدین (منافقین) ,

هر نیم ساعت یا یک ساعت یک بار هم هوانیروز خودی می‌آمد و منافقین را می‌زد و از آن طرف هم نیروهای هوایی عراق همان طور که قبلاً رجوی قولش را گرفته بود در حمایت از آنها عملیات پشتیبانی انجام میداد. قبل از سه راهی اسلام آباد یک باند فرودگاه اضطراری بود که سردار محمد کوثری فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) و فرماندهان گردان ها در کناره ارتفاعات آن جا برای هماهنگی کارها دور هم جمع شده بودند. محمد مجازی هم آن جا بود. به خاطر شرایط خاص از اواخر جنگ دوباره بحث تیپ های محوری به میان آمد. حاجی امینی فرمانده تیپ محوری شده بود و محمد را هم در تیپ 2 سلمان کنار خودش برده بود.

روی ارتفاعات چند کیلومتر جلوتر آتش هایی روشن بود. محمد کوثری به آن طرف اشاره کرد و گفت: «اونجایی که آتیش روشنه منافقین پناه گرفتند. باید اون منطقه رو بزنیم.» جلسه توجیهی در همین حد بود. نه کلکی و نه نقشه ای، هیچ چیز دیگری وجود نداشت. محمد با موتور دائم در طول منطقه در رفت و آمد بود. هنوز چشمش را آفتاب اذیت میکرد. در منطقه عملیاتی بیت المقدس 4 چشمش شیمیایی شد و مجبور شد عینک آفتابی بزند. این بار آخری که تهران بود وقتی رفت خانه زهرا، خواهرش از دیدن اینکه محمد عینک آفتابی زده تعجب کرد...

هنوز درست و حسابی سازماندهی نشده بودند و اوضاع یک مقدار ناجور بود. محمد مدام توی محور بالا پایین میرفت و خط را کنترل می‌کرد و به بچه ها می گفت: «اینها را بزنید. شما اگر به اینها رحم کنید، اینها به شما رحم نمیکنند. حواستان باشد گول نخورید. نگویید ایرانی هستند. این‌ها از صد تا اجنبی پست ترند.» قبل از این ماجراها نیروهای هوادار سازمان منافقین در تهران بدجوری از دست محمد شکار بودند و چند بار برایش خط و نشان کشید بودند.

دو یا سه سال قبل سر خیابان گلبرگ، وقتی محمد سوار موتور بود با وانت پیچیده بودند جلویش و می خواستند او را زیر بگیرند و آن را تصادف جلوه بدهند. محمد هم شناخته بودشان و برایشان اسلحه کشیده بود و می خواست بزندشان اما وقتی دیده بود داخل ماشین بچه همراهشان است، منصرف شده بود. به محمد گفته بودند: «حواست را جمع کن. سرت به کار خودت باشد که کاملا تحت نظری.» این مربوط به همان زمان بود که نیروهای سازمان می رفتند فرمانده گردانها و بسیجی ها را شناسایی میکردند و اگر پا میداد ترورشان میکردند. محمد از همان روزها بارها و بارها گفته بود: «من اگر شهید نشوم، اینها من را می زنند.»

پنجم مرداد دو روز از شروع عملیات می‌گذشت. اگر مجاهدین چهارزبر را رد می‌کردند دیگر سخت می‌شد جلویشان را گرفت. مردم تا شنیدند اوضاع کرمانشاه قمر در عقرب شده، دسته دسته دوباره خودشان را رساندند به کرمانشاه. مجاهدین فکر نمیکردند این طور رو دست بخورند. هر چه بیشتر می گذشت، تلفات منافقین در چهارزبر بیشتر می‌شد تا این که حوالی ظهر از طرف پادگان الله اکبر و از طرف سه راه اسلام آباد، نیروهای خودی به سمت اسلام آباد حمله کردند. 

از صبح کار به جنگ تن به تن کشید. هواپیماهای عراق هم چند ساعت یکبار حمله میکردند. حوالی ظهر شد. در این سه روزی که اینجا بودند محمد بیشتر از دو یا سه ساعت در شبانه روز نخوابیده بود. بچه های دیگر هم حال و روز بهتری نداشتند. همه با تمام توانشان می خواستند این فتنه را همانجا خفه کنند. اگر کار به داخل شهرهای دیگر می رسید، فاجعه بزرگی اتفاق می افتاد. نیروهای سازمان هم آخرین زورشان را می‌زدند تا شاید بتوانند از این مهلکه نجات پیدا کنند.

خمپاره نزدیک محمد اصابت کرد و او به آرزوی دیرینه اش رسید. پایان روز، پایان کار منافقین هم بود. آنها با به جا گذاشتن بیش از 4 هزار نفر تلفات و انهدام صدها دستگاه تانک و نفربر و خودرو به داخل خاک عراق فرار کردند.

تسنیم
۸ مرداد ۱۳۹۹ ۰۸:۳۳

نظرات بینندگان

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده: *
پست الکترونیک:  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500  


کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌باشد.